خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

عملیات قدس 3

عملیات قدس 3

بهار سال 1364 بود. بعد از عملیات بَدر در تمامی مناطق عملیاتی هر شب تعدادی عملیات ایذایی انجام می شد تا مقدمات یک عملیات بزرگ و سرنوشت ساز فراهم گردد. من نیز درس و مدرسه را رها نموده و بسوی میدان های جنگ رهسپار شدم. خرداد ماه 64 از شهرستان مرودشت به پادگان معاد اهواز اعزام شده و پس از اقامتی یک ماهه به کناره های رود کارون در بیابان های اهواز رفتیم.

 گرد و غبار پادگان تاکتیکی لشکر 19 فجر دوباره در ذهنم زنده میشود و آن قایق هایی که به هم بسته و پل موقتی را ساخته بودند، زیر پاهایم شروع به لرزیدن می کنند. گهواره ای که با طناب و پتو بین دو درخت نزدیکی چادر فرماندهی درست کرده بودم و شبها از ترس نیش پشه های کنار رودخانه به درونش پناه می بردم هنوز گرمی خودش را حفظ کرده است. صدای فرمانده گروهان شهید عباس رنجبر با آن لهجة شیرین جنوبی اش در گوشم می پیچد که می گفت:

-       گروهان 1 از جلو نظام، خبردار...

عوض نشاط را دیدم که بین سه درخت مشغول ساختن کلبة جنگلی برای دسته خودشان است وقتی که داشتم کنار تانکر وضو می گرفتم. عوض کنارم نشست و با لبخندی شیرین گفت:

-       بچة کجایی؟

-       مرودشت.

-       زنده باشی دلاور!

بعد از وضو گرفتن با هم به نمازخانه رفته و نماز جماعت ظهر و عصر را خواندیم. پس از اقامه نماز بهمراه عوض به دسته آنها رفته و با دیگر دوستانش آشنا شدم. از آن روز به بعد همیشه با هم بودیم و در تمام تمرین ها و مانورها با هم شرکت می کردیم. خوب یادم هست که عوض می گفت: متأهل است و همسرش با خانواده پدرش زندگی می کند و هنوز یکسال از ازدواج آنها نگذشته که او زندگی را رها کرده و به جبهه آمده است.

     یک روز جمعه که تمرین های نظامی و کلاس آموزشی نداشتیم عوض پیشنهاد کرد که به شهر اهواز رفته و گشتی در شهر بزنیم. حدود 15- 10 نفر دیگر هم با ما با لندکروز تدارکات به اهواز آمدند. عده ای از بچه ها کارهای خاصی داشتند و از ما جدا شدند و چند نفری هم به پادگان شهید دستغیب رفتند. من و عوض هم در خیابانهای اهواز می گشتیم. گوشه ای از فلکة ساعت یک کیوسک متعلق به سازمان انتقال خون بود که برای رزمندگان خون اهدائی جمع آوری می کرد. ما هم برای اهداء خون به آنجا رفتیم و درخواست اهداء خون کردیم. آقائی که مسئول آنجا بود به من گفت:

-       چند سال داری؟

-       17 سال.

-       اگر وزنت کم باشد نمی توانی خون بدهی!.

و بعد از توزین من روی ترازوی کوچکی گفت:

-       تو 59 کیلوگرم هستی و نمی توانی خون بدهی باید حداقل 60 کیلوگرم باشی.

با التماس کودکانه ای از او خواهش کردم از من خون بگیرد. در نهایت از من تعهد کتبی گرفت که در صورت بروز هر مشکلی ادعائی نداشته باشم. بدون معطلی برگه را امضاء کرده و کنار عوض که قبل از من آماده خون دادن بود روی تخت خالی دراز کشیدم. آنها از عوض حتی سئوال هم نکردند که چند کیلو است؟ و او را روی تخت خواباندند ولی من هم بالاخره موفق شدم. بعد از اهداء خون به هر کدام از ما یک لیوان شربت سان کوئیک و یک کیک دادند و توصیه کردند که چون هوا خیلی گرم شده چند دقیقه ای در همان کیوسک بمانیم.

بعد از خوردن کیک و شربت از جا بلند شدیم که خداحافظی کرده و خارج شویم، ناگهان عوض حالش بد شد و روی زمین افتاد. او را روی تخت خواباندند و سِرُم به دستش وصل کردند. نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با خنده به مسئول آنجا گفتم:

-       از عوض هم تعهد گرفته اید؟

مسئول انتقال خون هم خنده اش گرفته بود. در جوابم گفت:

-       مثل اینکه برعکس شده و ایشان بجای شما حالش بهم خورده است.

این قضیه تا مدتها اسباب شوخی من و عوض بود و هرگاه می خواست از خودش تعریف کند به او می گفتم:

-       انتقال خون اهواز فراموش نشود!.

     بعد از فراگیری آموزشهای لازم در اردوگاه تاکتیکی ساحل کارون به دشت عباس اعزام شدیم. فاصلة زیادی تا خط مقدم نداشتیم. نیروهای خط شکن بودیم و پشت خطوط دوم منتظر عملیات بودیم. حدود 10 تا 15 روز در دشت عباس ماندیم و گهگاه گلوله های توپ و یا خمپاره های 120 میلی متری نزدیک مقر ما فرود می آمد و نوید عملیات را به ارمغان می آورد. سه گردان جمعی لشکر 19 فجر بودیم که هرگردان نیز دارای 3 گروهان و هرگروهان نیز دارای 3 دسته بود. من و عوض در دستة یک گروهان یک و گردان امام حسن (ع) بودیم. آن موقع کمکی آر.پی. جی زن بودم و عوض نشاط هم آر.پی.جی زن دسته مان بود.

اکنون که از لابه لای سالهای گذشته به دوران اسارت و به آن روزها نگاه می کنم، هنوز خیلی مسائل را نمی توانم حل کنم، در بین رزمندگان همه نوع انسانی پیدا می شد. در دستة خودمان، بیسواد، بسیجی 15 ساله محصل داشتیم تا معلم، کارمند، روحانی، بازاری، کارگر، مهندس، دکتر و تحصیل کرده ها، همگی را یک نیروئی که جاذبه عجیبی داشت و از مقاطع و مناطق مختلف ایران دور هم جمع کرده بود. صمیمیت و دوستی بین بسیجیان وجود داشت که دیگر هرگز پیدا نخواهد شد. همه در ظاهر با هم اختلافات بسیاری داشتند ولی سر یک سفره می نشستند با هم می گفتند و می خندیدند. با هم در نماز جماعت شرکت می کردند و با هم تمرین های نظامی را انجام می دادند، خستگی در وجود هیچکدام از آن افراد دیده نمی شد، هیچکس گله و شکایت نمی کرد. هرگز با هم قهر نمی کردیم و به نیازهای یکدیگر اهمیت داده و آنها را برطرف می کردیم. از خطاهای یکدیگر خیلی راحت می گذشتیم. با هم می خندیدیم و با هم گریه می کردیم. فضای دوستی، یکرنگی، صداقت و یکدلی آن روزها را دیگر هرگز نتوانستم پیدا کنم.

     با شنیدن خبر عملیات شور و شعفی خاص در وجودمان رخنه می کرد و چنان خوشحال می شدیم که گوئی هیچ لذتی بالاتر از شرکت در آن عملیات نبود و واقعاً هم نبود. فرماندهان بسیج هر کدام انسانهایی بی بدیل در دنیا بودند. وارسته، خودساخته، فداکار ، مهربان، سخت کوش و آمادة شهادت. فقط یکی دو تا از فرماندهان ما اکنون زنده هستند و بقیه به آرزوی خود یعنی شهادت رسیدند. شهید اکبرپور فرمانده دستة ما، جوانی رعنا به تمام معنی از اهالی لارستان فارس شاید 23 ساله بود یا حتی کمتر، قامتی بلند، کشیده و باریک داشت. چشمهای نافذش توجه هر بیننده ای را جلب می کرد. لبخند همیشگی وی آرامش درونی اش را در سخت ترین شرایط به انسان منتقل می کرد. وقتی جلو دسته می ایستاد، چون ستون محکمی برای تمامی نیروهایش قابل اعتماد و تکیه گاه بود.

وی قبل از عملیات یک هفته به مرخصی رفت و وقتی برگشت دستهایش حنائی بود و رنگ قرمز حنا حاکی از یک اتفاق مسرت بخش در زندگیش بود، به محض آمدن صمیمانه با همة بچه ها روبوسی کرد و پیشانی همه را بوسید، بچه ها صلوات فرستادند و دلیل حنا گذاشتن را پرسیدند. با حیاء و متانت گفت:

-       « به سنت رسول خدا عمل کرده ایم.»

بچه ها خیلی خوشحال شدند و شهردار آن روز انجیر، کشمش و نخودچی که اهدایی مردم بود را بین بچه ها توزیع کردند.

     چند روز بعد به دهلران اعزام شدیم. مجبور شدیم از چند اتاقک گلی استفاده کنیم. کف اتاقک ها پر از کود حیوانی بودند که قطر بعضی از آنها به 30 سانتی متر می رسید. بچه ها کف اتاق ها را تمیز کردند و همة کودها را بیرون ریختند و دستی به سر و روی آنها کشیدند. دو روز آنجا ماندیم. به لحاظ حساسیت عملیات و لزوم استتار کامل، نتوانستیم غذائی دریافت کنیم و تدارکات خودمان هم فقط مقداری سیب زمینی و نان خشک بود. از نظر آب هم در مضیقه بودیم. با این وجود هیچکس گله و اعتراض نکرد، همه می خندیدند و با هم مهربان بودند. تکه های سیب زمینی را به یکدیگر تعارف می کردند، عده ای از بچه ها با خودشان خلوت می کردند و برخی دیگر قرآن های کوچک جیبی خود را باز کرده و به تلاوت قرآن مشغول بودند. بعضی ها گروههای سه یا چهار نفری تشکیل داده بودند و به تعریف خاطره ها، لطیفه ها و ... می پرداختند. فرماندهان هم در جائی دیگر تشکیل جلسه داده بودند و درخصوص حملة آتی بحث می کردند. آن شب نماز را طبق دستور بصورت فرادا خواندیم. خیلی زود تاریکی همه جا را فراگرفت. فردای آن روز قبل از نماز صبح همه بیدار شدند و بلافاصله پس از اقامه نماز، فرماندهان نیروهای خود را در همان اتاقک های گلی جمع کرده و بالاخره خبر دقیق عملیات را اعلام کردند. نیروها را درخصوص نحوة عملیات توجیه کردند. صدای صلوات و تکبیر بچه ها تا فرسنگها و دواره دواره تا آسمان می رفت و از خوشحالی همدیگر را در آغوش می گرفتند. گوئی به بزرگترین آرزوی خود رسیده اند. شهید اکبرپور چند دقیقه ای برایمان از عملیات و لزوم هوشیاری در آن صحبت کرد. درحالیکه اشک در چشمانش جاری بود گفت:

-       در میان شما شهدائی هستند که ما الان نمی شناسیم. اگر می شناختم به پایشان می افتادم و طلب شفاعت می کردم.

همة بچه ها گریه حلالیت و طلب می کردند. سپس عده ای به نوشتن وصیت نامه مشغول شدند و دیگران هم مشغول جمع آوری تجهیزات انفرادی خود شدند و سلاح و مهمات را کنترل می کردند.

 بالاخره همان شب چندین کامیون به منطقه آمدند و همة رزمندگان سوار بر کامیون شده و بسوی خط مقدم حرکت کردیم. عوض نشاط در تمام لحظات همراه من بود، آدرس خانه اش را به من داده بود و قرار شد اگر هر کدام شهید شدیم دیگری به خانواده مان خبر دهد.

شب 19/4/64 بود به خط مقدم رسیدیم. برادران ارتشی در آنجا مستقر بودند. صحنه ای بس دیدنی بود. ما برای حمله به خطوط دشمن باید از میان سنگرهای ارتشی می گذشتیم. رزمندگان از ما به گرمی پذیرائی کردند و آنچنان ما را صمیمانه بدرقه کردند که هرگز فراموش نخواهد شد. آنها جیرة جنگی خودشان را به ما تعارف می کردند. برایمان شربت می آوردند و در آن تاریکی شب پیشانی ما را بوسیده و آرزوی موفقیت می کردند. عملیات ما یکی از عملیاتهای ایذایی آن زمان بود که هدفش انهدام نیروهای دشمن در منطقه دهلران و شهرک  تیپ عراق بود. این عملیات کاملا" نفوذی و ما باید 14 کیلومتر در خاک عراق پیشروی می کردیم و سپس از پشت به خط سوم عراقی ها حمله و پس از انهدام همة نیروهای عراقی به مواضع خودی برمی گشتیم. عملیات بسیار حساس و پیچیده بود و طبق برنامه باید ساعت 12 شب عراقی ها را دور می زدیم و از در دژبانی شان به آنها حمله می کردیم.

     قسمتی از مسیر را با خودروهای لندکروز طی می کردیم که متأسفانه در بین راه یکی از این خودروها که حامل فرماندهان و تخریب چی های لشکر بودند از دره سقوط کرده و عده ای از آنها شهید و مجروح شدند. البته این خبر را ما بعداً فهمیدیم ولی همین امر باعث تأخیری دو ساعته در عملیات شد.

مسیر طولانی برای دور زدن عراقی ها هم از کانالهایی که بوسیلة جریان آب درست شده بود و کناره های تپه ماهورها تشکیل شده بود. کانالها گاهی خیلی وسیع و عمیق بودند و بخوبی نیروها را پوشش می داد ولی گاهی بسیار کوچک و باریک بودند و ما مجبور بودیم بعضی جاها سینه خیز و برخی را با دویدن طی کنیم. هر رزمنده یک موشک آر.پی.جی علاوه بر تجهیزات انفرادی خودش حمل می کرد که باید در زمان شروع عملیات تحویل آر.پی.جی زن ها می دادیم. گاهی اوقات کمین های عراقی راه را سد می کردند و مجبور می شدیم مدتی در کانالها دراز بکشیم و هیچ حرکتی نداشته باشیم. پیامهای فرماندهان و بویژه فرمانده دسته دهان به دهان به همة بچه ها منتقل می شد و در آن تاریکی شب شور حمله به دشمن در وجود رزمندگان بخوبی قابل لمس بود.

     بالاخره به محل مورد نظر یعنی پشت دروازة دژبانی دشمن رسیدیم و از فاصلة نزدیک دو قبضه ضد هوایی چهار لول که در توجیه عملیات به ما گفته بودند را دیدیم. بی سیم چی منتظر صدور فرمان حمله بود و بالاخره «یا علی» گفته شد. دو نفر از آر.پی.جی زن ها همزمان ضد هوایی ها را به هوا فرستادند و عملیات شروع شد.

عراقی ها غافلگیر شده بودند و با لباس زیر از سنگرهای جمعی خود بیرون می دویدند و سراسیمه بدنبال پناهگاهی می گشتند. عده ای از آنها می خواستند از وسائط نقلیه برای فرار از مهلکه استفاده کنند ولی هرگز فرصت این کار را پیدا نکردند. صدای گلوله های اسلحه های سبک و سنگین همزمان با انفجار نارنجک های چهل تکه و صوت خمپاره سمفونی را اجرا میکرد که هر شنونده ای را به وحشت وا می داشت. بسرعت کانال های بین سنگرهای عراقی ها پر از اجساد سربازان عراقی شد و باقیمانده ارتش بعث راهی جز تسلیم نداشتند. سربازان و افسران عراقی زیرپوش های سفید رنگ خود را در هوا تاب میدادند و "دخیل یا خمینی" می گفتند.

فرمانده گروهان عده ای را مسئول حفاظت از اسرا نمود و بچه ها با هرچه پیدا می کردند دست اسرای عراقی را بسته و در کنار تپه ای مستقر کردند. تیراندازی خیلی زیاد بود و عده ای از اسرا از ترس خودشان را روی زمین انداخته بودند و دستهایشان را روی سرشان گذاشته و التماس می کردند. کم کم تعداد اسرا زیاد شد و به بیش از دویست نفر رسید. ما باید به جلو میرفتیم و پس از انهدام هر سه خط دفاعی دشمن به خطوط خودی باز می گشتیم و حمل این اسرا در شب و همزمان با پیشروی کاری بسیار سختی بود. هنوز فاصله بین خط اول و دوم را طی نکرده بودیم که یکی از اسرای عراقی از تاریکی شب استفاده کرده و یک نارنجک بسوی فرمانده گروهان آقای رنجبر پرتاب کرد. وی کمی از ناحیه دست و پا مجروح شد ولی آسیب جدی ندید و همچنان به هدایت نیروها پرداخت. چند تن از بسیجیان آن اسیر را گرفته و خواستند تلافی کنند ولی عباس رنجبر مانع شد و به همه سفارش کرد که اسرا را سالم به پشت جبهه منتقل نمایند.

بعد از انهدام چندین نفربر بزرگ و انبارهای مهمات تا حدودی آرامش نسبی بر منطقه حاکم شد. هر از گاهی چند منوّر با رنگهای مختلف به آسمان بلند می شدند و منطقه عملیاتی را چون روز روشن میکردند. تمامی سنگرها منهدم شده بودند، تانکرهای آب، سوخت و خودروها با گلوله های آر.پی.جی منفجر شده یا در حال سوختن بودند. فرمانده گردان بچه ها را به سمت خط دوم عراقی ها فراخواند و بسوی خط دوم حرکت کردیم. گروهان ما در جناح چپ قرار داشت و دسته یک که من جزء آن بودم در آخرین نقطه تماس با نیروهای عراقی و در همان جناح قرار داشت. عبور از خط دوم خیلی آسان بود و بیشتر عراقی ها فرار و یا مقاومت می کردند که در نهایت با شلیک های رزمندگان همچون شمع دیری نمی پائید که خاموش شدند. منطقه عملیاتی پس از عبور از خط دوم وسیع و گسترده تر شد و نیروهای دشمن از دو جهت با ما درگیر شدند. عده ای از جلو و عده ای نیز از همان جناح چپ ما را زیر آتش قرار دادند. ناگزیر به دو دسته تقسیم شدیم و مقرر شد دسته ی ما از همان جناح چپ دفاع نماید و اجازه ندهد دشمن از آن سمت نفوذ کند. کمی جلوتر رفته و در صدد یافتن پناهی بودیم که متوجه میدان های بزرگ مین شدیم. میدان ها مملو از انواع مین های ضد نفر و ضد تانک و منور بودند. تخرب چی دسته ما فقط 14 سال داشت و به سختی میتوانست قیچی بزرگی که برای چیدن سیمهای خاردار با خود آورده بود بلند کند و از پَسِ میدانهای بزرگ و نامنظم مین بر آید. فرمانده دسته با فرمانده گردان تماس گرفت و تقاضای تخریب چی نمود ولی هیچ تخریب چی ای در منطقه حضور نداشت و بیشتر آنها در اثر آن سانحه ی سقوط خودرو به دره شهید شده بودند. ناچار فرمانده دستور داد از میدان مین عبور کنیم. بدون اعتراض نیروها به آرامی وارد میدان مین شدند. هنوز چند متری عبور نکرده بودیم که صدای چند انفجار مهیب به هوا بلند شد و متأسفانه عده ای از رزمندگان شهید و یا مجروح شدند. صدای ناله ی بعضی از مجروحان بگوش میرسید. تلاش امدادگران برای خارج کردن مجروحان از میدان مین ثمری در بر نداشت و با همان عده ی کمی که سالم مانده بودیم از میدان مین گذشته و بسوی تپه ی کوچکی که روبرویمان بود حرکت کردیم. روی آن تپه یک تیربار دوشکا مستقر که در حال مقامت بود.

من و عوض با دستور شهید اکبر پور برای خاموش کردنش از سمت راست تپه بالا رفتیم. هر دو با فاصله ای چند متری حرکت میکردیم و مواظب بودیم عراقی ها متوجه حضور ما نشوند. وقتی به نزدیکی سنگر تیربار رسیدیم تازه متوجه شدیم که روی تپه بیش از 6 یا 7 سنگر وجود دارد و نیروهای عراقی هم حدود 20 نفر بودند و همگی مشغول دفاع از تپه بودند. بچه های ما هیچ سنگر و یا مانعی نداشتند و هنگامی که منوّرها هوا را روشن میکردند عراقی ها به آسانی بچه هارا به رگبار می بستند. عوض به من گفت:

-       باید هر چه سریعتر همة این سنگرها را منهدم کنیم وگرنه هیچکس زنده نمی ماند.

نارنجک ها را درآوردیم و همزمان بسوی درهای ورودی دو تا از سنگرها که نزدیک ما بودند پرتاب کردیم، چند لحظه بعد صدای انفجار بلند شد و سکوت عجیبی بدنبال آن بر تپه حکمفرما شد. از طرف دیگری من و عوض سعی کردیم به تپه نزدیک شویم که ناگهان عراقی ها ما را به رگبار بستند، بطرف راست تپه دویدم و از عوض جدا شدم. عراقی ها هنوز تیراندازی میکردند که دو سنگر دیگر هم منفجر شدند و سربازان عراقی از سمت چپ تپه بسوی پائین فرار کردند و من هم به تعقیب آنها پرداختم. تعداد سربازان عراقی 6 یا 7 نفر بودند و هیچکدام اسلحه نداشتند. یکی از آنها را با کلاش زدم و بقیه در تاریکی شب ناپدید شدند. به بالای تپه برگشتم ولی اثری از عوض ندیدم. بسراغ یک سنگری که هنوز سالم بود رفتم. پتوی سیاه رنگی که جلوی درب سنگر بود را کندم و با تابش نور منور یک جعبه بزرگ را وسط سنگر دیدم. حس کنجکاوی مرا بسوی جعبه فرا خواند، با سرنیزه درب آنرا باز کردم و با تعجب دیدم جعبه پر از سیگارهای سومر است.

بچه ها تپه را فتح کردند و با دستور فرمانده بسوی تپه بعدی حرکت کردیم. وقتی از تپه سرازیر شدیم تعداد ما فقط 15 نفر و بقیه بچه ها در منطقه شهید و یا مجروح شده بودند. به زحمت خودمان را به دامنه ی تپه بعدی رساندیم و قرار شد فرمانده دسته بهمراه بی سیم چی و هشت نفر دیگر تپه را دور و راه را برای عبور بقیه باز کنند. هنوز از جناح چپ زیر آتش قرار داشتیم، با دست سنگرهای کوچکی برای حفاظت خودمان درست کردیم. بسیجی که کنار من بود اسمش خواجه و از اهالی خورموج در استان بوشهر بود که ناگهان تیری به بازویش اصابت نمود. نزدیکش شدم و با چفیه خودم زخمش را بستم و او را به قسمت دیگری از دامنه تپه بردم. صدایی بانگ زد

-       بیائید از این منطقه برویم وگرنه همه کشته می شویم.

منبع صدا را جستجو کردم، یکی از بسیجیان بود. فریاد زنان و درحالیکه اسلحه اش را بطرف عراقی ها گرفته بود به جلو میرفت. به ناگاه انفجاری مهیب قلبها را به تپش واداشت و آن رزمنده درست پیش چشمانم تکه تکه شد. مین والمر هر دو پایش و قسمتی از شکم و پشتش را از بین برده بود. انفجار دوم هم نصیب من شد و چند ترکش بصورتم خورد. احساس کردم ترکش ها درست در چشم چپم خورده اند. ناامید روی زمین افتادم و برای چند لحظه هیچ حرکتی نکردم. از ترس کور شدن تمام توانم را از دست دادم و چند لحظه ای احساس کردم روحم دارد از جسمم خارج می شود و برای مدتی آرزو کردم ای کاش همین الان شهید شوم. اما روزگار طور دیگری برایم رقم خورد.

صدای عجیبی شنیدم که مرا با اسم صدا زد و گفت:"بلند شو تو سالم هستی".

بدون هیچ تردیدی از جا بلند شدم. دستم را روی چشم راستم گذاشتم و با دیدن منوّر سبزی که در آسمان میدرخشید مطمئن شدم که کور نشده ام. هرگز نتوانستم صاحب آن صدا را پیدا کنم. صدا چنان نیروئی به من داد که تا پایان اسارت یعنی بیش از پنج سال طول کشید عظمت و قدرت آن صدا را در وجودم احساس میکردم و شاید همان باعث شد تا بتوانستم دوران اسارت با تمام مشکلاتش را بدون ترس و یا نگرانی سپری کنم.

حالا دیگر انگیزه عجیبی داشتم، بسراغ دیگر بچه ها رفتم ولی جز یکی همگی شهید شده بودند بی سیم چی دسته که او هم از چند ناحیه مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود. نزدیکش شدم و از او خواستم با بی سیم تماس بگیرد، غافل از آنکه بی سیم هم ترکش خورده و کار نمیکرد. انگار پایان دنیا بود.

اسم بی سیم چی سیّد علی اکبر حسینی و از اهالی صفاشهر فارس بود. از زمین بلندش کرده و بی سیم را از پشتش جدا کردم. بسرعت یک اسلحه ی کلاش و چند خشاب بهمراه دو نارنجک برداشتم. تمام اعضاء بدنم را چشم کردم و بطرف جلو حرکت کردیم. هنوز چند قدمی برنداشته که دوباره به میدان مین برخورد نمودیم. جای درنگ نبود ناچار وارد میدان مین شدیم و از ترس دیدن مین ها سرهایمان را بالا نگه داشته و مدام ذکر می گفتیم و از ائمه اطهار کمک طلب میکردیم.

عراقی ها از دو جهت بسوی ما تیراندازی می کردند. نمی دانم چه بر سر آن محل پیش آمده بود که حتی گلوله های آر.پی.جی هم اصابت نکرده بودند. چیزی مثل طلسم، باورش برایمان عجیب بود. بعضی مواقع تیرهای قناصه زوزه کشان از کنار بیخ گوشمان می گذشت و قطعه های داغ ترکش موشک آر.پی.جی ها به قنداق کلاشم برخورد میکرد. بعد از پیمودن مسافتی حدود 200 متر به سیمهای خاردار که ردیفی و حلقوی بودند رسیدیم. تعداد زیادی از انواع مختلف مین های شاخکی و کششی را به این سیمهای خاردار تله کرده بودند و راهی برای عبور نبود. پشت این سیمهای خاردار و در چاله ای کوچک پناه گرفتیم . تصمیم گرفتم سیم های تله را قطع کنم ولی هیچ ابزاری حتی ناخن گیر هم نداشتم.

خون زیادی از بدن سیّد رفته و ضعیف و خسته شده بود. هنوز برای خروج از این مهلکه چاره ای پیدا نکرده بودیم که ناگهان شلیک خمپاره های 120 میلی متری از سمت ایران شروع شد و منطقه را به جهنمی تازه تبدیل نمود. احساس کردم فقط ما دو نفر را هدف گرفته اند و کاری به عراقی ها ندارند. خمپاره ها یکی پس از دیگری نزدیک ما فرود می آمدند و علاوه بر منفجر کردن مین ها خاکهای زیادی را روی سر ما میرختند. سیّد به من گفت:

-       "اشهد خودت را بخوان که بزودی یکی از این خمپاره ها الان وارد این چاله میشود و باید آماده شهادت باشیم".

هردو اشهدمان را خواندیم. تا سپیده دم صبح با همان حالت و یا شاید در انتظار ورود گلوله خمپاره سپری کردیم. نماز را به هر طریقی که می شد خواندیم. ترس معنائی نداشت و مرگ یک آرزوی دست نیافتنی بود که بالاخره داشت خودش را نشان میداد. با سید مسابقه گذاشتیم که خمپاره خودمان را حدس بزنیم. من گفتم:

-       اولی!

-       نه چهارمی!

ولی تا 11 گلوله هیچکدام چیزی جز خاک و صدای مهیب انفجار که چاله را به لزره وامیداشت نصیب ما نکرد.

کم کم نور خورشید در پهنای آسمان گسترده شد و شلیک گلوله های خمپاره هم فروکش کرد. اما انگار این خورشید چشم نداشت نفس کشیدن ما را ببیند؛ متوجه حضور سرباز عراقی با آن لباسهای پلنگی و پوتین های واکس زده در اطراف میدان مین شدیم. روبروی چاله ای که ما در آن پناه گرفته بودیم یک سنگر تیر بار قرار داشت که با روشن شدن هوا توانستیم آنرا ببینیم و چند نفر مشغول داد و بیداد بودند. به سید گفتم:

-       اینها عراقی هستند و ما را دیده اند.

ولی سید زیر بار نرفت و گفت:

-       ما را ندیده اند و همین جا صبر می کنیم تا شب بشود و به خط خودمان بر می گردیم.

درحال مجادله بودیم که سید پایش را چند سانتی متر به جلو برد و با سرعتی باور نکردنی تیری از روی پایش وارد و از پاشنه اش خارج شد و فریاد زد:

-       آخ تیر خوردم!

حالا دیگر مطمئن بودیم که ما را دیده اند. چند لحظه بعد چاله را به آتش بستند و مدام تیراندازی می کردند. در آن موقع سید که خون زیادی از بدنش رفته بود از حال رفت و من از اسارت کاملاً مطمئن شدم. عکس حضرت امام را از روی سینه ام برداشتم و بهمراه کارت شناسائی و بقیه مدارکم در گوشه ای از چاله زیر خاک پنهان نمودم و سعی کردم سید را بهوش بیاورم.

ناگهان یک افسر عراقی که حداقل چهار برابر من قد و هیکل داشت بالای چاله حاضر شد و اسلحه ی مرا به خارج از چاله پرتاب کرد. پشت بند حمایل مرا گرفت و خیلی راحت از زمین بلند کرد و به درون معبری که تازه گشوده بودند پرتاب کرد. سپس سراغ سید رفت و او را که تقریباً بی هوش بود از زمین بلند کرد و با دیدن عکس امام روی سینه اش چنان سیلی به صورتش زد که دندانش شکست. سید روی زمین در معبر افتاد و من هم کنارش ایستاده بودم. افسر عراقی با یکدست اسلحه ی کلاش را روی کتف من گذاشت و با دست دیگرش سید را روی زمین کشید و به بیرون از میدان مین آورد.

میدان مین که تمام شد تازه نگاهی به اطراف کردم و دیدم هزاران سرباز عراقی با همه نوع سلاح بسوی ما نشانه رفته اند و منتظر حرکتی از جانب ما هستند. به محض خروج از طناب معبر چند سرباز بسوی ما دویدند و دستهایمان را با سیم تلفن از بازو بستند و بطرف سنگری بزرگ که در حاشیه ی تپه ای قرار داشت بردند.

منطقه را سکوتی عجیب فرا گرفته بود حتی یک تیر شلیک نمی شد، انگار مقرر شده بود عراقی ها ما را با خیالی آسوده به اسارت ببرند و بدین ترتیب میرفت تا آزمایش جدیدی را آغاز کنیم و به مراتب سخت تر از جبهه و جنگ و این شروعی بود برای اسارتی جانکاه و طاقت فرسا و همچنین جدائی از دوستانی چون عوض نشاط و دیگران.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد