خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

یک روز یک عمر

سرانجام عمرکوتاه شب به پایان رسید و خورشید آرام آرام پرتوی نورش را آشکار نمود. به گمانم حوالی ساعت 5/7 صبح بود در چاله ای که بسختی جای دو نفر می شد پناه گرفته بودیم، چنان نزدیک هم بودیم که به وضوح صدای ضربان قلب سید را حس می کردم . یک...دو ... سه و... گمان می کنم دو یا سه ترکش خورده بود و چند ساعتی از بدن هردویمان خون رفته بود، دیگر امیدی به نجات نبود و با پیدا شدن سر و کله تکاوران عراقی از اسارت خود مطمئن شده بودیم. ما دو نفر با یک اسلحه کلاش و یک خشاب نصفه و دو نارنجک چهل تکه و دو بدن آش و لاش در محاصره یک گردان کماندوی تازه نفس عراقی بودیم. اطمینان داشتم که عراقی ها قصد کشتن ما را ندارند و فقط منتظر بازکردن معبر و ورود به میدان مین هستند اگر نه همان تیری را که به روی پای سید زدند می توانستند به آسانی در پیشانی من بکارند. سید حالش بدتر از من بود و هر از گاهی از حال میرفت ولی من بیشتر حواسم جمع بود و میرفتم که خودم را برای سرنوشتی بسیار مبهم و پیچیده آماده کنم.

به خودم نهیب میزدم؛ روز اول که بدون اجازه خانواده از خانه فرار کردم و به جبهه آمدم پیه همه چیز را به تنم مالیدم، اکنون نیز باید مردانه با این مشکل روبرو شوم و ذره ای کم نیاورم. غرق افکار بودم که عراقی ها سر رسیدند. یک افسرعراقی که حداقل چهار برابر من جثه داشت یقه مرا از پشت گرفت و مانند هندوانه به بیرون از چاله پرتاب کرد و بسراغ سید که کمی از من درشت تر بود رفت. سپس با کمک دو عراقی دیگر دستهایمان را از پشت با سیم تلفن و از ناحیه بازو بسته و به بیرون از میدان مین بردند. بعد از پذیرائی کوچکی به یک وانت که حامل بی سیم مادر بهمراه مجروح عراقی انتقال دادند و وانت حامل ما به حرکت درآمد. نمی دانم ولی انگار آن روز جنگ تعطیل شده بود، حتی صدای یک تیر هم بگوش نمی رسید.

 مترصد فرود آمدن خمپاره ای یا گلوله توپی بودم که راه فراری را برایمان فراهم کند. ولی انگار روزگار دست به سینه و همنوا با دوست و دشمن سکوت کرده و سر تسلیم فرود آورده بودند تا عراقی ها بی دغدغه ما را به پشت خط انتقال دهند.

از یک خاکریز گذشتیم، دهها تانک و نفربر بصورت منظم صف کشیده بودند. انگار به پیک نیک آمده اند، اصلاً عراقی ها به سنگرها عادت نداشتند. بیشترشان لباسهای اتو کشیده و پوتین های واکس زده به تن کرده بودند. مبهوت مانده بودم که اینجا چه خبر است! شب حمله به ما گفته بودند در این خط نیروهای جیش الشعبی (نیرو های مردمی ارتش عراق) هستند و توان جنگیدن ندارند ولی اکنون همه کماندو و تکاور با لباسهای پلنگی بودند. تجهیزات همه نو بودند بنظرم تازه به این منطقه آمده اند. کمی جلوتر که رفتیم دیدم هنوز عراقی ها جنازه های حمله شب گذشته را منتقل نکرده اند و قیامت آنها در خط دوم است نه اول. تازه فهمیدم که در حمله دیشب ما کلیه نیروهای این خط نابود شده اند و اینها نیروهای جدید هستند که بتازگی آمده اند. وانت در جلو یک سنگر که با سلیقه خاصی توسط گونی درست شده بود و سقف آنرا الوارهای کلفتی پوشانده بودند ایستاد و ما را مانند کیسه به داخل سنگر انداختند. یکدفعه متوجه عبدالرحیم که او هم اسیر و داخل همان وانت بوده شدم ولی من او را ندیده بودم. وسط سنگر یک ابر بزرگ سفید رنگ افتاده بود که ما را روی آن انداختند و دیری نپائید که با خون سرخ رنگی که از بدنمان میرفت یا روی لباسمان یادگاری نوشته بودند، به رنگ قرمز مبدل شد. چند دقیقه بعد چند افسر عراقی بالای سرما آمدند و یکی از آنها گفت:

-       «تکلم عربی؟»

کسی جواب نداد. فریاد زد:

-       «تکلم انکلیزی؟»

باز هم سکوت.

-       «تکلم ترکی؟»

سید که اهل ده بید فارس بود گفت:

-       ترکی بلدم.

یک افسر عراقی که حدود 200 کیلوگرم وزن داشت و برخلاف دیگر عراقی ها چهره ای سرخ و سفید و موهای بور داشت بالای سر سیّد آمد و با سرعت زیاد شروع به صحبت کردن به ترکی شد. سیّد کم آورده بود و نمی توانست جواب بدهد ناچار ساکت مانده بود و سربازان عرافی نیز با علاقه منتظر جواب دادن سیّد بودند و او همچنان سکوت کرده بود. ناگهان افسر عراقی با چوبدستی خود شروع به داد و بیداد کرد. ما که عربی بلد نبودیم ولی از لحن و برخورد آنها بوی ناسزا و تهدید بخوبی بشام میرسید. چند دقیقه بعد یک افسر دیگر عراقی که سیه چرده و جثه کوچکی داشت نیز به آنها پیوست و پس از صحبت کوتاهی بالای سرمن که از چپ نفر اول بودم آمد و گفت:

-       «چه اسمک؟»

اول نفهمیدم ولی تأکید کرد:

-       «بابا اسم»

منظورش را فهمیدم ولی نخواستم جواب بدهم. گویی او هم متوجه شده بود. نگاه غضب آلودی به من کرد و کلت کمری خود که دسته سفید آن مانند سنگ مرمر میدرخشید را درآورد و روی شقیقه ام گذاشت و با فریاد گفت:

-       «چه اسمک؟»

سریع اسم و فامیلی خود را گفتم و به سربازی که با قلم و کاغذ آماده ایستاده بود دستور داد ثبت کنند و سپس سراغ سید عبدالرحیم و بقیه رفت و آنها هم بی هیچ مقاومتی اسمهای خود را گفتند.

بجز دو نگهبان بقیه از سنگر خارج شدند. حدود نیم ساعت روی آن تکه ابر افتاده بودیم. بازوها و کتف هایم درد عجیبی داشتند و هرچه به عراقی ها اشاره کردم که لااقل مچ دستهایمان را ببندند، توجهی نمی کردند و هراز گاهی با لگد یا قنداق تفنگ به ما می زدند و می خندیدند. ناگهان هردو خبردار ایستادند و خنده در صورتشان خشک شد؛ یک افسر با عینک آفتابی وارد شد و چیزی به سربازان گفت و آنها نیز احترام گذاشتند و به همراه آن دو سرباز سراغ ما آمدند و شروع به جستجوی لباسهایمان کردند. در جیب پیراهن من یک مهر و جانماز بهمراه یک قرآن کوچک بود که عراقی ها آنها را درآوردند و مدام می گفتند: «مجوس مجوس».

بسراغ جیبهای شلوارم رفتند که تعدادی فشنگ کلاش را برای روز مبادا در آنها گذاشته بودم. با دیدن فشنگها خیلی عصبانی شدند و با مشت و لگد به جانم افتادند و کل دو جیب بغل شلوارم را با سرنیزه کندند و سپس پوتین هایم را در آوردند و یکی از آنها صاحبش شد. پلاک سینه ام را نیز بهمراه ساعت و مقداری وجه نقد و غیره را برداشتند و به سراغ دیگران رفتند و هرچه داشتیم به یغما بردند.

دنبال چیزی می گشتند که چشمهای ما را ببندند ولی چیزی پیدا نمی شد، با خشم یقه پیراهن مرا باز کردند و با تیغ زیر پیراهن مرا بریدند بطوریکه فقط یقه و آستین هایش باقی مانده بود، محکم چشمهای ما را بستند. از این لحظه ظلمات و تاریکی شروع شد. خیلی زجر آور بود. عبدالرحیم که کنار من بود مرتب می گفت:

-       می خواهند ما را تیر باران کنند!

ولی من ته دلم قرص بود و اصلاً احساس ترس و نگرانی نداشتم فقط از این چشم بند لعنتی خیلی شاکی بودم. جایی را نمی دیدم و عراقی ها با قنداق تفنگ و داد و فریاد ما را راهنمایی میکردند و به جایی میبردند. اطرافمان سر و صدای خیلی زیاد بود و نمی دانستم تنها هستم یا دیگران هم با من هستند. حدود سی یا چهل دقیقه به این منوال گذشته بود که کسی بازوی چپ من را گرفت و به یک سو کشید. بعد از هدایت من به چند مسیر چشمهایم را باز کرد. تعجب کردم در یک سنگر دیگر بودم که هیچکس نبود و فقط همان سرباز که چشمم را باز کرده بود در حال باز کردن سیم تلفن از بازوهایم بود، جلو درب سنگر را با پتویی پوشانده بودند و نور داخل سنگر خیلی کم بود. وقتی دستهایم را باز کرد احساس کردم یک کوه بزرگ را از روی کتفهایم برداشتند بی اختیار با اشاره از او تشکر کردم و سرباز عرافی به من گفت:

-       «أنت شیعی؟»

-       «نعم»

با خوشحالی گفت:

-       «أنا هم شیعی مال کربلا»

به حدی خوشحال شده بودم که تمام دردها را فراموش کردم. به گوشه ای از سنگر رفت و یک ظرف ساولن بهمراه مقداری باند و پنبه آورد و با حوصله و دقت بسیار زخمهای صورتم که از گونه تا بینی و چشم چپ ادامه داشت را شست و دو تکه چسب زخم را بصورت ضربدر روی آن زد و با یک تکه باند دوباره دستهایم را بست البته از مچ، نه از بازو و با تکه باندی دیگر چشمهایم را بست ولی باند آنقدر نازک بود که همه جا را بخوبی میدیدیم. تمام این کارها را با لبخند و نگرانی که به ظاهرمی ترسید - کسی او را ببینید- انجام داد و مرا از منگنه خارج کرد و در ستونی که اسرا در آن قرار داشتند رها و به آرامی آنجا را ترک کرد. حالا دیگر همه جا را میدیدیم ولی باید وانمود میکردم که جائی را نمی بینیم. گهگاه خودم را به دیواره سنگرهای می زدم یا به عمد پایم را روی موانع میگذاشتم. عراقی ها داشتند از اسرا عکس و فیلم برداری می کردند و چندین بار از همه جهات فیلم ـ عکس می گرفتند و دوباره ما را جابجا کرده و باز عکس می گرفتند. سپس یک پارچ آب که پر از یخ با یک لیوان شیشه ای بهمراه چند نان ساندیچی آوردند، یک سرباز لیوان آب را جلو صورت اسرا می گرفت و دیگری وانمود می کرد در حال گذاشتن نان در دهان اسرا است، فیلم و عکس می گرفتند ولی دوربین که حرکت می کرد آب را به زمین می ریختند و نان را برمی گرداندند. مجروحین را نیز به همین شیوه مورد تبلیغات قرار میدادند و آنهایی که نمی توانستند راه بروند توسط سربازان روی زمین کشیده میشدند. سپس ما را به نزدیکی یک کامیون نظامی هدایت کردند و چند سرباز قوی هیکل عراقی اسرا را مانند کیسه داخل کامیون ریختند.

بیچاره مجروحان که از شدت این فشارها داد و بیداد می کردند و گرمای هوا و تشنگی نیز مصمم تر آزارش را شروع کرده بود دو سرباز مسلح هم سوار شدند و کامیون حرکت کرد. جاده سخت ناهموار بود و کامیون با سرعت زیادی حرکت می کرد بطوریکه همه اسرا در دست اندازها به هوا پرت می شدند و این نوسان باعت تشدید درد می شد. در حالیکه با چشم و دستان بسته قادر به حفظ خود نبودند.

 از حرکت کامیون بیش از یک ساعت گذشت بطوریکه تعداد زیادی از بچه ها بی هوش شده بودند و بقیه هم از درد و خونریزی و جای تیر و ترکش ها ناله می کردند. بالاخره کامیون لعنتی در یک پادگان که بنظر می رسید قبل از آن فرودگاه بوده ایستاد و دوباره همه را مانند کیسه به پائین پرت کردند.

پس از اتمام سر و صدای تخلیه اسرا که 23 نفر بودند همه را کنار دیوار یک ساختمان که ضلع شرقی آن بطور کامل با کیسه های پر از شن و ظاهری زیبا مستحکم شده بود نشاندن و در مقابل تابش نور خورشید که حالا خیلی داغ شده بود و آدم را میسوزاند قرار دادند و بچه ها را یکی یکی برای بازجوئی به داخل ساختمان می بردند و سربازان عراقی نیز در این میان مشغول آزار و اذیت بچه ها بودند. احساس تشنگی و گرمای شدید موجب سردرد و درد بسیار شده بود و افراد زخمی دیگر تحمل این وضعیت را نداشتند. بازجوئی هر نفر حدود 20- 15 دقیقه طول می کشید و بالاخره نوبت من شد و دو سرباز قوی هیکل دو بازوی وی مرا گفتند و از زمین بلند کردند و بسوی ورودی ساختمان بردند و من هم وانمود میکردم که به هیچ وجه جایی را نمی بینیم. از یک راهرو باریک گذشتیم و در مقابل درب دو لنگه بزرگی که فقط یکی از آنها باز شده بود ایستادند و پس از اخذ اجازه مرا وارد اتاق کردند. هوای خنک و نسیم باد کولر گازی برای لحظه ای مرا میخکوب کرد و نمی دانستم احساس خوبی دارم یا بد. چشمهایم را باز کردند، حالا بهتر همه چیز را میدیدم یک اتاق بزرگ با دو عدد میز دراز در وسط آن که روی یکی از میزها حدود 20 عدد گوشی تلفن وجود داشت و کنار دیوار یک دستگاه بی سیم بزرگ بود که تا به آن موقع نمونه اش را ندیده بودم. بردیوار نقشة بزرگی وجود داشت که شاید به 15 متر مربع میرسید. حدود 10 یا 12 نفر در اتاق حضور داشتند که همگی افسر بودند و چند نفر فقط تلفن و بی سیم را جواب می دادند یک سرگرد عراقی پشت میز بزرگ نشسته بود و به سربازی که کنار من بود به عربی سئوالاتی کرد و سرباز هم که خیلی خوب فارسی بلد بود ترجمه می نمود و من به سئوالات انفرادی از قبیل اسم و گروهان و دسته و جواب دادم.

افسر عراقی پرسید:

-       چند سال داری؟

-       17 سال.

-       نه تو بچه هستی! فقط 12 سال داری!

-       لزومی ندارد دروغ بگویم! من سال دوم دبیرستان هستم.

سپس گفت:

-       اسم فرمانده شما چه بود؟

من هم اسم یکی از بچه ها که در عملیات شهید شده بود را گفتم و محل آموزش را نیز نزدیکی شهر دهلران گفتم. در نهایت افسر عراقی گفت:

-       اگر این سئوال آخر را جواب بدهی که هیچ ! ولی اگر جواب ندهی شکنجه میشوی.

من هم گفتم:

-       اگر جواب شما را درست بگویم آیا بمن آب میدهید؟

-       بله.

سپس پرسید:

-     در این عملیات که شما انجام دادید نیروهای عراقی بیشتر کشته شدند یا ایرانی؟

-     عراقی ها بیشتر کشته شدند.

-     چرا؟

-     چون ما پراکنده بودیم و یکی یکی تپه ها را می گرفتیم. ولی نیروهای شما در سنگرهای تجمعی بودند و با اصابت آر.پی.جی و نارنجک همه از بین رفتند.

افسر عراقی با عصبانیت از جا بلند و بسوی من حمله ور شد که افسر مافوق او مانع شد و دستور داد مرا از اتاق بیرون ببرند. وقتی خواستند چشمهایم را ببندند تقاضای آب کردم که هر دو سرباز چنان مرا هل دادند که با سر به درب ورودی خوردم و دوباره خونریزی از زیر چسب زخم شروع شد و آنها کشان کشان مرا به بقیه اسرا رساندند.کم کم تشنگی غلبه کرده بود و آه و ناله بچه ها در آمده بود و هر کس با زبان فارسی یا عربی تقاضای آب میکرد. بالاخره عراقی ها یک آفتابه قرمز رنگ بزرگ را آوردند و لوله آنرا توی دهان ما می کردند و اجازه می دادند چند قطره آب بخوریم. نمی دانم چه آبی بود مزه تلخ و نا‌آشنایی داشت ولی از تشنگی بهتر بود. ما را به خط کرده و سوار چند دستگاه لندکروز نموده و از پادگان خارج کردند.

     حوالی غروب به شهر نیسان رسیده و ما را به پادگان بردند و بیرون یک ساختمان پس از فیلمبرداری و آزار و اذیت نشاندند. کم کم شب شد و ما را به یک سلول فرستادند و حدود یک ساعت استراحت کردیم. چون دستها و چشمهایمان باز بود و بهتر می توانستیم با یکدیگر صحبت کنیم. به بچه ها که نگاه کردم فقط پنج الی شش نفر آنها را می شناختم که یکی از آنها معاون گروهان خودمان بود. یکی از بچه های نورآباد بنام محمد میدجانی که کمک تیربار دسته خودمان بود بدجوری ترکش خورده بود و در اثر موج انفجار و این شکنجه ها دیگر بکلی از حال رفته بود و در وسط اتاق افتاده بود. ناگهان درب سلول باز شد و سرباز عراقی اسمی را خواند. متوجه نشدم آخر عراقی ها اسم فارسی را نمی توانستند خوب تلفظ کنند و بجای سرافراز می گفتند: «سیرآزاد».

یکی بچه ها به من اشاره کرد و گفت:

-     اسم ترا می خوانند.

با تعجب از جا بلند شدم. به عربی گفت:

-     «انت سیرآزاد»

-       بله.

دو دست و چشمهایم را بست و از اتاق خارج کرد. هیچ چیز قابل روئیت نبود و شب همه جا را گرفته بود و سرباز عراقی با سر و صدا و هل دادن مرا به جلو می برد. یکبار هم پایم را داخل جوی آب گذاشتم که نزدیک بود بیافتم ولی سرباز عراقی نگهم داشت و پس از طی کردن چندین پیچ و پله روی یک صندلی مرا نشاندند. مدتی سپری شد. گاهی صدای گریه و فریاد از نزدیکی به گوش میرسید که واضح نبود. بالاخره صدای دری به گوش آمد و مرا داخل اتاقی برده و چشمهایم را باز کردند و روی صندلی نشانده و دستهایم را به همان صندلی محکم بستند.

اتاق بزرگی بود و یک میز سیاه وسط آن قرار داشت دیوارها را نمی شد دید چون نور فقط روی میز را می پوشاند. چهار الی پنج عراقی نیز در اتاق بودند که همگی اسلحه کمری داشتند و یکی از آنها یک باطوم در دستش بود که گاهی مانند فندک روشن می شد و برق می زد. از حال و هوای اتاق بوی بازجویی و شکنجه به مشام می رسید.

ترس کم کم بر تمام وجودم مستولی شد. آخر تا آن زمان من در ایران حتی با یک افسر ایرانی نیز روبرو نشده بودم و حال در آن سن و سال باید با این شرایط روبرو می شدم. بازجویی شروع شد و یک سرباز به دقت ترجمه می کرد و دیگری همه چیز را می نوشت و سه افسر نیز سوال می کردند. سوالات اول و دوم به آسانی گذشت که وارد سوالات خانوادگی شدند و از خانواده و شرایط و آدرس دقیق پرسیدند همگی را به دقت جواب دادم تا اینکه پرسید:

-       چرا به جبهه آمدی؟

نتوانستم جواب بدهم. سکوت کردم. افسر عراقی باطوم برقی را روی شانه ام گذاشت و به هوا پرت شدم به همراه صندلی به زمین خوردم و سرم شکست و خون از گونه هایم جاری شد. دو افسر دیگر در همان حالتی که افتاده بودم شروع به زدن با کابل و باطوم کردند، دیگر دردی احساس نمی کردم و فقط بالا و پایین رفتن کابلها را می دیدم انگار به یک کیسه پر از کاه می زدند. وقتی بهوش آمدم تمام بدنم خیس بود و سطل آبی کنارم خالی گذاشته شده بود. دوباره سوال کردند:

-       خمینی را دوست داری؟

-       بله من مقلد خمینی هستم.

دوباره باطوم برقی بکار افتاد و دیگر نفهمیدم چه شد.

در عالم رویا بودم که کسی صدایم زد:

-       برادر! برادر! بلند شو وقت نماز است.

فکر کردم در چادر پشت خط هستیم و موقع اذان صبح شده است، بلند شدم نشستم و صحنه سلول و بچه های لت و پار چنان ضربه ای به مغزم وارد کرد که برای چند لحظه قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. احساس سر درد عجیبی داشتم به خودم نگاه کردم دیدم تمام بدنم پر از خون است و لباسهایم پاره پاره شده اند.صحنه بازجویی یادم افتاد از یکی از بچه ها پرسیدم:

-       من کجا هستم؟کی مرا آورده اینجا؟

-       دو سه ساعت قبل در حالی که بی هوش بودی ترا داخل سلول انداختند، برده بودند برای بازجویی؟

-       بله.

نگاهم به محمد میدجانی افتاد. ناخودآگاه به سراغش رفتم دیدم به سختی نفس می کشد. به اطراف نگاه کردم دیدم یک لیوان یکبار مصرف که کمتر از نصفش آب بود کنار دیوار بود. آنرا برداشتم و به محمد گفتم:

-       آب می خواهی؟

چشمهایش بی رمقش را تکان داد. کمی آب از بین دندانهایش که در هم قفل شده بود ریختم، هنوز آب را فرو نداده بود که تمام کرد. انگار دنیا روی سرم آوار شده بود. سرم را روی سینه اش که پر از خون بود گذاشتم و های های شروع به گریستن کردم. کم کم بچه ها متوجه شده و مرا بلندکردند و گفتند:

-       باید برایش نماز بخوانیم.

محمد را پیش رویمان گذاشتیم و همگی به نماز ایستادیم. عراقی ها در را باز کردند و با تعجب صحنه نماز میت را نگاه می کردند و می گفتند:

-       شما مجوس هستید! چرا نماز می خوانید؟

بعد از حدود نیم ساعت چند عراقی با یک پتو آمدند و محمد را لای پتوی ارتش سیاه رنگی پیچیدند و با خود بردند. انگار پاره ای از بدنم را جدا کردند و بردند. به چهره دیگران نگاه کردم همه چشمها در حال اشک ریختن بودند ولی صدایی از کسی بگوش نمی رسید و هر کس به گوشه ای خزیده و زانوی غم در بغل گرفته و گریه می کردند. بدین ترتیب اولین روز اسارت به اتمام رسید و روز دوم اسارت شروع شد و شروعی برای 62 ماه اسارت جانکاه بود.

عملیات قدس 3

عملیات قدس 3

بهار سال 1364 بود. بعد از عملیات بَدر در تمامی مناطق عملیاتی هر شب تعدادی عملیات ایذایی انجام می شد تا مقدمات یک عملیات بزرگ و سرنوشت ساز فراهم گردد. من نیز درس و مدرسه را رها نموده و بسوی میدان های جنگ رهسپار شدم. خرداد ماه 64 از شهرستان مرودشت به پادگان معاد اهواز اعزام شده و پس از اقامتی یک ماهه به کناره های رود کارون در بیابان های اهواز رفتیم.

 گرد و غبار پادگان تاکتیکی لشکر 19 فجر دوباره در ذهنم زنده میشود و آن قایق هایی که به هم بسته و پل موقتی را ساخته بودند، زیر پاهایم شروع به لرزیدن می کنند. گهواره ای که با طناب و پتو بین دو درخت نزدیکی چادر فرماندهی درست کرده بودم و شبها از ترس نیش پشه های کنار رودخانه به درونش پناه می بردم هنوز گرمی خودش را حفظ کرده است. صدای فرمانده گروهان شهید عباس رنجبر با آن لهجة شیرین جنوبی اش در گوشم می پیچد که می گفت:

-       گروهان 1 از جلو نظام، خبردار...

عوض نشاط را دیدم که بین سه درخت مشغول ساختن کلبة جنگلی برای دسته خودشان است وقتی که داشتم کنار تانکر وضو می گرفتم. عوض کنارم نشست و با لبخندی شیرین گفت:

-       بچة کجایی؟

-       مرودشت.

-       زنده باشی دلاور!

بعد از وضو گرفتن با هم به نمازخانه رفته و نماز جماعت ظهر و عصر را خواندیم. پس از اقامه نماز بهمراه عوض به دسته آنها رفته و با دیگر دوستانش آشنا شدم. از آن روز به بعد همیشه با هم بودیم و در تمام تمرین ها و مانورها با هم شرکت می کردیم. خوب یادم هست که عوض می گفت: متأهل است و همسرش با خانواده پدرش زندگی می کند و هنوز یکسال از ازدواج آنها نگذشته که او زندگی را رها کرده و به جبهه آمده است.

     یک روز جمعه که تمرین های نظامی و کلاس آموزشی نداشتیم عوض پیشنهاد کرد که به شهر اهواز رفته و گشتی در شهر بزنیم. حدود 15- 10 نفر دیگر هم با ما با لندکروز تدارکات به اهواز آمدند. عده ای از بچه ها کارهای خاصی داشتند و از ما جدا شدند و چند نفری هم به پادگان شهید دستغیب رفتند. من و عوض هم در خیابانهای اهواز می گشتیم. گوشه ای از فلکة ساعت یک کیوسک متعلق به سازمان انتقال خون بود که برای رزمندگان خون اهدائی جمع آوری می کرد. ما هم برای اهداء خون به آنجا رفتیم و درخواست اهداء خون کردیم. آقائی که مسئول آنجا بود به من گفت:

-       چند سال داری؟

-       17 سال.

-       اگر وزنت کم باشد نمی توانی خون بدهی!.

و بعد از توزین من روی ترازوی کوچکی گفت:

-       تو 59 کیلوگرم هستی و نمی توانی خون بدهی باید حداقل 60 کیلوگرم باشی.

با التماس کودکانه ای از او خواهش کردم از من خون بگیرد. در نهایت از من تعهد کتبی گرفت که در صورت بروز هر مشکلی ادعائی نداشته باشم. بدون معطلی برگه را امضاء کرده و کنار عوض که قبل از من آماده خون دادن بود روی تخت خالی دراز کشیدم. آنها از عوض حتی سئوال هم نکردند که چند کیلو است؟ و او را روی تخت خواباندند ولی من هم بالاخره موفق شدم. بعد از اهداء خون به هر کدام از ما یک لیوان شربت سان کوئیک و یک کیک دادند و توصیه کردند که چون هوا خیلی گرم شده چند دقیقه ای در همان کیوسک بمانیم.

بعد از خوردن کیک و شربت از جا بلند شدیم که خداحافظی کرده و خارج شویم، ناگهان عوض حالش بد شد و روی زمین افتاد. او را روی تخت خواباندند و سِرُم به دستش وصل کردند. نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با خنده به مسئول آنجا گفتم:

-       از عوض هم تعهد گرفته اید؟

مسئول انتقال خون هم خنده اش گرفته بود. در جوابم گفت:

-       مثل اینکه برعکس شده و ایشان بجای شما حالش بهم خورده است.

این قضیه تا مدتها اسباب شوخی من و عوض بود و هرگاه می خواست از خودش تعریف کند به او می گفتم:

-       انتقال خون اهواز فراموش نشود!.

     بعد از فراگیری آموزشهای لازم در اردوگاه تاکتیکی ساحل کارون به دشت عباس اعزام شدیم. فاصلة زیادی تا خط مقدم نداشتیم. نیروهای خط شکن بودیم و پشت خطوط دوم منتظر عملیات بودیم. حدود 10 تا 15 روز در دشت عباس ماندیم و گهگاه گلوله های توپ و یا خمپاره های 120 میلی متری نزدیک مقر ما فرود می آمد و نوید عملیات را به ارمغان می آورد. سه گردان جمعی لشکر 19 فجر بودیم که هرگردان نیز دارای 3 گروهان و هرگروهان نیز دارای 3 دسته بود. من و عوض در دستة یک گروهان یک و گردان امام حسن (ع) بودیم. آن موقع کمکی آر.پی. جی زن بودم و عوض نشاط هم آر.پی.جی زن دسته مان بود.

اکنون که از لابه لای سالهای گذشته به دوران اسارت و به آن روزها نگاه می کنم، هنوز خیلی مسائل را نمی توانم حل کنم، در بین رزمندگان همه نوع انسانی پیدا می شد. در دستة خودمان، بیسواد، بسیجی 15 ساله محصل داشتیم تا معلم، کارمند، روحانی، بازاری، کارگر، مهندس، دکتر و تحصیل کرده ها، همگی را یک نیروئی که جاذبه عجیبی داشت و از مقاطع و مناطق مختلف ایران دور هم جمع کرده بود. صمیمیت و دوستی بین بسیجیان وجود داشت که دیگر هرگز پیدا نخواهد شد. همه در ظاهر با هم اختلافات بسیاری داشتند ولی سر یک سفره می نشستند با هم می گفتند و می خندیدند. با هم در نماز جماعت شرکت می کردند و با هم تمرین های نظامی را انجام می دادند، خستگی در وجود هیچکدام از آن افراد دیده نمی شد، هیچکس گله و شکایت نمی کرد. هرگز با هم قهر نمی کردیم و به نیازهای یکدیگر اهمیت داده و آنها را برطرف می کردیم. از خطاهای یکدیگر خیلی راحت می گذشتیم. با هم می خندیدیم و با هم گریه می کردیم. فضای دوستی، یکرنگی، صداقت و یکدلی آن روزها را دیگر هرگز نتوانستم پیدا کنم.

     با شنیدن خبر عملیات شور و شعفی خاص در وجودمان رخنه می کرد و چنان خوشحال می شدیم که گوئی هیچ لذتی بالاتر از شرکت در آن عملیات نبود و واقعاً هم نبود. فرماندهان بسیج هر کدام انسانهایی بی بدیل در دنیا بودند. وارسته، خودساخته، فداکار ، مهربان، سخت کوش و آمادة شهادت. فقط یکی دو تا از فرماندهان ما اکنون زنده هستند و بقیه به آرزوی خود یعنی شهادت رسیدند. شهید اکبرپور فرمانده دستة ما، جوانی رعنا به تمام معنی از اهالی لارستان فارس شاید 23 ساله بود یا حتی کمتر، قامتی بلند، کشیده و باریک داشت. چشمهای نافذش توجه هر بیننده ای را جلب می کرد. لبخند همیشگی وی آرامش درونی اش را در سخت ترین شرایط به انسان منتقل می کرد. وقتی جلو دسته می ایستاد، چون ستون محکمی برای تمامی نیروهایش قابل اعتماد و تکیه گاه بود.

وی قبل از عملیات یک هفته به مرخصی رفت و وقتی برگشت دستهایش حنائی بود و رنگ قرمز حنا حاکی از یک اتفاق مسرت بخش در زندگیش بود، به محض آمدن صمیمانه با همة بچه ها روبوسی کرد و پیشانی همه را بوسید، بچه ها صلوات فرستادند و دلیل حنا گذاشتن را پرسیدند. با حیاء و متانت گفت:

-       « به سنت رسول خدا عمل کرده ایم.»

بچه ها خیلی خوشحال شدند و شهردار آن روز انجیر، کشمش و نخودچی که اهدایی مردم بود را بین بچه ها توزیع کردند.

     چند روز بعد به دهلران اعزام شدیم. مجبور شدیم از چند اتاقک گلی استفاده کنیم. کف اتاقک ها پر از کود حیوانی بودند که قطر بعضی از آنها به 30 سانتی متر می رسید. بچه ها کف اتاق ها را تمیز کردند و همة کودها را بیرون ریختند و دستی به سر و روی آنها کشیدند. دو روز آنجا ماندیم. به لحاظ حساسیت عملیات و لزوم استتار کامل، نتوانستیم غذائی دریافت کنیم و تدارکات خودمان هم فقط مقداری سیب زمینی و نان خشک بود. از نظر آب هم در مضیقه بودیم. با این وجود هیچکس گله و اعتراض نکرد، همه می خندیدند و با هم مهربان بودند. تکه های سیب زمینی را به یکدیگر تعارف می کردند، عده ای از بچه ها با خودشان خلوت می کردند و برخی دیگر قرآن های کوچک جیبی خود را باز کرده و به تلاوت قرآن مشغول بودند. بعضی ها گروههای سه یا چهار نفری تشکیل داده بودند و به تعریف خاطره ها، لطیفه ها و ... می پرداختند. فرماندهان هم در جائی دیگر تشکیل جلسه داده بودند و درخصوص حملة آتی بحث می کردند. آن شب نماز را طبق دستور بصورت فرادا خواندیم. خیلی زود تاریکی همه جا را فراگرفت. فردای آن روز قبل از نماز صبح همه بیدار شدند و بلافاصله پس از اقامه نماز، فرماندهان نیروهای خود را در همان اتاقک های گلی جمع کرده و بالاخره خبر دقیق عملیات را اعلام کردند. نیروها را درخصوص نحوة عملیات توجیه کردند. صدای صلوات و تکبیر بچه ها تا فرسنگها و دواره دواره تا آسمان می رفت و از خوشحالی همدیگر را در آغوش می گرفتند. گوئی به بزرگترین آرزوی خود رسیده اند. شهید اکبرپور چند دقیقه ای برایمان از عملیات و لزوم هوشیاری در آن صحبت کرد. درحالیکه اشک در چشمانش جاری بود گفت:

-       در میان شما شهدائی هستند که ما الان نمی شناسیم. اگر می شناختم به پایشان می افتادم و طلب شفاعت می کردم.

همة بچه ها گریه حلالیت و طلب می کردند. سپس عده ای به نوشتن وصیت نامه مشغول شدند و دیگران هم مشغول جمع آوری تجهیزات انفرادی خود شدند و سلاح و مهمات را کنترل می کردند.

 بالاخره همان شب چندین کامیون به منطقه آمدند و همة رزمندگان سوار بر کامیون شده و بسوی خط مقدم حرکت کردیم. عوض نشاط در تمام لحظات همراه من بود، آدرس خانه اش را به من داده بود و قرار شد اگر هر کدام شهید شدیم دیگری به خانواده مان خبر دهد.

شب 19/4/64 بود به خط مقدم رسیدیم. برادران ارتشی در آنجا مستقر بودند. صحنه ای بس دیدنی بود. ما برای حمله به خطوط دشمن باید از میان سنگرهای ارتشی می گذشتیم. رزمندگان از ما به گرمی پذیرائی کردند و آنچنان ما را صمیمانه بدرقه کردند که هرگز فراموش نخواهد شد. آنها جیرة جنگی خودشان را به ما تعارف می کردند. برایمان شربت می آوردند و در آن تاریکی شب پیشانی ما را بوسیده و آرزوی موفقیت می کردند. عملیات ما یکی از عملیاتهای ایذایی آن زمان بود که هدفش انهدام نیروهای دشمن در منطقه دهلران و شهرک  تیپ عراق بود. این عملیات کاملا" نفوذی و ما باید 14 کیلومتر در خاک عراق پیشروی می کردیم و سپس از پشت به خط سوم عراقی ها حمله و پس از انهدام همة نیروهای عراقی به مواضع خودی برمی گشتیم. عملیات بسیار حساس و پیچیده بود و طبق برنامه باید ساعت 12 شب عراقی ها را دور می زدیم و از در دژبانی شان به آنها حمله می کردیم.

     قسمتی از مسیر را با خودروهای لندکروز طی می کردیم که متأسفانه در بین راه یکی از این خودروها که حامل فرماندهان و تخریب چی های لشکر بودند از دره سقوط کرده و عده ای از آنها شهید و مجروح شدند. البته این خبر را ما بعداً فهمیدیم ولی همین امر باعث تأخیری دو ساعته در عملیات شد.

مسیر طولانی برای دور زدن عراقی ها هم از کانالهایی که بوسیلة جریان آب درست شده بود و کناره های تپه ماهورها تشکیل شده بود. کانالها گاهی خیلی وسیع و عمیق بودند و بخوبی نیروها را پوشش می داد ولی گاهی بسیار کوچک و باریک بودند و ما مجبور بودیم بعضی جاها سینه خیز و برخی را با دویدن طی کنیم. هر رزمنده یک موشک آر.پی.جی علاوه بر تجهیزات انفرادی خودش حمل می کرد که باید در زمان شروع عملیات تحویل آر.پی.جی زن ها می دادیم. گاهی اوقات کمین های عراقی راه را سد می کردند و مجبور می شدیم مدتی در کانالها دراز بکشیم و هیچ حرکتی نداشته باشیم. پیامهای فرماندهان و بویژه فرمانده دسته دهان به دهان به همة بچه ها منتقل می شد و در آن تاریکی شب شور حمله به دشمن در وجود رزمندگان بخوبی قابل لمس بود.

     بالاخره به محل مورد نظر یعنی پشت دروازة دژبانی دشمن رسیدیم و از فاصلة نزدیک دو قبضه ضد هوایی چهار لول که در توجیه عملیات به ما گفته بودند را دیدیم. بی سیم چی منتظر صدور فرمان حمله بود و بالاخره «یا علی» گفته شد. دو نفر از آر.پی.جی زن ها همزمان ضد هوایی ها را به هوا فرستادند و عملیات شروع شد.

عراقی ها غافلگیر شده بودند و با لباس زیر از سنگرهای جمعی خود بیرون می دویدند و سراسیمه بدنبال پناهگاهی می گشتند. عده ای از آنها می خواستند از وسائط نقلیه برای فرار از مهلکه استفاده کنند ولی هرگز فرصت این کار را پیدا نکردند. صدای گلوله های اسلحه های سبک و سنگین همزمان با انفجار نارنجک های چهل تکه و صوت خمپاره سمفونی را اجرا میکرد که هر شنونده ای را به وحشت وا می داشت. بسرعت کانال های بین سنگرهای عراقی ها پر از اجساد سربازان عراقی شد و باقیمانده ارتش بعث راهی جز تسلیم نداشتند. سربازان و افسران عراقی زیرپوش های سفید رنگ خود را در هوا تاب میدادند و "دخیل یا خمینی" می گفتند.

فرمانده گروهان عده ای را مسئول حفاظت از اسرا نمود و بچه ها با هرچه پیدا می کردند دست اسرای عراقی را بسته و در کنار تپه ای مستقر کردند. تیراندازی خیلی زیاد بود و عده ای از اسرا از ترس خودشان را روی زمین انداخته بودند و دستهایشان را روی سرشان گذاشته و التماس می کردند. کم کم تعداد اسرا زیاد شد و به بیش از دویست نفر رسید. ما باید به جلو میرفتیم و پس از انهدام هر سه خط دفاعی دشمن به خطوط خودی باز می گشتیم و حمل این اسرا در شب و همزمان با پیشروی کاری بسیار سختی بود. هنوز فاصله بین خط اول و دوم را طی نکرده بودیم که یکی از اسرای عراقی از تاریکی شب استفاده کرده و یک نارنجک بسوی فرمانده گروهان آقای رنجبر پرتاب کرد. وی کمی از ناحیه دست و پا مجروح شد ولی آسیب جدی ندید و همچنان به هدایت نیروها پرداخت. چند تن از بسیجیان آن اسیر را گرفته و خواستند تلافی کنند ولی عباس رنجبر مانع شد و به همه سفارش کرد که اسرا را سالم به پشت جبهه منتقل نمایند.

بعد از انهدام چندین نفربر بزرگ و انبارهای مهمات تا حدودی آرامش نسبی بر منطقه حاکم شد. هر از گاهی چند منوّر با رنگهای مختلف به آسمان بلند می شدند و منطقه عملیاتی را چون روز روشن میکردند. تمامی سنگرها منهدم شده بودند، تانکرهای آب، سوخت و خودروها با گلوله های آر.پی.جی منفجر شده یا در حال سوختن بودند. فرمانده گردان بچه ها را به سمت خط دوم عراقی ها فراخواند و بسوی خط دوم حرکت کردیم. گروهان ما در جناح چپ قرار داشت و دسته یک که من جزء آن بودم در آخرین نقطه تماس با نیروهای عراقی و در همان جناح قرار داشت. عبور از خط دوم خیلی آسان بود و بیشتر عراقی ها فرار و یا مقاومت می کردند که در نهایت با شلیک های رزمندگان همچون شمع دیری نمی پائید که خاموش شدند. منطقه عملیاتی پس از عبور از خط دوم وسیع و گسترده تر شد و نیروهای دشمن از دو جهت با ما درگیر شدند. عده ای از جلو و عده ای نیز از همان جناح چپ ما را زیر آتش قرار دادند. ناگزیر به دو دسته تقسیم شدیم و مقرر شد دسته ی ما از همان جناح چپ دفاع نماید و اجازه ندهد دشمن از آن سمت نفوذ کند. کمی جلوتر رفته و در صدد یافتن پناهی بودیم که متوجه میدان های بزرگ مین شدیم. میدان ها مملو از انواع مین های ضد نفر و ضد تانک و منور بودند. تخرب چی دسته ما فقط 14 سال داشت و به سختی میتوانست قیچی بزرگی که برای چیدن سیمهای خاردار با خود آورده بود بلند کند و از پَسِ میدانهای بزرگ و نامنظم مین بر آید. فرمانده دسته با فرمانده گردان تماس گرفت و تقاضای تخریب چی نمود ولی هیچ تخریب چی ای در منطقه حضور نداشت و بیشتر آنها در اثر آن سانحه ی سقوط خودرو به دره شهید شده بودند. ناچار فرمانده دستور داد از میدان مین عبور کنیم. بدون اعتراض نیروها به آرامی وارد میدان مین شدند. هنوز چند متری عبور نکرده بودیم که صدای چند انفجار مهیب به هوا بلند شد و متأسفانه عده ای از رزمندگان شهید و یا مجروح شدند. صدای ناله ی بعضی از مجروحان بگوش میرسید. تلاش امدادگران برای خارج کردن مجروحان از میدان مین ثمری در بر نداشت و با همان عده ی کمی که سالم مانده بودیم از میدان مین گذشته و بسوی تپه ی کوچکی که روبرویمان بود حرکت کردیم. روی آن تپه یک تیربار دوشکا مستقر که در حال مقامت بود.

من و عوض با دستور شهید اکبر پور برای خاموش کردنش از سمت راست تپه بالا رفتیم. هر دو با فاصله ای چند متری حرکت میکردیم و مواظب بودیم عراقی ها متوجه حضور ما نشوند. وقتی به نزدیکی سنگر تیربار رسیدیم تازه متوجه شدیم که روی تپه بیش از 6 یا 7 سنگر وجود دارد و نیروهای عراقی هم حدود 20 نفر بودند و همگی مشغول دفاع از تپه بودند. بچه های ما هیچ سنگر و یا مانعی نداشتند و هنگامی که منوّرها هوا را روشن میکردند عراقی ها به آسانی بچه هارا به رگبار می بستند. عوض به من گفت:

-       باید هر چه سریعتر همة این سنگرها را منهدم کنیم وگرنه هیچکس زنده نمی ماند.

نارنجک ها را درآوردیم و همزمان بسوی درهای ورودی دو تا از سنگرها که نزدیک ما بودند پرتاب کردیم، چند لحظه بعد صدای انفجار بلند شد و سکوت عجیبی بدنبال آن بر تپه حکمفرما شد. از طرف دیگری من و عوض سعی کردیم به تپه نزدیک شویم که ناگهان عراقی ها ما را به رگبار بستند، بطرف راست تپه دویدم و از عوض جدا شدم. عراقی ها هنوز تیراندازی میکردند که دو سنگر دیگر هم منفجر شدند و سربازان عراقی از سمت چپ تپه بسوی پائین فرار کردند و من هم به تعقیب آنها پرداختم. تعداد سربازان عراقی 6 یا 7 نفر بودند و هیچکدام اسلحه نداشتند. یکی از آنها را با کلاش زدم و بقیه در تاریکی شب ناپدید شدند. به بالای تپه برگشتم ولی اثری از عوض ندیدم. بسراغ یک سنگری که هنوز سالم بود رفتم. پتوی سیاه رنگی که جلوی درب سنگر بود را کندم و با تابش نور منور یک جعبه بزرگ را وسط سنگر دیدم. حس کنجکاوی مرا بسوی جعبه فرا خواند، با سرنیزه درب آنرا باز کردم و با تعجب دیدم جعبه پر از سیگارهای سومر است.

بچه ها تپه را فتح کردند و با دستور فرمانده بسوی تپه بعدی حرکت کردیم. وقتی از تپه سرازیر شدیم تعداد ما فقط 15 نفر و بقیه بچه ها در منطقه شهید و یا مجروح شده بودند. به زحمت خودمان را به دامنه ی تپه بعدی رساندیم و قرار شد فرمانده دسته بهمراه بی سیم چی و هشت نفر دیگر تپه را دور و راه را برای عبور بقیه باز کنند. هنوز از جناح چپ زیر آتش قرار داشتیم، با دست سنگرهای کوچکی برای حفاظت خودمان درست کردیم. بسیجی که کنار من بود اسمش خواجه و از اهالی خورموج در استان بوشهر بود که ناگهان تیری به بازویش اصابت نمود. نزدیکش شدم و با چفیه خودم زخمش را بستم و او را به قسمت دیگری از دامنه تپه بردم. صدایی بانگ زد

-       بیائید از این منطقه برویم وگرنه همه کشته می شویم.

منبع صدا را جستجو کردم، یکی از بسیجیان بود. فریاد زنان و درحالیکه اسلحه اش را بطرف عراقی ها گرفته بود به جلو میرفت. به ناگاه انفجاری مهیب قلبها را به تپش واداشت و آن رزمنده درست پیش چشمانم تکه تکه شد. مین والمر هر دو پایش و قسمتی از شکم و پشتش را از بین برده بود. انفجار دوم هم نصیب من شد و چند ترکش بصورتم خورد. احساس کردم ترکش ها درست در چشم چپم خورده اند. ناامید روی زمین افتادم و برای چند لحظه هیچ حرکتی نکردم. از ترس کور شدن تمام توانم را از دست دادم و چند لحظه ای احساس کردم روحم دارد از جسمم خارج می شود و برای مدتی آرزو کردم ای کاش همین الان شهید شوم. اما روزگار طور دیگری برایم رقم خورد.

صدای عجیبی شنیدم که مرا با اسم صدا زد و گفت:"بلند شو تو سالم هستی".

بدون هیچ تردیدی از جا بلند شدم. دستم را روی چشم راستم گذاشتم و با دیدن منوّر سبزی که در آسمان میدرخشید مطمئن شدم که کور نشده ام. هرگز نتوانستم صاحب آن صدا را پیدا کنم. صدا چنان نیروئی به من داد که تا پایان اسارت یعنی بیش از پنج سال طول کشید عظمت و قدرت آن صدا را در وجودم احساس میکردم و شاید همان باعث شد تا بتوانستم دوران اسارت با تمام مشکلاتش را بدون ترس و یا نگرانی سپری کنم.

حالا دیگر انگیزه عجیبی داشتم، بسراغ دیگر بچه ها رفتم ولی جز یکی همگی شهید شده بودند بی سیم چی دسته که او هم از چند ناحیه مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود. نزدیکش شدم و از او خواستم با بی سیم تماس بگیرد، غافل از آنکه بی سیم هم ترکش خورده و کار نمیکرد. انگار پایان دنیا بود.

اسم بی سیم چی سیّد علی اکبر حسینی و از اهالی صفاشهر فارس بود. از زمین بلندش کرده و بی سیم را از پشتش جدا کردم. بسرعت یک اسلحه ی کلاش و چند خشاب بهمراه دو نارنجک برداشتم. تمام اعضاء بدنم را چشم کردم و بطرف جلو حرکت کردیم. هنوز چند قدمی برنداشته که دوباره به میدان مین برخورد نمودیم. جای درنگ نبود ناچار وارد میدان مین شدیم و از ترس دیدن مین ها سرهایمان را بالا نگه داشته و مدام ذکر می گفتیم و از ائمه اطهار کمک طلب میکردیم.

عراقی ها از دو جهت بسوی ما تیراندازی می کردند. نمی دانم چه بر سر آن محل پیش آمده بود که حتی گلوله های آر.پی.جی هم اصابت نکرده بودند. چیزی مثل طلسم، باورش برایمان عجیب بود. بعضی مواقع تیرهای قناصه زوزه کشان از کنار بیخ گوشمان می گذشت و قطعه های داغ ترکش موشک آر.پی.جی ها به قنداق کلاشم برخورد میکرد. بعد از پیمودن مسافتی حدود 200 متر به سیمهای خاردار که ردیفی و حلقوی بودند رسیدیم. تعداد زیادی از انواع مختلف مین های شاخکی و کششی را به این سیمهای خاردار تله کرده بودند و راهی برای عبور نبود. پشت این سیمهای خاردار و در چاله ای کوچک پناه گرفتیم . تصمیم گرفتم سیم های تله را قطع کنم ولی هیچ ابزاری حتی ناخن گیر هم نداشتم.

خون زیادی از بدن سیّد رفته و ضعیف و خسته شده بود. هنوز برای خروج از این مهلکه چاره ای پیدا نکرده بودیم که ناگهان شلیک خمپاره های 120 میلی متری از سمت ایران شروع شد و منطقه را به جهنمی تازه تبدیل نمود. احساس کردم فقط ما دو نفر را هدف گرفته اند و کاری به عراقی ها ندارند. خمپاره ها یکی پس از دیگری نزدیک ما فرود می آمدند و علاوه بر منفجر کردن مین ها خاکهای زیادی را روی سر ما میرختند. سیّد به من گفت:

-       "اشهد خودت را بخوان که بزودی یکی از این خمپاره ها الان وارد این چاله میشود و باید آماده شهادت باشیم".

هردو اشهدمان را خواندیم. تا سپیده دم صبح با همان حالت و یا شاید در انتظار ورود گلوله خمپاره سپری کردیم. نماز را به هر طریقی که می شد خواندیم. ترس معنائی نداشت و مرگ یک آرزوی دست نیافتنی بود که بالاخره داشت خودش را نشان میداد. با سید مسابقه گذاشتیم که خمپاره خودمان را حدس بزنیم. من گفتم:

-       اولی!

-       نه چهارمی!

ولی تا 11 گلوله هیچکدام چیزی جز خاک و صدای مهیب انفجار که چاله را به لزره وامیداشت نصیب ما نکرد.

کم کم نور خورشید در پهنای آسمان گسترده شد و شلیک گلوله های خمپاره هم فروکش کرد. اما انگار این خورشید چشم نداشت نفس کشیدن ما را ببیند؛ متوجه حضور سرباز عراقی با آن لباسهای پلنگی و پوتین های واکس زده در اطراف میدان مین شدیم. روبروی چاله ای که ما در آن پناه گرفته بودیم یک سنگر تیر بار قرار داشت که با روشن شدن هوا توانستیم آنرا ببینیم و چند نفر مشغول داد و بیداد بودند. به سید گفتم:

-       اینها عراقی هستند و ما را دیده اند.

ولی سید زیر بار نرفت و گفت:

-       ما را ندیده اند و همین جا صبر می کنیم تا شب بشود و به خط خودمان بر می گردیم.

درحال مجادله بودیم که سید پایش را چند سانتی متر به جلو برد و با سرعتی باور نکردنی تیری از روی پایش وارد و از پاشنه اش خارج شد و فریاد زد:

-       آخ تیر خوردم!

حالا دیگر مطمئن بودیم که ما را دیده اند. چند لحظه بعد چاله را به آتش بستند و مدام تیراندازی می کردند. در آن موقع سید که خون زیادی از بدنش رفته بود از حال رفت و من از اسارت کاملاً مطمئن شدم. عکس حضرت امام را از روی سینه ام برداشتم و بهمراه کارت شناسائی و بقیه مدارکم در گوشه ای از چاله زیر خاک پنهان نمودم و سعی کردم سید را بهوش بیاورم.

ناگهان یک افسر عراقی که حداقل چهار برابر من قد و هیکل داشت بالای چاله حاضر شد و اسلحه ی مرا به خارج از چاله پرتاب کرد. پشت بند حمایل مرا گرفت و خیلی راحت از زمین بلند کرد و به درون معبری که تازه گشوده بودند پرتاب کرد. سپس سراغ سید رفت و او را که تقریباً بی هوش بود از زمین بلند کرد و با دیدن عکس امام روی سینه اش چنان سیلی به صورتش زد که دندانش شکست. سید روی زمین در معبر افتاد و من هم کنارش ایستاده بودم. افسر عراقی با یکدست اسلحه ی کلاش را روی کتف من گذاشت و با دست دیگرش سید را روی زمین کشید و به بیرون از میدان مین آورد.

میدان مین که تمام شد تازه نگاهی به اطراف کردم و دیدم هزاران سرباز عراقی با همه نوع سلاح بسوی ما نشانه رفته اند و منتظر حرکتی از جانب ما هستند. به محض خروج از طناب معبر چند سرباز بسوی ما دویدند و دستهایمان را با سیم تلفن از بازو بستند و بطرف سنگری بزرگ که در حاشیه ی تپه ای قرار داشت بردند.

منطقه را سکوتی عجیب فرا گرفته بود حتی یک تیر شلیک نمی شد، انگار مقرر شده بود عراقی ها ما را با خیالی آسوده به اسارت ببرند و بدین ترتیب میرفت تا آزمایش جدیدی را آغاز کنیم و به مراتب سخت تر از جبهه و جنگ و این شروعی بود برای اسارتی جانکاه و طاقت فرسا و همچنین جدائی از دوستانی چون عوض نشاط و دیگران.

مولف در یک نگاه

سرفراز عبدالهی در سال 1347 در روستای کوه سبز رامجرد شهرستان مرودشت فارس در خانواده ای مذهبی و مستضعف دیده به جهان گشود. والدین وی که از عشایر باصری استان فارس بودند پس از مواجهه با مشکلات عدیده به روستاهای منطقه رامجرد مرودشت مهاجرت نموده و در کسوت کارگری ساده به زندگی ادامه دادند. دوران کودکی، تحصیلات ابتدائی و راهنمائی را در روستای زادگاه خود سپری نمود و برای ادامه تحصیل در رشته راه و ساختمان در هنرستان فنی ولیعصر (عج) مرودشت راهی شهرستان مرودشت شد. در اوایل سال 1361 زمانیکه مشغول تحصیل بود؛ به خیل بسیجیان محل سکونت خود پیوست و راهی جبهه های حق علیه کفر گردید. در تاریخ 20/4/1364 در عملیات قدس 3 در منطقه عملیاتی دهلران مجروح و زمانی که در میدان مین گرفتار شده بود بهمراه یکی از همرزمانش در 17 سالگی به اسارت دشمن زبون درآمد. دوران 63 ماهه اسارت را در اردوگاه های رمادیه کمپ 9 و 7 و تکریت کمپ 17 سپری نموده و در تاریخ 4/6/1369 به آغوش میهن اسلامی بازگشت. سپس با ادامه تحصیل در رشته تجربی و اخذ دیپلم مهر ماه 1370 وارد دانشگاه شیراز شده و در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل پرداخت و همزمان به خیل معلمان پیوست و به کسوت دبیری درآمد. ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در رشته زبانشناسی و دکترای مدیریت بازرگانی پله های دیگر تحصیلاتی وی را تکمیل می نماید. وی در زمینه ثبت خاطرات اسارت فعال بوده و تا کنون سه کتاب کمپ 9، قنوت در قفس و کمپ 7 حاوی خاطرات اسارت را تألیف و منتشر نموده است و کتابهای دیگری را نیز در دست تألیف و انتشار دارد.