آسایشگاه اطفال - زخم عشق
در زمان جنگ، عراقی ها به تبلیغات اهمیت زیادی می دادند و سعی داشتند از وجود اسرا در این زمینه بیشترین بهره را ببرند. وقتی عراقی ها عده ای از رزمندگان را به اسارت می گرفتند با گرفتن عکسها و فیلم های فراوان در رسانه های خود به تبلیغ می پرداختند. بعد از انتقال ما به خط سوم عراقی ها این برنامه ها شروع شد و از زوایای مختلف از ما عکسبرداری و فیلم برداری می کردند. یک روز که ما را به سلول بغداد انتقال داده بودند و هنگام آمار همه را به ستون پنج به صف کرده بودند یکی از سربازان عراقی بنام احمد به سمت من آمد و یک روزنامه را نشانم داد. این روزنامه به فارسی منتشر می شد و بعدها در اردوگاه بیشتر با آن آشنا شدیم. وقتی سرباز عراقی صفحة اول روزنامه را به من نشان داد، تعجب کردم. آنها عکس صورت زخمی مرا با موهای پر از خاک و خون روی صفحه اول و خیلی بزرگ که نیمی از صفحه را پر کرده بود چاپ کرده بودند و در صفحات بعدی هم چند عکس دیگر را از من چاپ شده بود. ابتدا متوجه منظور عراقی ها نشدم ولی بعد که در اردوگاه توانستم یک نسخه از آن روزنامه را بدست بیاورم متوجه متن بالای عکس خودم شدم که عراقی ها نوشته بودند :
« ایرانیها اطفال را به جنگ اعراب و... فرستاده اند.»
بعد از ورود به اردوگاه کمپ 7 عراقی ها تصمیم گرفتند افرادی که کمتر از 18 سال داشتند را از بقیه جدا کنند و در یک آسایشگاه مجزا قرار دهند. آنها زیاد هم به سال تولد که در بازجوئی ها ثبت کرده بودند اعتنا نمی کردند و بیشتر به قیافه اسرا اهمیت می دادند. اگر یک اسیر ریش و سبیل نداشت جزء اطفال محسوب می شد. من هم آن موقع 17 ساله بودم و ناچار در این مجموعه قرار گرفتم. حدود 55 الی 60 نفر از اسرا را تحت عنوان اسرای اطفال در آسایشگاه 1 جای دادند. عراقی ها سعی می کردند ارتباط ما را با دیگر اسرا به حداقل برسانند به همین دلیل اوقات هواخوری ما را تغییر داده و هنگامی که ما درون آسایشگاه بودیم بقیه اردوگاه در هواخوری بودند و یا برعکس. ابتدا این کار عراقی ها خیلی برایمان سخت بود. دوستان صمیمی ما در دیگر آسایشگاه ها بودند و هیچکس این وضعیت را دوست نداشت. البته از بعضی لحاظ دیگر این موضوع به نفع ما بود. بطور مثال، دیگر مجبور نبودیم هنگام باز شدن در آسایشگاه ها بسرعت بطرف توالت ها بدویم و نوبت بگیریم و یا برای حمام و لباس شستن در صف بایستیم هر چند حاضر بودیم این سختیها چند برابر شوند ولی از بقیه جدا نباشیم.
معمولاً اسرائی که با هم اسیر شده بودند بیشتر با هم صمیمی بودند و همیشه هوای یکدیگر را هم داشتند ولی بعضی از اسرا هم دوستان خاص خود را داشتند که جدا شدن از آنها خیلی سخت بود. با این جداسازی این موضوع خیلی برجسته شده بود و گاهی می دیدیم که بعضی از اسرا بخاطر جدا شدن از دوستان خود حتی گریه می کنند و به طریق مختلف از جمله نامه و ... سعی می کنند با دوستان خود ارتباط برقرار کنند. از طرف دیگر عراقی ها هم روی این موضوع حساسیت نشان می دادند و سعی می کردند به هر ترتیب شده جلو این ارتباط ها را بگیرند و تنبیه های سلول انفرادی را برای افراد متخلف در نظر می گرفتند. همچنین عراقی ها سعی داشتند که در آسایشگاه اطفال تبلیغات بیشتری داشته باشند و در تلاش بودند بچه ها را از مسائل معنوی و مذهبی که بخوبی بین اسرا جا افتاده بود جدا کرده و به مسائل دیگری مانند تماشای برنامه های تلویزیونی، بازی های مورد علاقه عراقی ها مانند شطرنج، پاسور، تخته نرد و غیره مشغول نمایند. از آنجا که همة این اسرای به اصطلاح اطفال بسیجی بودند و از پشتوانه عظیم مذهبی و معنوی برخوردار بودند، به مقابله با این ترفند پرداخته و نه تنها به برنامه های مورد علاقه عراقی ها پشت کردند بلکه در جهت اشاعه و تقویت مسائل معنوی مانند ادعیه و نماز شب و روزه های مستحبی و ذکرهای یومیه تلاش مضاعفی نمودند. در این آسایشگاه هیچکدام از اسرا برنامه های تلویزیون عراق را تماشا نمی کردند و هنگام اخبار نیز یک حوله روی تلویزیون می انداختند تا چهرة بی حجاب گوینده خبر پوشیده شود. عراقی ها وانمود می کردند که به آسایشگاه اطفال توجه بیشتری دارند و هنگام هواخوری توپ های فوتبال و بسکتبال نو را به محوطه اردوگاه می آوردند و خودشان هم سعی می کردند با بچه ها بازی کنند، این ترفند عراقی ها تأثیر بدی روی دیگر اسرا داشت و ما می بایست در این مورد هم اقدام مناسبی انجام می دادیم. با مشورت و مذاکره اسرای آسایشگاه بالاخره به این نتیجه رسیدیم که هیچکس نباید هیچگونه ارتباطی با عراقی ها داشته باشد و همة اسرا ملزم شدند که با عراقی ها حرف هم نزنند و فقط ارشد آسایشگاه می توانست با عراقی ها حرف بزند. این سیاست خیلی مؤثر بود و تمام آرزوهای عراقی ها را از بین برد. عراقی ها آنقدر از این اقدام ما عصبانی شده بودند که بی دلیل بچه ها را با کابل و باطوم می زدند. هنگام آمار اذیت می کردند و گاهی ما را مجبور می کردند بیش از یک ساعت سرپا بایستیم و یا مجبور بودیم در محوطه کلاغ پر برویم. گاهی هم آنقدر بشین و پاشو می دادند که تا چند روز پاهایمان درد می کردند و نمی توانستیم راه برویم. کم کم این رفتار عراقی ها بدتر و خشن تر می شد و معلوم بود که از نتیجه کارشان خیلی ناراضی هستند.
عراقی ها هنگام زمستان به هر آسایشگاه یک چراغ نفتی برای گرم شدن می دادند ولی نفت به اندازة کافی وجود نداشت. نفتی که برای یک هفته می دادند فقط دو یا سه ساعت قابل استفاده بود و مابقی اوقات باید سرما را تحمل می کردیم. ولی وجود این چراغهای علاء الدین بهانه ای بود برای سرپوش گذاشتن به روشهایی که ما برای گرما از آن استفاده می کردیم و از نظر عراقی ها بشدت ممنوع بود.
پریزهای برق را قطع کرده بودند و جای آنها را با سیمان پوشانده بودند ولی ما با استفاده از تکه های سیم خاردار سوراخهایی خیلی کوچک که به سیمهای برق منتهی می شد را ایجاد کرده بودیم و با استفاده از سیم های برقی که از سقف کریدور اردوگاه تهیه کرده بودیم یک نوع المنت قوی درست می کردیم و آنرا درون سطل آب قرار می دادیم و آب داغ و چای تهیه می کردیم. اگر عراقی ها هنگام تفتیش آسایشگاه «المنت» پیدا می کردند صاحب المنت و ارشد آسایشگاه به 10 روز حبس در سلول انفرادی محکوم می شدند که سلول انفرادی نیز مستلزم سه نوبت کتک کاری روزانه و نصف شدن جیره غذائی و گاهی حتی یک لیوان آب و یک عدد سمون (نان عراقی) می شد.
تمام آسایشگاه ها شبانه روز روشن بودند، تعداد زیادی لامپ مهتابی در سقف ها وجود داشت و به محض سوختن یکی از آنها سریع تعویض می شد. عراقی ها از طریق پنجره های آسایشگاه ها همیشه درون آسایشگاه ها را زیر نظر داشتند و فقط دو نقطه ابتدا و انتهای آسایشگاه ها از دید عراقی ها در امان بود و ما مجبور بودیم عملیات استفاده از المنت را در گوشة آخر آسایشگاه انجام دهیم و صبح زود نیز قبل از آمار و به محض باز شدن درها ارشد آسایشگاه المنت را در جیب بلوز قرار می داد و روی طناب می انداخت. عراقی ها وجود آب گرم را در حمام و گاهی مواقع در آسایشگاه حس می کردند ولی نمی توانستند این موضوع را اثبات کنند و همیشه بدنبال یافتن مدرکی در این زمینه بودند. همانطور که قبلا" گفتم در آسایشگاه دستشوئی وجود نداشت و این امر خیلی از اسرا بویژه افراد بیمار و سالمند را آزار می داد. بناچار با اخذ مجوز از عراقی ها در گوشه ای از آسایشگاه با استفاده از چند تکه تخته و یک پتوی سبزرنگ اتاقکی درست کردیم و یک سطل هم در آن قرار دادیم تا برای دستشویی مورد استفاده قرار گیرد. این نوع دستشویی در تمام اردوگاههای رمادیه و تکریت وجود داشتند و هر روز دو نفر مسئول تخلیه و تمیز کردن سطلها می شدند و اوقات هواخوری نیز آنها را در معرض نور خورشید قرار می دادند تا ضدعفونی شود. سطلها شبیه سطلهایی بود که برای آب استفاده می کردیم و فرصت مناسبی بود تا در پوشش سطل دستشویی آب گرم را به حمام انتقال داده و برای شستشو و غسل استفاده نمائیم. عراقی ها به این موضوع پی برده بودند و می خواستند مچ ما را بگیرند. یک روز صبح که من و دوستم بنام صدرا... مسئول تخلیه سطل دستشویی بودیم، بعد از اتمام آمار دو طرف سطل را گرفته و از آسایشگاه خارج شدیم. یکی از سربازان عراقی بنام کریم جلو ورودی سرویس بهداشتی روی صندلی نشسته بود و به ما نگاه می کرد. وقتی خواستیم از او رد شویم پرسید:
- «این چیه؟»
- «سطل ادرار»
- «دروغ می گوئی!»
- «نه دروغ نیست».
دستور داد سطل را به زمین گذاشتیم و دوباره گفت :که سطل را جلوتر بیاوریم تا او مجبور نباشد از روی صندلی بلند شود. ناچار سطل را نزدیک صندلی و تقریبا" وسط هر دو پایش قرار دادیم. نگاهی به ما دو نفر کرد و گفت:
- « سرش را بردار»
ما هم نگاهی به هم کردیم و کمی صبر کردیم. انگار مطمئن شده بود که مچ ما را گرفته با خنده گفت:
- «یاا... بردار».
به ناچار سرسطل را برداشتم. گاز و بوی ادرار چنان بلند شد که کریم بلند شد و فرار کرد. ما هم سطل را بردیم تخلیه و نظافت کردیم و برگشتیم. حدود 15 دقیقه بعد که در محوطه راه می رفتم کریم با آن کابلش که همیشه سیم هایش را به طول 5 یا 10 سانتی متر لخت کرده بود و حالتی افشان داشت به سراغم آمد و گفت:
- « تو و دوستت بیائید دفتر من»
من هم صدرا... را صدا زدم و به اتفاق به اتاق عراقی ها رفتیم. کریم هم منتظرمان بود. ابتدا چند فحش و ناسزا بارمان کرد و سپس تا می توانست با کابل ما را زد به حدی که چند جای پشت مان زخمی شد و بلوز زرد رنگ اسارت خون آلود شد.
- «مگر ما چکار کرده ایم که می زنی!؟»
- « خودت نمی دانی؟ تو آبروی ما را بردی. چرا نگفتی سطل ادرار است؟»
- من که گفتم! خودت اصرار کردی که اینطور نیست.
کریم گوشش بدهکار این حرفها نبود و تا می توانست تلافی کرد و سپس ما را از اتاق با سیلی و لگد بیرون انداخت. ولی از آنروز به بعد هیچ سرباز عراقی جرأت نکرد در جستجوی آب گرم باشد.
یکی دیگر از مزیت های المنت گرم کردن غذا آن هم در ماه مبارک رمضان بود. معمولاً المنت را در سطل آب قرار می دادیم و ظرف غذا را روی سطل می گذاشتیم و با بخار آب غذا را گرم می کردیم. جائی که من و صدرا... در آسایشگاه می خوابیدیم درست کنار المنت و سطل آب قرار داشت.هفدهمین شب ماه مبارک رمضان بود. مسئول المنت برای گرم کردن غذا از دو المنت استفاده کرده بود ولی سطلها را روی هم قرار داده بود و در نهایت بالای آن ظرف غذا را گذاشته بود.
بعد از نیمه شب تعدادی از بچه ها مشغول خواندن نماز شب و یا قرآن و ادعیه می شدند و هیچ موقعی در آسایشگاه همه خواب نبودند. آن شب من و صدرا... کنار هم خواب بودیم. صدرا... اهل یزد و عادت داشت پتویش را روی سرش می کشید و می خوابید ولی من هرگز نمی توانستم مثل او بخوابم. نمی دانم ساعت چند بود که ناگهان احساس سوزش عجیبی در سر و صورتم کردم. از جا پریدم ولی کنترل خودم را نداشتم جائی را اصلاًنمی دیدم. نمی دانستم چه خبر شده است و علت این درد و سوزش چیست؟ داد و فریادی می کردم که دست خودم نبود. چند نفر از بچه ها مرا گرفتند و روی زمین خواباندند. حرفهایشان را می شنیدم ولی نمی توانستم حرف بزنم هرچه سئوال می کردند نمی توانستم جواب بدهم. اراده ای از خودم نداشتم و فقط ناله می کردم. احساس می کردم بین مرگ و زندگی قرار دارم. کوچکترین صدای بچه ها را می شنیدم و بدون اینکه جائی را ببینم رفتارشان را تماشا می کردم. دو نفر از بچه ها از طریق پنجره فریاد می زدند و از عراقی ها کمک می خواستند. یکی از آنها می گفت:
- « حرس واحد نفر مریض»
و دیگری هم به فارسی ناسزا می گفت و صدا می زد. یکی از بچه ها مقداری ماست آورد و روی سر و صورتم مالیدند. وقتی ماست روی پیشانیم می گذاشتند احساس خنکی و آرامش می کردم ولی اثر مالیدن انگشتانش خیلی زجرآور بود. بچه ها دورم را احاطه کرده بودند و هرکسی چیزی می گفت. یکی می گفت:
- احتمالا" دیوانه می شود!
دیگری می گفت:
- هر چه زبان انگلیسی و فرانسه یاد گرفته بود از یاد می برد!
یکی می گفت:
- روانی می شود!
و بعضی ها هم برایم حمد شفا می خواندند و چند نفری هم گریه می کردند. بعضی ها هم پیشنهاد می دادند که مقداری آب سرد روی سرم بریزند تا دردم کمتر شود. بالاخره عراقی ها آمدند و از طریق پنجره وضعیت را دیدند و درب را باز کردند و دو یا سه نفر مرا به بهداری اردوگاه انتقال دادند. من هنوز نمی توانستم حرفی بزنم و جائی را ببینم.
یکی از اسرا بنام دهقان در بهداری کار می کرد و به محض دیدن من چند مایع سرم را آورد و به کمک دو نفر دیگر از اسرا شروع به شستشوی سرم کردند. هنگامی که مایع سرم روی سرم می ریخت درد و سوزش قطع می شد ولی به محض اتمام آن دوباره درد و سوزش شروع می شد. سرم را بعد از شستشو پانسمان کردند و کمی از دردم کاسته شد ولی هنوز ناله می کردم. آرام آرام و با توصیه دهقان چشمهایم را باز کردم و اطراف را دیدم. آقای دهقان می گفت:
- خدا را شکر فقط پلکهایت سوخته و چشمهایت آسیب ندیده است.
یک آمپول به من تزریق و چند قرص هم دادند و مرا روی یک تخت خواباندند. احساس می کردم سرم در حال انفجار است و پوست سرم بشدت تنگ شده است و نمی تواند جمجمه سرم را نگهدارد. ضربان قلبم را در مغزم احساس می کردم و صدایش را مانند ضربه های یک چکش آهنی در مغزم احساس می کردم. این ضربه ها به مرور زمان آرامتر می شد تا اینکه کاملا" بخواب رفتم.
وقتی بیدار شدم ساعت 10/9 دقیقه صبح بود و دو یا سه اسیر دیگر هم روی تخت ها بستری بودند. هنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است؟ آرام آرام شب قبل را به خاطر آوردم. آقای دهقان با دیدن من که حالا بیدار شده بودم بطرفم آمد و بعد از احوالپرسی گرمی گفت:
- خیلی عجیبه تو باید تا شب بیدار نمی شدی؟!
- چرا؟
- داروهای خواب آور و مسکنی که به تو داده بودیم حداقل باید 20 ساعت کاملا" می خوابیدی!
نگاهی به سر و صورتم کرد ولی پانسمان را دست نزد. از او پرسیدم:
- چی شده؟ چه اتفاقی برای من افتاده؟
- دیشب وقتی خواب بودی آب جوش ریخته روی سرت. ولی خدا رحم کرده که ختم به خیر شد و فعلا" حالت خوب است.
ناخدآگاه یاد المنت و سطلهای کنارم افتادم و فهمیدم که یکی از سطلها به هر علتی افتاده و آب جوش روی سرم ریخته است. به توصیه آقای دهقان از تخت خارج نشدم و هرگاه عراقی ها به بهداری می آمدند خودم را به خواب می زدم و وانمود کردم که هنوز حالم بد است. چند افسر عراقی هم آمدند و اسم و مشخصات مرا از دهقان پرسیدند و چیزهائی نوشتند و رفتند. آن شب دیگر احساس درد خیلی کمی داشتم و می توانستم راه بروم و با بچه ها حرف بزنم. ولی دهقان همیشه می گفت:
- عراقی ها بدنبال المنت هستند و می خواهند از تو بازجوئی کنند و تو باید وانمود کنی که حالت خیلی بد است».
ولی بالاخره روز دوم یک افسر بعثی که تازه به اردوگاه آمده بود سراغم آمد، این افسر خیلی زیرک و اندام کوچکی داشت و بچه ها به او می گفتند: «حسن موش». یک مترجم همراه خودش آورده بود و سئوالاتی از من کرد که چه اتفاقاتی افتاده و من هم گفتم:
- هیچ چیز یادم نمی آید فقط وقتی بیدار شدم در بهداری بودم.
حسن موش می خواست مرا متقاعد کند که اسرا عمدی مرا سوزانده اند و می گفت چه کسی با تو دشمنی دارد و یا مگر در آسایشگاه اطفال چه خبر است؟ و از این سئوالات. من هم همیشه به کلمه «لا ادری» نمی دانم بسنده می کردم. جلسه دوم بازجوئی به موضوع چگونگی وجود آب داغ آن هم با این شدت اختصاص یافت. من که از ابتدا گفته بودم چیزی یادم نمی آید و حافظه ام آسیب دیده است ولی عراقی ها صد در صد به این نتیجه رسیده بودند که با آن چراغ نفتی نمی توان این همه آب داغ تهیه نمود.
آنها آدرس دقیق جائی که من سوخته بودم را می خواستند و من هم ترجیح دادم بگویم وسط آسایشگاه و کنار چراغ نفتی خوابیده بودم. آنها توضیح مرا قبول نکردند و ارشد آسایشگاه و مسئول چراغ نفتی را آوردند ولی از قرار معلوم آنها هم درست وسط آسایشگاه و کنار چراغ نفتی را به عراقی ها گفته بودند. آنها بالاخره دست از سر من برداشتند و گفتند:
- اگر از کسی شاکی هستی می توانی به ما معرفی کنی تا مجازاتش کنیم.!
حتی پیشنهاد دادند اگر می ترسی تو را به اردوگاه دیگری منتقل می کنیم. ولی من از کسی شاکی نبودم و بعد از چهار روز مقرر شد از بهداری مرخص شوم. روز آخر وقتی خواستم از جلو اتاق سربازان عراقی رد شوم با کمال تعجب دیدم که حسن موش در حال فارسی صحبت کردن است و خیلی هم خوب و راحت فارسی حرف می زد. نتوانستم بفهمم با چه کسی حرف می زد ولی به محض رسیدن به آسایشگاه همه را در جریان گذاشتم که حسن موش فارسی بلد است و مواظب باشید چیزی نگوئید. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و حسن موش بخوبی هزاران بار کلمه موش را مستقیما"از اسرا شنیده بود و منتظر فرصت بود تا عقده اش را خالی کند. تا لحظة ورود به آسایشگاه صورت خودم را در آئینه ندیده بودم. یکی از دوستان بنام محمودرضا که خیلی با هم صمیمی بودیم نزد من آمد و درخصوص سوختن سرم سئوال کرد و من هم خواستم اثر سوختگی را به او نشان دهم. لذا باند روی پیشانیم را به آرامی برداشتم. با دیدن پیشانی من محمود یکه ای خورد و بطرف دستشویی دوید و شروع کرده به قی کردن، بیچاره روزه اش باطل شد و من که کنجکاو شده بودم در به در بدنبال یک آینه می گشتم. بالاخره یک آینه کوچک از بچه ها قرض گرفتم و صورتم را نگاه کردم. خیلی وحشتناک بود. تمام پوست پیشانیم کنده شده بود و پوست زیرین آن که خیلی سفید بود نمایان شده بود. خیلی ترسیدم و احساس کردم اثر این سوختگی برای همیشه می ماند. در اولین فرصت از عراقی ها خواستم که توسط پزشک معاینه شوم و از شانس خوب آن روز دکتری که معمولاً هفته ای یک بار به اردوگاه می آمد در بهداری بود، یکی از سربازان عراقی مرا به بهداری برد. می دانستم که بیشتر پزشکان انگلیسی را خوب می دانند و به همین دلیل با او انگلیسی صحبت کردم و در مورد مشکلم برایش توضیح دادم. خیلی خوشحال شده بود و سعی کرد کمکم نماید. او در مورد نگرانی من گفت:
- « این سوختگی درجه دو می باشد و به موهایت آسیب نمی رساند ولی اثر سوختگی در پیشانیت می ماند.»
و سفارش نمود که موهایم را از ته بتراشم. من هم با هزار مشکل و به هر زحمتی که بود یک تیغ نو بدست آوردم و از یکی از دوستان خواهش کردم موهایم را با تیغ بتراشد. همراه با تراشیدن موهایم یک لایه از پوست سرم هم تراشیده شد و پوست جدید آن فوق العاده سفید و نو بنظر می رسید. بچه ها با دیدن کلة نورانی من مرا روشن سر صدا می کردند و تا رشد دوبارة موهایم باعث خنده و شادی برایشان می شدم.
بعد از اتمام ماه مبارک رمضان عراقی ها هم به این نتیجه رسیدند که جداسازی اسرای نوجوان دردی را دوا نمی کند و حتی به ضررشان هم هست، لذا اجازه دادند اوقات هواخوری برای همة اسرا در یک زمان باشد و انتقال اسرای آسایشگاه اطفال نیز به دیگر آسایشگاه ها آزاد شد و پروندة آسایشگاه اطفال نیز مسدود گردید.
سرتاسر کوچه حجله بندان
عکس تو میان قاب خندان
ای ماه منم چراغدارت
چون لاله همیشه داغدارت
ان روز که داس ماه ..نو شد
باغ گل سرخ من درو شد
بر شانه ی من غمت چو کوهی است
در شهر چه بزم با شکوهی است
بر دوش من این کجاوه ی کیست
اینجا همه حاضرند و او نیست ...
آه تو چه آه بیصدایی
درد تو چه درد بی دوایی
ماندیم چو شمع مرده بیدار
بر بسترت ای طبیب بیمار
دویار دو هم قطار بودیم
دو دوست دو غمگسار بودیم
آن روز که پیک مرگ آمد
رگبار زد و تگرگ آمد
آن سر روان به خاک افتاد
خون در دل چاک چاک افتاد
در غربت سرد این بیابان
تنها به کجا چنین شتابان ؟
سرمست زجام تلخکامی
من نیز به شیوه ی نظامی:
گویم " ز گزند خاک چونی
در ظلمت این مغاک چونی
آن خال چو مشک دانه چون است
آن چشمک آهوانه چون است
یار است و عجب عزیز یار است
از من به بر تو یادگار است
من داشته ام عزیز وارش
تو نیز چو من عزیز دارش
فر یاد تو از میانه برخاست
اندوه تو جاودانه بر جاست ..."
آژانس ایران خبر در راستای خبررسانی و انتشار اخبار دقیق فعالیت می کند.
در آژانس ایران خبر می توانید علاوه بر دسترسی به اخبار ایران, جهان و خاورمیانه از صفحات مختلف: فرهنگی, هنری, علمی و تکنولوژی , سرگرمی, فیلم و صوت و... دیدن کرده و لینک کنید.
از کلیه دوستداران خبرگزاری آژانس ایران خبردعوت می کنیم از این پس برای مشاهده آژانس ایران خبر به این آدرس مراجعه کنند:
آدرس خبرگزاری:
www.ina-irannews.com
ایمیل:
info@ina-irannews.com
لطفا مارا لینک کنید