خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

ورزش در اسارت

ورزش در اسارت - زخم عشق

ورزش یکی از مسائلی بود که از بدو اسارت تا زمان آزادی فکر اسرا را بخود مشغول می کرد. ورزش برای حفظ سلامتی جسم و حتی برای تقویت روحیه جهت فراموشی درد و رنج راهکار مناسبی بود. در اوایل اسارت عراقی ها ستخگیری های زیادی داشتند و اجازه ورزش کردن را نمی دادند. دویدن و نرمش کردن در اردوگاه ممنوع بود. اجازه هیچگونه حرکت ورزشی برای اسرا صادر نمی شد. اما همیشه این عراقی ها نبودند که تصمیم نهایی را می گرفتند. اسرا همیشه راههایی برای رهائی از قوانین غیر انسانی عراقی ها پیدا می کردند.

هنگامیکه اسرای کمپ 9 رمادیه کم کم داشتند جراحت ناشی از ترکش ها و گلوله ها را به فراموشی می سپردند برای حفظ سلامتی و شادابی خود رو به ورزش آوردند. ورزش راه خوبی برای گذران دوران اسارت، حفظ سلامتی و روحیه اسرا بود. برای این منظور، با چند نفر از بچه ها تصمیم به ورزش کردن گرفتیم. تنها جا و فضایی که عراقی ها از بیرون آسایشگاه روی آن دید نداشتند، پشت در ورودی بود که فضایی حدود 3 متر مربع را پوشش می داد. امتیاز دیگر این مکان عدم استفاده آن توسط اسرا برای خواب بود که بعلت قرار گرفتن پشت در تقریباً بلا استفاده مانده بود. یکی از دوستان رزمنده اهل تبریز بنام رحیم فتحی به ورزش کشتی آشنایی و تسلط داشت و مقرر گردید وی بهمراه من و اسیری دیگری بنام محمد تقی زاده که از رزمندگان بسیجی اصفهان بود و یکی از خوشنویسان اردوگاه هم بشمار میرفت به ورزش کشتی بپردازیم.

صبح ها بعد از اقامه نماز صبح به نرمش و ورزش کشتی می پرداختیم. این اولین کلاس ورزشی بصورت مخفیانه در کمپ 9 قاطع 2 بود که توسط ما در مرداد ماه 1366 آغاز شد و حدود 4 ماه ادامه داشت.

در دومین دیدار صلیب سرخ از کمپ 9 چند توپ فوتبال، والیبال و بسکتبال بهمراه راکت بدمینتون و تنیس به اردوگاه تحویل دادند و این وسایل شروعی برای انجام ورزش های دیگر در حیاط اردوگاه بود.

سه طرف اردوگاهی که ما در آن اسیر بودیم سیم های خاردار و طرف چهارم ساختمان دو طبقه ای قرار داشت. توپ ها و دیگر وسایل ورزشی تحویل ارشد آسایشگاه شده و با هماهنگی عراقی ها مقرر گردید پس از اتمام آمارگیری و آمدن اسرا به حیاط جهت هوا خوری کمی امکان بازی و ورزش داشته باشند.

بالاخره انتظار تعدادی از بچه ها از جمله من به پایان رسید و عراقی ها دروازه فوتبال کوچکی در دو طرف حیاط درست کردند و چند تیم برای بازی فوتبال تشکیل دادیم. تیم ما تیم دوم بود و با ورود تیم ما به زمین و شروع بازی وقتی خواستم توپ را پاس بدهم، آنرا به وسط سیم های خاردار انداختم. همه با تعجب به من نگاه می کردند، ولی کسی جرأت نزدیک شدن به سیمهای خاردار را نداشت. سرباز عراقی هم تمایلی به خارج کردن توپ از لا به لای سیمهای خاردار نداشت. قرار بر این شد فردای آنروز توپ جدیدی برای بازی در اختیار اسرا قرار دهند.

فردای آنروز توانستیم دو ساعت فوتبال بازی کنیم که این بازی موجب شد من درد شدیدی در ناحیه کمر خود احساس کنم بطوری که تا حداقل یک هفته به سختی راه می رفتم و توان بازی کردن را نداشتم. بدیهی بود که دلیل آن ضعف ناشی از نبود غذا، آب، میوه و دیگر ویتامینهای مناسب بود که بدن را در مقابل ورزشهای سخت و ورزش فوتبال که مدام در حال دویدن است مقاوم می کنند. بدین ترتیب با هر پاس یا شوت بالاخره توپ دوم هم در روز چهارم در میان سیم خاردار گیر کرد. حالا دیگر عراقی ها هم متوجه شده بودند که باید برای حل مشکل فکری بکنند. به همین منظور دو قطعه لوله بزرگ را به هم جوش دادند و بوسیله آن توپ ها را از لا به لای سیم خادار بیرون می آوردیم. هر چند چندین توپ که در عمق بیشتری قرار داشتند و امکان دسترسی به آنها در میان سیم های خاردار وجود نداشت، همانجا می ماندند و کم کم می پوسیدند.

برای بازی والیبال نیاز به تور داشتیم که ابتدا با ساختن یک طناب از نخ جوراب مشکل را حل می کردیم و سپس یک تور هم نصب کردند که دقیق به خاطر ندارم صلیب سرخ آورده و یا عراقی ها ولخرجی کرده بودند.

مشکل افتادن توپ در میان سیم های خاردار همچنان وجود داشت. عراقی ها هم برای حل مشکل از خود اسرا خواستند که سیم های خاردار که در انبار داشتند را به حیاط اردوگاه آورده و با دست خارهای فلزی آنرا جدا کرده و تبدیل به سیم های معمولی و عاری از خار نمایند. بدین ترتیب این پروژه هم با همت اسرا در حدود 3 ماه به پایان رسید. هر روز در ساعات هواخوری بچه ها کنار دیوار کریدور آسایشگاه می نشستند و با انگشتان خون آلود خود سیم های خاردار را از هم باز می کردند و تبدیل به تور فلزی برای نصب روی سیم های خاردار و دیواری و حلقوی می کردند. سرانجام پروژه به پایان رسید که حدود 3 ماه بطول انجامیده بود. اکنون یک تور بزرگ به ابعاد 4×20 تهیه شده بود. اکنون درصد توپ هایی که درون سیم های خاردار می افتادند بسیار کم بود. ولی این امر دیری نپائید و با تقسیم اسرای کمپ 9 به سایر اردوگاه ها مجبور به ترک آن اردوگاه که با زحمت در حال پیشرفت بود پایان یافت. مقصد بعدی ما اردوگاه کمپ 7 بود که ترکیبی از اسرای سالهای 62 الی 64 بودند. عمده اسرا در عملیتهای خیبر، بدر، قدس، قادر و چند عملیات کوچک دیگر اسیر شده بودند و بیشتر آنها را بسیجیان تشکیل می دادند ضمن اینکه تعداد سربازان ارتشی اسیر شده در آن عملیاتها کمتر از تعداد بسیجیان بودند.

در کمپ 7 بحث ورزش فقط به توپ ، فوتبال و والیبال ختم نمی شد. عده ای از بچه ها بودند که آشنایی با انواع فنون رزمی که روزی در ایران فرا گرفته بودند. مانند: کونگ فو، کاراته، تکواندو و ...

زمان تمرین و مسابقات ورزشهای رزمی به طور معمول غروب و شب هنگام بود. زمانی که عراقی ها آخرین آمار را می گرفتند و از آسایشگاه بیرون می رفتند ما شروع به تمرینات ورزشی می کردیم. غروب که می شد با همت بچه ها همه پتوها جمع می شد و فضای مناسبی را برای انجام ورزش رزمی اختصاص می دادیم و دو نفر یکی در ابتدا و دیگری در انتهای آسایشگاه نگهبانی می دادند. نگهبان ها هر کدام چوب کوچکی که سر آن یک تکه آینه وصل کرده بودند و می توانستند رفت و آمد سربازان و نگهبان های عراقی را کنترل کنند و هر وقت سربازی نزدیک می شد می گفتند:

-        وضعیت قرمز است...

و ما سریع پتوها را مجددا پهن می کردیم و آسایشگاه را به حالت اول در می آوردیم. هدف عمده از ورزش رزمی آمادگی جسمانی اسرا و یا احیاناً استفاده از آن هنگام فرار بود. از نظر عراقی ها ورزش های رزمی ممنوع بود و اگر موضوع را می فهمیدند به شدت برخورد می کردند. البته عراقی ها آنقدر ساده نبودند و توسط جاسوس ها و یا حوادث غیر منتظره می فهمیدند و بچه ها را تنبیه می کردند.

ورزش های رزمی 3 الی 4 ماه در کمپ 7 رمادیه  ادامه داشت. تا اینکه با ورود توپ و دیگر وسایل ورزشی جای خود را به فوتبال و بسکتبال و دیگر ورزشها دادند.

با آمدن ما به کمپ 7 وضعیت ورزش تغییر کرد. اسرا با مدیریت خوبی که داشتند با همکاری گروه زیرزمینی که فعالیت های بیشتری را داشتند ورزش را جزء کارهای اساسی در اسارت قرار دادند. همانطور که پیش از این بیان شد در روزهای اول اسارت ورزش ممنوع بود. اردوگاه ما دارای زمین کوچکی بود که فاصله بین دو ساختمان را بعنوان یک حیاط برای هواخوری و ورزش در اختیار ما قرار داده بود این حیاط حدودا 200 متر مربع از محوطه اردوگاه را تشکیل می داد. یک قسمت از آنرا برای زمین فوتبال و در گوشه ی دیگر حلقه ای برای بازی بسکتبال را به دیوار متصل کرده بودن که بیاد ندارم آیا این حلقه را قبل از آمدن ما نصب کرده بودند و یا بعد از آمدن ما. زمانی که صلیب سرخی ها آمدند تعدادی توپ بسکتبال و فوتبال برایمان آوردند. بچه ها در هر آسایشگاه که علاقه مند بودند در قالب تیم های مختلف تقسیم بندی شدند و برای هر آسایشگاه مسئول ورزش و برای کل اردوگاه هم یک نفر مسئول ورزش تعیین شد. تیم والیبال 1و 2 و تیم های فوتبال 1و2و3 تشکیل گردید که تیم فوتبال گروه 1 از افراد زرنگ و آنهایی که مهارت خوبی داشتن تشکیل می شد و بقیه در گروههای متوسط و ضعیف قرار داشتند. در تیم والیبال هم تیم 1 از بچه های زرنگ و ماهر و تیم 2 از اسرای متوسطی بودند که علاقه مند به ورزش بودند. بدین ترتیب تیم های فوتبال و والیبال تشکیل شد. مسابقات منظمی در هر آسایشگاه و قاطع که 8 آسایشگاه داشت برگزار شد. در هر اردوگاه 3 تا 4 قاطع بود. ساختمان از دو طبقه تشکیل شده بود و هر طبقه 4 آسایشگاه داشت. در کمپ 7 چهار قاطع بود. در هر آسایشگاه حدود 60 الی 70 نفر اسیر زندگی می کردند. اما در زمان آتش بس اسرای بیشتری به این اردوگاه آوردند و هر آسایشگاه حدود 100 حتی 110 نفر را تشکیل می دادند که جا برای خوابیدن هم نبود.

مربی ورزشی هم داشتیم. از صلیب سرخ تقاضای سوت هم کردیم. مسابقات مختلف ورزشی برپا می کردیم و تیم ها با یکدیگر در قاطع ها مسابقه می گذاشتند. بچه ها با استفاده از جلد مقوایی دفتر ها و یا احیاناً اگر می توانستند چیزهائی را از عراقی ها تک میزدند و با استفاده از اسرایی که از استعداد خوشنویسی و نقاشی برخوردار بودند کارت جایزه هم می ساختیم. به هرتیمی که برنده مسابقات می شد کارت های جایزه می دادیم که من هم یکی از این کارتها را در یکی از بازیها که دوم شده بودیم گرفتم و هنوز آنرا در خانه نگه داشته ام.

سربازان عراقی افرادی حسود بودند. خیلی دلشان می خواست که با اسرا قاطی شوند. علاقه مند بودند که با بچه ها در این مسابقات شرکت کنند. همین که سوت آزاد زده می شد بچه هایی که اهل فوتبال و بسکتبال بودند، سریع می پریدند وسط و شروع به تیم گرفتن و بازی می کردند. گاهی اوقات که سوت آزاد زده می شد یکی از سربازان عراقی توپ نویی به دست می گرفت و می پرید وسط تا مگر بتواند با بچه ها بازی کند اما بچه ها علاقه ای به بازی با آنها نداشتند. بیشتر بدلیل جاسوس پروری و یا سوء استفاده از ارتباط با بچه ها بود. توپی که ما در اختیار داشتیم کهنه و فرسوده بود. زمانی که سوت آزاد زده می شد یک سرباز عراقی با توپ نو می آمد وسط حیاط و اسرا چون علاقه ای به بازی با آنها را نداشتند دور زمین می ایستادند. وقتی که عراقی ها آن وضعیت را می دیدند، با نارحتی و عصبانیت توپ را به سمت سیم های خاردار و یا به بیرون از محوطه اردوگاه پرتاب می کردند. به محض اینکه عراقی ها از زمین شرمنده و ناامید خارج می شدند، بچه ها به سمت زمین می دویدند و شروع به بازی می کردند.

در مناسبت های مختلف مسابقات ورزشی برگزار می کردیم، مانند دهه فجر، عید نوروز و هفته دفاع مقدس و... مسابقه می گذاشتیم. یادم هست در 22 بهمن سال 66 مسابقه فوتبال گذاشتیم. با همت بچه ها از خمیر نان و سهمیه شکری که داشتیم شیرینی درست کردیم و از عراقی ها هم دعوت کردیم که تماشاچی ما در این مسابقات باشند. عراقی ها صندلیهای خود را دور تا دور زمین چیدند و به تماشای بازی ها مشغول شدند. ما هم با شیرینی از آنها پذیرایی کردیم. حتی فرمانده اردوگاه را هم دعوت کردیم که نظاره گر مسابقات ما باشد.

بعد از چند روز هدف از تشکیل آن مسابقه توسط جاسو ها لو رفت و آنها به عراقی ها گفتند:

-        شما گول خوردید. آن مسابقات به مناسبت دهه فجر و 22 بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران برگزار شد و شما تشویق کننده آن بودید.

به هر حال آنها هم ساکت ننشستند و ارشد های آسایشگاه ها و عده ای از بچه ها که ورزشکار بودند و یا از دست اندرکاران برگزاری مسابقات بودند، تنبیه کردند اما نه به آن صورت که اتفاق خاصی برای بچه ها بیافتد.

ورزش در اردوگاه کمپ 7 که چهار سال از عمر من در آن گذشت روال خوبی داشت. ورزش باعث سلامتی، تنوع و حفظ روحیه و به نوعی مبازره با عراقی ها بود. البته عراقی ها هم سکوت نکرده و گاهی اوقات اذیت می کردند. مثلاً وقتی می دیدند بچه ها در حال ورزش کردن و بازی هستند بیخود و بی جهت گیر می دادند و می گفتند که ورزش کردن ممنوع است و به روشهای مختلف اذیت می کردند.

مدتی بدین منوال گذشت. تا اینکه بعد از آتش بس و چند ماهی بعد از رحلت امام (ره) عراقی ها تصمیم گرفتند یک سری از اسرا جدید و قدیمی که در زندانهای موصل بودند را به اردوگاه ما آوردند تا بتوانند به این وسیله بین بچه ها تفرقه بیاندازند و مقاومت بچه ها را بشکنند ولی هرگز نتوانستند به هدف خود برسند. حتی اسرای جدید نیز به جمع ما پیوستند و در مقابل عراقی ها مقاومت کردند و جاسوسان نیز هرگز نتوانستند تشکل زیر زمینی اسرا را بهم بریزند. بعد از آتش بس عراقی ها اردوگاه ما را تقسیم کردند. بچه ها را به چند اردوگاه مختلف منتقل کردند. من جزء اسیرانی بودیم که به اردوگاه تکریت کمپ 17 منتقل شدیم. تکریت یعنی همان زادگاه صدام.

در ماههای اول که آنجا بودیم از ورزش خبری نبود. روزهای اول شرایط سختی داشتیم عراقی ها بچه ها را بسیار اذیت و شکنجه می کردند و اوقات هواخوری را بشدت محدود کرده بودند. این شرایط آنقدر وحشیانه و سخت بود که همان روز ورود به این اردوگاه یکی از بچه ها به شهادت رسید.

عراقی ها تا قبل از آمدن صلیب سرخ اجازه ورزش را نمی دادند و می توان گفت که علاقه ای نداشتند. با ورود صلیبی ها و از همه مهمتر حاج آقا ابوترابی توانستیم مانند کمپ 7 ورزش را از سر بگیریم.

اردوگاه تکریت کمپ 17 فضای مناسبی برای ورزش بخصوص والیبال و فوتبال داشت. با همت آقای ابوترابی که تأثیر خوبی هم در اسرا داشت و هم در سربازان عراقی توانستیم محوطه وسیع اردوگاه را به دو قسمت فوتبال و والیبال تقسیم کنیم. حاج آقا ابوترابی با آگاهی و درایتی که داشت توانست تأثیر خوبی بر روی اسرایی که دست به مبازراتی می زدند که فایده ای هم نداشت بگذارد و از طرف دیگر افسران و سربازان عراقی را وادار به تغییر رفتار و رویه در ارتباط با اسرا نماید.

با آمدن ابوترابی به اردوگاه تکریت کمپ 17 ورزش بخصوص فوتبال و و الیبال دوباره جان گرفت.

هوا در بیابانهای تکریت طاقت فرسا و بسیار گرم بود. بطوری که اسرا طاقت ایستادن در آفتاب را نداشتند. به همین دلیل هم فرصت برای ورزش کردن محدود بود. اگر می توانستیم و گرما اجازه می داد از ساعت 3 الی 6 بعد از ظهر نهایت استفاده را برای ورزش کردن بردیم. بدیهی بود که ساعت 7 بعد از ظهر عراقی ها برای گرفتن آمار شامگاهی سوت می زند و ما را داخل آسایشگاه می فرستادند تا فردا صبح ساعت 7 که سوت آمار صبحگاهی زده می شد همچنان در آسایشگاه بسر می بردیم.

در اردوگاه تکریت کمپ 7 ورزشکارهای خوبی از جمله آقای ابوترابی داشتیم.

قصه علی درودی که روزی تیغ به گردن یک سرباز عراقی زده بود و عراقی ها او را به سلول انفرادی انتقال داده بود و کمی از لحاظ روانی دچار مشکل شده بود در قسمتهای دیگر همین کتاب آمده است. یادم هست که یک روز به آقای ابوترابی گفت:

-        باید با من والیبال بازی کنی! آن هم تنهایی...

ابوترابی که در آن سالها سنی از وی گذشته و 54 ساله بود در یک طرف تور و طرف دیگر علی ایستاد و شروع به بازی والیبال کردند. تصور کنید در دمای بالای 45 درجه سانتیگراد بیابانهای تکریت در مقابل جوان 20 ساله ای که خیلی دوست داشت با ابوترابی بازی کند. ساعتها در آن هوای گرم بازی کردند تا اینکه هر دو خسته شدند بطوری که نفس نفس می زدند، هر دو روی رملهای داغ زیر تور والیبال افتادند.

ابوترابی خیلی به بچه ها اهمیت می داد و از خصوصیات بارز او این بود که برای حفظ اسرا از خود مایه می گذاشت. کم کم که به آزادی نزدیک شدیم و درصد تنبیه و شکنجه تقلیل یافت و بدیهی بود که فرصت زیادی برای ورزش کردن پیدا کردیم.

یک روز تصمیم گرفتیم یک مسابقه فوتبال بین اسرا و سربازان عراقی داشته باشیم. که در نهایت شگفتی تیم اسرا بازی را 1-2 یا 2-3 بردند. اردوگاه را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کرده بودند. تکریت 1 و 2 که من جزء تکریت 1 بودم و بقیه دوستان دیگر در تکریت 2 بودند. اکنون هر آسایشگاه با ورود اسرای جدید حدود 100 الی 110 نفر می بودیم. با جلب موافقت عراقی توانستیم یک مسابقه بین دو اردوگاه تکریت 1 و 2 برگزار کنیم. به هر حال از هر مناسبتی برای برگزاری مسابقات ورزشی و دادن روحیه به بچه ها استفاده می کردیم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد