جاسوس - زخم عشق
بخش دوم
برخورد ما با جاسوس ها دارای مراحلی خاص بود. ابتدا تمام تلاش خود را برای منصرف کردن یک جاسوس انجام می دادیم. اگر به سیگار، غذا، کفش، لباس و یا دیگر چیزها نیاز داشت هر طور بود در اختیارش قرار می دادیم. اگر احساس تنهائی میکرد با او دوست می شدیم و همیشه همراهش بودیم و تا حد امکان احتیاج های اینگونه افراد را برآورده می کردیم. در مرحله دوم اگر متنبه نمی شدند طردشان می کردیم و در برنامه های خود او را شرکت نمیدادیم و حتی با حرف هم نمی زدیم. مرحله سوم خطرناکترین مرحله بود که اگر جاسوسی به تمامی تلاشهای ما جواب منفی میداد و همزمان اطلاعات ما به عراقی ها گزارش می شد و باعث شکنجه بچه ها بود، او را تا سرحد مرگ می زدیم. حتی در یکی از اردوگاه های موصل بچه ها یک جاسوس معروف را با طناب خفه کرده بودند. عراقی ها هم یک قاطع (بخشی از اردوگاه که شامل یک ساختمان دو طبقه با هشت آسایشگاه می شد و معمولاً در هر اردوگاه چهار قاطع وجود داشت) برای این جاسوس ها درست کرده بودند و به محض اینکه اینگونه افراد شناسائی می شدند آنها را برای دور بودن از نتیجه اعمالشان به آن قاطع منتقل میکردند و دیگر امکان دسترسی به آنها وجود نداشت. افرادی که در قاطع جاسوس ها قرار داشتند با عراقی ها قاطی بودند و عراقی ها هم نهایت لطف را به آنها داشتند و از نظر رفاهی بهتر از ما بودند ولی این افراد همیشه در ترس و عذاب وجدان بشر میبردند. گاهی اوقات بعضی از این جاسوس ها پشیمان می شدند و از عراقی ها تقاضا می کردند به جمع بچه ها بپیوندند ولی این امر به آسانی ممکن نبود زیرا هم بچه های اسیر دیگر نمیتوانستند آنها را بپذیرند و هم عراقی ها به شدت آنها را تحت فشار قرار و اجازه توبه را به آنها نمی دادند. البته چند نفری با تحمل سختیهای بسیار موفق شدند دوباره به جمع ما بپیوندند و بچه ها هم با آغوش باز آنها را پذیرفتند.