منافقین - زخم عشق
بخش دوم
سلول انفرادی واقعاً جای وحشتناکی بود که با وجود تعداد زیادی اسیر و هوای گرم عراق خیلی ما را آزار می داد. اما هیچکس ناراحت نبود و فقط غبطه می خوردیم که چرا نتوانستیم آن طور که شایسته بود حساب منافقان را کف دستشان بگذاریم.
شاید بتوان گفت اوقاتی که در سلولهای انفرادی سپری می شد یکی از معنوی ترین اوقات بچه های اسیر بود. حال فرقی نمی کرد که یک نفر و یا چند نفر در سلول باشد. معمولاً ابتدای ورود به سلول انفرادی که همیشه همراه با کتک کاری بود را با ذکر ائمه و با صدای بلند و یا آهسته شروع می کردیم. بعد از اینکه عراقی ها در سلول را می بستند و می رفتند، به نماز می ایستادیم و چند رکعت نماز می خواندیم. نماز در سلول انفرادی آرامش خاصی را ایجاد می کرد. بعد از نماز به سجده می افتادیم و با بدنی کوفته و در برخی اوقات خون آلود به درگاه خداوند متعال تضرع می کردیم، چنان نیروئی به ما القاء می شد که اگر عراقی ها هزاران بار فشارهای خود را مضاعف می کردند هرگز نمی توانستند نتیجه ای دلخواه بگیرند. معمولاً دعای توسل را با صدای بلند و یا در دل زمزمه می کردیم. البته اگر چند نفر در سلول بودیم گاهی اوقات نماز را به جماعت و دعاها را دسته جمعی می خواندیم که نیرویش به مراتب از حالت های انفرادی بیشتر بود. با توجه به وحشی بودن عراقی ها اندام ما پراز خون می شد و امکان طهارت و غسل هم وجود نداشت. لذا با تیمم نماز می خواندیم و گاهی اوقات با هم شوخی نیز می کردیم و می گفتیم:
- این اندازه خون روی لباس و یا بدن اشکال ندارد چون چندین برابر از یک سکه دو ریالی بیشتر است و دقیقاً اندازه یک سکه نمی باشد.
آنشب را در سلول انفرادی با هر زحمتی بود سپری کردیم و فردای آن روز هم عراقی ها بعد از گرفتن آمار و پذیرائی با کابل و باطوم ما را به محوطه آوردند و اجازه دادند به دستشوئی برویم و زیر اشعه آفتاب ما را نگه داشتند و به سراغ وسایل ما رفتند تا تفتیش کنند. منافقین به عراقی ها گفته بودند که ما با سیم خاردار سوزن و دیگر وسائل برای درگیری درست کرده ایم و عراقی ها هم تصمیم گرفته بودند وسایل ما را تفتیش کنند. از آسایشگاه یک شروع کردند و هرگاه به وسایل بچه های بسیجی می رسیدند او را صدا می زدند و در حضور خودش تفتیش را انجام می داند.
خیلی چیزها در اسارت ممنوع بود از جمله سیم، سیخ، تیغ، سوزن و بویژه دفترچه های حاوی ادعیه و زیارت ها که جرمش بسیار سنگین بود. من سه یا چهار دفترچه با خودم داشتم که حاوی بیشتر ادعیه و زیارت ها بود. این دفترچه ها را خودم از روی مفاتیح و روی کاغذ سیمان نوشته بودم وبا سوزن آن را دوخته و به شکل دفترچه درآورده بودم. این دفترچه ها را زیر رویه ی متکاء قرار داده بودم و همیشه زیر سرم بود. اگر عراقی ها این دفترچه ها را پیدا می کردند خیلی برایم بد می شد و علیرغم شکنجه های بسیار شاید کارم به استخبارات بغداد هم می رسید. بعد از حدود دو ساعت زیر اشعه خورشید و در تابستان عراق نوبت آسایشگاه ما شد و ارشد آسایشگاه اسم مرا صدا زد. برای لحظه ای در جای خودم میخکوب شدم. پیدا کردن این دفترچه ها خیلی راحت بود و من تقریباً مطمئن بودم که عراقی ها آنها را پیدا می کنند. زیر لب مشغول ذکر گفتن و توسل به ائمه اطهار بویژه امام حسن مجتبی(ع) بودم. من همیشه علاقه خاصی به امام حسن مجتبی علیه السلام این کریم اهل بیت داشتم. هرگاه در دعای توسل به نام مبارک ایشان می رسیدم بی اختیار اشکهایم سرازیر می شد. این علاقه در وجود من نا آگاهانه بود و هیچگاه نتوانستم به دلیل آن پی ببرم ولی این بهترین غنیمتی بود که در جنگ بدست آوردم. این احساس را اولین بار در پشت خط و در منطقه دشت عباس هنگام خواندن دعای توسل در نمازخانه آن جا پیدا کردم و مدت زیادی و حتی همین الان نیز ذهنم را مشغول کرده است و همیشه بدنبال یافتن راز این محبت هستم. گاهی اوقات به خودم وعده می دهم که حتماً حضرت امام حسن علیه السلام هم نظری به من دارد ولی خیلی زود و با مشاهده اعمالم آن را رد می کنم. گاهی اوقات تشابه در تاریخ تولد خودم و سن حضرت مرا بسوی تئوری دیگری می کشاند و هزاران دلیل و راه دیگر. ولی خیلی خوب این حس را درک می کنم که برای من این امام و آقا جایگاه دیگری دارد.
وقتی اسمم را خواندند ناخودآگاه به حضرت امام حسن علیه السلام متوسل شدم و همانجا نذر کردم که سه روز متوالی روزه بگیرم. وقتی به آسایشگاه رسیدم، سرباز عراقی داشت وسایلم را بهم می رخت و از من پرسید:
- اینها مال توست؟
- بله.
سراغ متکاء رفت و سریع جلدش را درآورد. من انتظار داشتم که دفترچه ها روی زمین بیافتند و داشتم خودم را آماده می کردم که جوابی به عراقی ها بدهم و همینطور خودم را برای ضربه های کابل و باطوم آماده می کردم. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد، سرباز عراقی جلد پارچه ای متکاء را وارونه هم کرد و ابر آن را نیز چند بار در دستانش پیچاند ولی اثری از دفترچه های دعا نبود. نمی توانستم این موضوع را برای خودم تجزیه و تحلیل کنم . هضم این قضیه ای که با چشم خودم دیده بودم مرا میخکوب کرده بود و زیر لب ذکر "الحمد الله یا رب العامین" را زمزمه می کردم.
عراقی ها چیزی پیدا نکردند و مرا به صف دیگر بچه ها اضافه کردند. حوالی بعد از ظهر بالاخره تفتیش تمام شد و عراقی ها اجازه دادند داخل آسایشگاه شویم . وقتی وارد آسایشگاه شدم شتابان به سراغ متکاء رفتم و بدقت آن را جستجو کردم. خیلی زود متوجه شدم که این متکاء من نیست و مال شخص دیگری می باشد. به هر حال چیزی نگفتم و به انتظار ماندم. هنگام غروب آفتاب دوباره با صدای بلند اذان گفتم و همگی نماز خواندیم. این بار آسایشگاه در سکوت مطلق فرو رفته بود و منافقین در گوشه ای از آسایشگاه کز کرده بودند و جرأت نفس کشیدن نداشتند. بعد از صرف شام یکی از اسرائی که اهل کرمانشاه و از برادران اهل تسنن بود پیش من آمد و گفت:
- فکر کنم متکا من با مال شما عوض شده است!
از او پرسیدم:
- آیا عراقی ها وسایل تو را هم تفتیش کردند؟
- اگر قرار بود مال مرا هم تفتیش کنند که متکاء مان عوض نمی شد.
این کلمات را با لهجه شیرین کُردی گفت و بعد برایم توضیح داد که او هر شب متوجه این دفترچه ها که من بعد از استفاده جاسازی می کردم بوده است و نمی خواسته است عراقی ها این دفترچه ها را پیدا کنند. خیلی زود با این اسیر دوست شدم و تا پایان اسارت نیز با هم همراه بودیم. ایشان با وجودیکه از برادران اهل تسنن بود، به ائمه اطهار علاقه خاصی داشت و همیشه به آنها احترام می گذاشت.
بعد از درگیری با منافقین، آنها دیگر حاضر نبودند با ما در یک آسایشگاه باشند و عراقی ها هم به این نتیجه رسیدند که سیاست آنها نتیجه معکوس داشت و تصمیم گرفتند دوباره ما را به آسایشگاه قبلی و بین برادران بسیجی خودمان برگردانند.
بازگشت دوباره بین دوستانمان مانند برگشت دوباره به بهشت بود. دوباره توانستیم آن فضای معنوی را پیدا کنیم و از وجود اسرا عارف بهره مند شویم. روح بلند معنوی اسرا در اردوگاه رمادی کمپ 7 را از هر جهت بین بچه های اسیر می توانستیم مشاهده کنیم. برخوردهای صمیمانه، ایثار و فداکاری، سجده های نیمه شب و طولانی بچه ها، زمزمه های ترتیل قرآن مجید در نیمه های شب و در سلولهای انفرادی، اخلاق نیکو و مقاومت دلیرانه بچه ها همه و همه سرشار از معنویت بود. در این اردوگاه تقریباً امکان گناه کردن از بین رفته بود. من تا آن موقع چیزی از مدینه فاضله نمی دانستم و اگر می دانستم شاید آن را با مدینه فاضله مقایسه می کردم. دوستیها در اسارت غیر قابل وصف بودند. هیچگاه کسی چیزی را فقط برای خودش نمی خواست. عدالت در اسارت کم کم معنایش را از دست می داد و همانطور که مستحبات مانند واجبات عینی می شدند، ایثار و از خود گذشتگی نیز جای عدالت را می گرفت. گهگاه معدود کسانی پیدا می شدند که به واسطه فشار عراقی ها می بریدند و احتمال داشت به سوی دشمن بروند. در اینگونه موارد ما بسیار دقت می کردیم و تا حد امکان اینگونه افراد را مورد راهنمائی و کمک قرار می دادیم. اگر کسی اهل سیگار کشیدن بود، جیره ناچیز خود را به او می دادیم تا بتواند سیگار و یا توتون تهیه کند و دستش به سوی دشمن دراز نشود. در سایه معنویتی که در اسارت وجود داشت، بچه ها سعی می کردند جای عزیزانشان را نیز پر کنند و همدم و یاور یکدیگر باشند.
تصور یک آسایشگاه کوچک و محیطی بسیار محدود و وجود سلیقه ها و علائق مختلف و از همه بدتر فشارها و دد منشی های دشمن زندگی کردن به مدت چندین سال کار ساده ای نیست. امکان بروز هر گونه مشکلی وجود داشت و ما باید راه حلی برای فائق آمدن با اینگونه مشکلات پیدا می کردیم. تنها وسیله ای که توانست همه این مشکلات را حل کند و همه بچه ها را با عقاید و سلیقه های مختلف حول یک محور قرار دهد بنحوی که حس حسادت عراقی ها را تحریک می کرد، معنویت بود که ابتدا در سایه نماز بوجود آمد. خیلی از بچه های اسیر مراحلی را در اسارت طی کردند و به درجاتی از خود گذشتگی و اخلاص رسیدند که توانائی توصیف آنها را ندارم. این را بگویم که گاهی اوقات این فضای معنوی حتی عراقی ها را نیز که بگفته خودشان از رذل ترین پرسنل ارتش عراق برای اردوگاه اسرا انتخاب شده بودند را تحت تاثیر قرار می داد و گاهی آنها را مجبور به همکاری و یا چشم پوشی از بسیاری از مسائل می کرد. ای کاش می شد عقربه های زمان را به عقب برد و دوباره آن خلوص را چشید.
خیلی از بچه ها ذوق هنری داشتند و باز هم معنویت خود را در این مورد به نمایش می گذاشتند. بعضی از بچه ها با نخ حوله و پارچه های دشداشه های عربی سجاده هایی بسیار زیبا درست کرده و آیات قرآن کریم را با خطی خوش روی آنها گلدوزی می کردند که با مشاهده آنها روح انسان را نوازش می داد. عده ای دیگر با هسته خرما انواع مختلف تسبیح را می ساختند و برای ذکرهای نماز شب مورد استفاده قرار می دانند. حتی چند نفر با استفاده از سنگ ریزه های محوطه اردوگاه تسبیح سنگی و شاه مقصود ساخته بودند که باور این موضوع و ساختن تسبیح سنگی بدون هیچگونه ابزاری در ذهن هر کس نمی گنجد. ساخت مهر و اشیاء سنگی و گلی که همگی به آیات قرآن کریم و یا احادیث و ادعیه آراسته شده بود نیز تجلی بخش روح معنویت در اسارت بود. مبالغه نیست اگر بگویم، معنویت در همه جا و همه حال در اسارت قابل مشاهده و لمس بود. اسارت جائی بود که هرگز نماز کسی قضا نمی شد. اسارت جائی بود که هیچگاه اعمال بچه ها با ریا و غیبت آلوده نمی شد. حتی زمانی که عراقی ها خواستند ما را به زیارت کربلا و نجف ببرند، علیرغم آرزوی دیرینه ما فقط بخاطر اینکه نماز صبح ما با توجه به برنامه عراقی ها قضا می شد از زیارت چشم پوشی کردیم و درخواست عراقی ها را رد کردیم. آری نماز رکنی برای زدودن تمام پلیدی ها و جمع شدن حول محوری بود که در تمام شرایط ما را حفظ می کرد و این امکان را به ما می داد که با وجودیکه در ظاهر هیچ سلاحی نداشتیم بتوانیم جانانه مقاومت کنیم و دشمن را از پای درآوریم.