خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

کمپ 17 تکریت

کمپ 17 تکریت 

 

بخش اول  

 

همانطوری که پیش از این ذکر شد عراقی ها بارها و بارها سعی کردند ازطریق های مختلف به صف های بچه ها رخنه کرده و به امیال شیطانی خود برسند، ولی با توجه به معنویت موجود بین اسرا هرگز به آرزویشان نرسیدند و بچه ها توانستندد در مقابل تمامی این فشارها ایستادگی کنند و همیشه با توکل به خداوند متعال و توسل به ائمه معصومین علیهم السلام پیروز میدان باشند. به نظر میرسید که عراقی ها تصمیم گرفتند بعد از آتش بس نیز این بازی را ادامه دهند بویژه بعد ازاینکه اردوگاه ما از رفتن به کربلا زیر پرچم صدام امتناع کرده و حاضر نشدند در اسارت به زیارت امام حسین علیه السلام بروند، بقول یکی از بچه های مداح در اردوگاه:

" ما هم اکنون میهمان امام حسین هستیم و در کشور در خدمت ایشان هستیم.

این بعد مسافت هرگز نمی تواند بین ما و امامان جدائی بیاندازد" در حقیقت نیز چنین بود. ما همیشه خودمان را به ائمه اطهار بسیار نزدیک می دیدیم و هرگز احساس جدائی و دوری نمی کردیم و این احساس قرابت و نزدیکی نیروئی به ما اسرای دربند می داد که اجازه نداد عراقی ها هرگز به اهداف خود برسند.

سرانجام عراقی ها تصمیم گرفتند اردوگاه ما را منحل کنند و بچه ها را به چندین گروه تقسیم کرده و به جای جای عراق و در اردوگاه های مختلف فرستادند. عراقی ها در حقیقت در سال آخر اسارت خواستند با این عمل خود صف های بچه ها را بهم بریزند. برای آنها هضم این قضیه که چند اسیر دست بسته در عمل با فرمان صدام برای رفتن به کربلا امتناع می کنند و از هیچ چیز هم نمی ترسیدند قابل تحمل نبود و آخرین حربه را در جدا کردن بچه ها از یکدیگر و منحل کردن اردوگاه دیدند.

عراقی ها بیشتر وقت ها بچه ها را در اردوگاه به دو گروه تقسیم می کردند. گروه اول بچه هایی بودند که به اصطلاح سرشان توی لاک خودشان بود و زیاد با عراقی ها درگیر نمی شدند. این گروه همیشه مورد غضب عراقی ها نبودند ولی در مواقع درگیری و حمله نیروهای ایرانی در جبهه های جنگ، مثل بقیه تنبیه می شدند. گروه دوم اسرائی بودند که در فعالیت های زیرزمینی اردوگاه شرکت فعال داشتند و همیشه درگیر برنامه سازی و برنامه ریزی برای مقابله با سیاستهای عراقی ها بودند. این گروه را بچه های با روحیه مذهبی شدید و مقاوم تشکیل می داند. این گروه را عراقی ها مخالف یا دجال می نامیدند و روی پرونده هرکدام از این بچه ها نوشته بودند:

"اکبر دجال حرس خمینی".

همیشه بدنبال شناسائی این افراد بودند و گاهی اوقات نیز از طریق جاسوس ها و یا کشیک های سرزده ما لو می رفتند و به سلول انفرادی و با تبعید به دیگر اردوگاه ها محکوم می شدند. این بار نیز عراقی ها لیستی را تهیه کرده بودند و این گروه از بچه ها را از بقیه جدا کرده و بعد از کتک کاری ویژه انتقال اسرا، سوار بر اتوبوسهایی کرده و از اردوگاه خارج کردند.

یکی از دردناکترین لحظه های اسارت جدائی بچه ها از یکدیگر بود. اینگونه موارد همه در حال گریه بودند و دل کندن از یکدیگر بسیار سخت بود. الفت و دوستی خاصی بین بچه ها وجود داشت که جدائی را بسیار سخت کرده بود ولی با توکل به خداوند متعال این مورد نیز قابل تحمل می شد.

از همان اوایل اسارت ما یاد گرفته بودیم که خودمان را به خداوند متعال سپرده و تسلیم خواست خداوند باشیم. هر روز صبح که بیدار می شدیم اول اشهد خودمان را می خواندیم و با تمام وجود خودمان را راضی به رضای حق می کردیم و از نماز و ادعیه در این زمینه مدد می جستیم. آن چنان در این توکل غرق می شدیم که هرگز تزلزلی در وجودمان پیش نمی آمد. آماده هر رخدادی بودیم و شیرین ترین آن را شهادت می دانستیم. برای ما مشکلات اسارت حل شده بود و انتهای همه آنها را یک فوز عظیم می دیدیم. لذا آرامشی عجیب در نهاد ما بوجود آمده بود. در تمامی درگیریها، انتقال ها، بیماریها و بقیه مشکلات اسارت این آرامش بخوبی قابل لمس بود و همواره ما را در مقابل دشمن محافظت می کرد.

در اسارت چیزی بنام "دنیا" به صورتی که هم اکنون وجود دارد نبود. میخهای دنیا در اسارت ریشه ای نداشتند و خیلی سست بودند و به آسانی از جا بیرون می آمدند. برای کسی دلبستگی وجود نداشت و همه بچه ها طوری باور کرده بودند که همیشه آماده از دست دادن هر چیزی حتی اعضای بدن خود باشند و خم به ابرو نیاورند. تمامی این عقاید و طرز فکر از معنویت و نماز سرچشمه می گرفت و تنها سلاحی که داشتیم و بطور موثر همه را حفظ کرده بود همانا معنویت و نماز بود. به همین دلیل هرگز نگران نبودیم که کجا ما را میبرند و یا چه اتفاقی قرار است برایمان بیافتد. همیشه آماده پذیرفتن رضای حق درهمه امور بودیم و از حلیه و مکر دشمن نیز هیچ هراسی نداشتیم و خودمان را برای یک اقامت سخت و طاقت فرسای 20 ساله در عراق آماده کرده بودیم. لذا هنگامی که دراتوبوس با چشمهای بسته و بی خبر از همه جا در حال حرکت بودیم با آرامش و مطمئن از لطف خداوند متعال و ائمه اطهار مشغول ذکر می شدیم و ترسی از هیچ چیزی وجود نداشت. گاهی اوقات معنا و تفسیر بعضی از آیه های قرآن کریم و یا کلمات قصار حضرت علی علیه السلام را با تمام وجود حس می کردیم .

نماز خواندن در اسارت برای ما مانند نماز خواندن در حالت جنگ بود و به همان حالت نشسته روی صندلیهای اتوبوس نمازمان را می خواندیم و بقیه اوقات را اگر خواب نبودیم و یا عراقی ها اذیت نمی کردند به ذکر و قرائت قرآن بصورت آهسته می پرداختیم.

     سه روز بعد عده ای از ما را سوار اتوبوس کردند و به سوی مقصدی نامعلوم حرکت کردیم. هیچکس نمیدانست کجا میرویم؟ عده ای می گفتند:

-        ما را به موصل می برند.

برخی دیگر می گفتند:

-        خیر، می خواهند ما را از اسرای ثبت نام شده جدا کنند و به اردوگاه مفقودان ببرند.

بعضی ها می گفتند:

-        عراقی ها قصد دارند ما را آزاد نکنند و به همین دلیل میخواهند ما را به جایی نامعلوم ببرند.

دیگری می گفت:

-        عراقی ها یک اردوگاه کار اجباری در معادن سنگ اردن دارند که در آن از اسرا بعنوان کارگر استفاده می کنند، شاید می خواهند ما را به آنجا ببرند.

هرکس با حدس و گمان خود نظریه ای جدید و عجیبی را به تصویر می کشید. حتی بعضی ها اعتقاد داشتند که عراقی ها قصد دارند از اسرا در آزمایش سلاحهای شیمیایی و میکروبی استفاده کنند و نا امیدترین گروه اعتقاد داشتند که می خواهند همه این اسرا را اعدام کنند. از نظر عراقی ها این اسرا که در حال انتقال آنها بودند همگی مخالف صدام و حزب بعث بودند و از طرفداران دولت ایران و حزب الهی بودند و این اتهامات در عراق جرم کمی نبود و از کنار آن به راحتی نمی گذشتند. تنها نقطه امید بچه ها، وجود آتش بس و ارتباط محدود بین دو کشور و نامه نگاری روسای جمهور دو کشور بود که مانند توپ در بین اسرا صدا می کرد و حتی گاهی عراقی ها زودتر از رسانه های گروهی خود آنها را به اطلاع اسرا می رساندند. روی پروندة همة ما نوشته بودند:

«اکبر دجال حرس خمینی» یعنی مخالف بزرگ پاسدار خمینی"

عاقبت اتوبوس ها وارد منطقه ای که شبیه پادگان نظامی با ساختمانهای یک طبقه بزرگی بود شدند. سر در این اردوگاه تابلوئی را حمل می کرد که روی آن نوشته بود « المعسکر رقم 17 تکریت»، «اردوگاه نظامی 17 تکریت». بعضیاز بچه ها که توانسته بودند تابلو را بخوانند به همه اطلاع دادند و بالاخره فهمیدیم به اردوگاه تکریت منتقل شده ایم، گرمای هوا، تشنگی، گرسنگی و خستگی همه اسرا را عاصی کرده بود و بچه ها بشدت عصبی و خسته بنظر می رسیدند همه اخلاق عراقی ها را در هنگام انتقال اسرا به اردوگاه های دیگر می دانستند، این یک رسم قدیمی 10 ساله و همیشگی عراقی ها بود که ما بارها آنرا تجربه کرده بودیم. عراقی ها همیشه عادت داشتند هنگام خروج اسرا از اردوگاه مراسم بدرقه را بنحو احسن اجرا نمایند. ابتدا همه را در آسایشگاه ها کتک می زدند، سپس اسامی افرادی که قرار بود منتقل شوند را می خواندند و به محوطه باز اردوگاه می بردند، همه را به ستون پنج زیر نور آفتاب نگه می داشتند و بندرت اجازه می دادند کسی روی زمین بنشیند. این وضعیت آنقدر ادامه می یافت تا از یک طرف عراقی ها مقدمات انتقال و کاغذ بازی های مربوطه و تهیه وسیله نقلیه را انجام دهند و از طرف دیگر تمام انرژی اسرا در این گرمای طاقت فرسا گرفته شود. معمولاً بچه ها که همیشه گرسنه و عده زیادی مریض بودند روی زمین می افتادند و وقتی تعداد افرادی که افتاده بودند زیاد می شد و عراقی ها اطمینان حاصل می کردند که دیگر کسی انرژی انجام کاری را ندارد اجازه می دادند اسرا بنشینند. معمولاً کسی در این مراسم اجازه خوردن یا نوشیدن نداشت، هر چند چیزی هم برای خوردن پیدا نمی شد. فاز بعدی مراسم بدرقه خواندن اسامی و کنترل لیست افراد و شناسایی آنها بود که به سرعت انجام می شد و همه آماده باش بخط می ایستادند و به محض خوانده شدن اسمشان توسط عراقی ها و یا ارشد اردوگاه به مکان دیگری در همان نزدیکی که آنها تعیین می کردند می رفتند. فاز سوم، جالب ترین و حساس ترین فاز بدرقه بود که عراقی ها تمام افسران، درجه دران و سربازان را جمع می کردند و یک تونل که به تونل مرگ معروف شده بود تشکیل می دادند و اسرا مجبور بودند یکی یکی از این تونل عبور کنند...

 

 

ادامه دارد ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد