حوالی غروب به شهر نیسان رسیده و ما را به پادگان بردند و بیرون یک ساختمان پس از فیلمبرداری و آزار و اذیت نشاندند. کم کم شب شد و ما را به یک سلول فرستادند و حدود یک ساعت استراحت کردیم. چون دستها و چشمهایمان باز بود و بهتر می توانستیم با یکدیگر صحبت کنیم. به بچه ها که نگاه کردم فقط پنج الی شش نفر آنها را می شناختم که یکی از آنها معاون گروهان خودمان بود. یکی از بچه های نورآباد بنام محمد میدجانی که کمک تیربار دسته خودمان بود بدجوری ترکش خورده بود و در اثر موج انفجار و این شکنجه ها دیگر بکلی از حال رفته بود و در وسط اتاق افتاده بود. ناگهان درب سلول باز شد و سرباز عراقی اسمی را خواند. متوجه نشدم آخر عراقی ها اسم فارسی را نمی توانستند خوب تلفظ کنند و بجای سرافراز می گفتند: «سیرآزاد».
یکی بچه ها به من اشاره کرد و گفت:
- اسم ترا می خوانند.
با تعجب از جا بلند شدم. به عربی گفت:
- «انت سیرآزاد»
- بله.
دو دست و چشمهایم را بست و از اتاق خارج کرد. هیچ چیز قابل روئیت نبود و شب همه جا را گرفته بود و سرباز عراقی با سر و صدا و هل دادن مرا به جلو می برد. یکبار هم پایم را داخل جوی آب گذاشتم که نزدیک بود بیافتم ولی سرباز عراقی نگهم داشت و پس از طی کردن چندین پیچ و پله روی یک صندلی مرا نشاندند. مدتی سپری شد. گاهی صدای گریه و فریاد از نزدیکی به گوش میرسید که واضح نبود. بالاخره صدای دری به گوش آمد و مرا داخل اتاقی برده و چشمهایم را باز کردند و روی صندلی نشانده و دستهایم را به همان صندلی محکم بستند.
اتاق بزرگی بود و یک میز سیاه وسط آن قرار داشت دیوارها را نمی شد دید چون نور فقط روی میز را می پوشاند. چهار الی پنج عراقی نیز در اتاق بودند که همگی اسلحه کمری داشتند و یکی از آنها یک باطوم در دستش بود که گاهی مانند فندک روشن می شد و برق می زد. از حال و هوای اتاق بوی بازجویی و شکنجه به مشام می رسید.
ترس کم کم بر تمام وجودم مستولی شد. آخر تا آن زمان من در ایران حتی با یک افسر ایرانی نیز روبرو نشده بودم و حال در آن سن و سال باید با این شرایط روبرو می شدم. بازجویی شروع شد و یک سرباز به دقت ترجمه می کرد و دیگری همه چیز را می نوشت و سه افسر نیز سوال می کردند. سوالات اول و دوم به آسانی گذشت که وارد سوالات خانوادگی شدند و از خانواده و شرایط و آدرس دقیق پرسیدند همگی را به دقت جواب دادم تا اینکه پرسید:
- چرا به جبهه آمدی؟
نتوانستم جواب بدهم. سکوت کردم. افسر عراقی باطوم برقی را روی شانه ام گذاشت و به هوا پرت شدم به همراه صندلی به زمین خوردم و سرم شکست و خون از گونه هایم جاری شد. دو افسر دیگر در همان حالتی که افتاده بودم شروع به زدن با کابل و باطوم کردند، دیگر دردی احساس نمی کردم و فقط بالا و پایین رفتن کابلها را می دیدم انگار به یک کیسه پر از کاه می زدند. وقتی بهوش آمدم تمام بدنم خیس بود و سطل آبی کنارم خالی گذاشته شده بود. دوباره سوال کردند:
- خمینی را دوست داری؟
- بله من مقلد خمینی هستم.
دوباره باطوم برقی بکار افتاد و دیگر نفهمیدم چه شد.
در عالم رویا بودم که کسی صدایم زد:
- برادر! برادر! بلند شو وقت نماز است.
فکر کردم در چادر پشت خط هستیم و موقع اذان صبح شده است، بلند شدم نشستم و صحنه سلول و بچه های لت و پار چنان ضربه ای به مغزم وارد کرد که برای چند لحظه قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. احساس سر درد عجیبی داشتم به خودم نگاه کردم دیدم تمام بدنم پر از خون است و لباسهایم پاره پاره شده اند.صحنه بازجویی یادم افتاد از یکی از بچه ها پرسیدم:
- من کجا هستم؟کی مرا آورده اینجا؟
- دو سه ساعت قبل در حالی که بی هوش بودی ترا داخل سلول انداختند، برده بودند برای بازجویی؟
- بله.
نگاهم به محمد میدجانی افتاد. ناخودآگاه به سراغش رفتم دیدم به سختی نفس می کشد. به اطراف نگاه کردم دیدم یک لیوان یکبار مصرف که کمتر از نصفش آب بود کنار دیوار بود. آنرا برداشتم و به محمد گفتم:
- آب می خواهی؟
چشمهایش بی رمقش را تکان داد. کمی آب از بین دندانهایش که در هم قفل شده بود ریختم، هنوز آب را فرو نداده بود که تمام کرد. انگار دنیا روی سرم آوار شده بود. سرم را روی سینه اش که پر از خون بود گذاشتم و های های شروع به گریستن کردم. کم کم بچه ها متوجه شده و مرا بلندکردند و گفتند:
- باید برایش نماز بخوانیم.
محمد را پیش رویمان گذاشتیم و همگی به نماز ایستادیم. عراقی ها در را باز کردند و با تعجب صحنه نماز میت را نگاه می کردند و می گفتند:
- شما مجوس هستید! چرا نماز می خوانید؟
بعد از حدود نیم ساعت چند عراقی با یک پتو آمدند و محمد را لای پتوی ارتش سیاه رنگی پیچیدند و با خود بردند. انگار پاره ای از بدنم را جدا کردند و بردند. به چهره دیگران نگاه کردم همه چشمها در حال اشک ریختن بودند ولی صدایی از کسی بگوش نمی رسید و هر کس به گوشه ای خزیده و زانوی غم در بغل گرفته و گریه می کردند. بدین ترتیب اولین روز اسارت به اتمام رسید و روز دوم اسارت شروع شد و شروعی برای 62 ماه اسارت جانکاه بود.
سلام
خوبین؟ کم پیدایی؟