بالاخره مترجم آمد و به او گفتیم که این اسیر مریض است و احتیاج به سیگار دارد. عراقی ها مدّتی خندیدند و غلام را نیز به تمسخر گرفتند در نهایت به هر نفر سه نخ سیگار دادند و ما را به سلول برگرداندند. یکی دیگر از اسراء که اهل مشهد مقدس و محمد نام داشت دارای یک دشداشه عربی سفید رنگ و کمرش دو ترکش خمپاره خورده بود. او می گفت بعد از اسیر شدن عراقی ها او را به یک بیمارستان انتقال داده و پس از چند روز با این لباس به اینجا فرستاده اند. از 10 نفر درون سلول من، محمد و سید علی اکبر مجروح بودیم و بقیه سالم بودند، حدود دو ساعت بعد عراقی ها مجروحین را از سلولها را خارج کرده و به همان حیاط منتقل کردند و یک سرباز با جعبه ای که حاوی مقداری باند، گاز، پماد و غیره بود با یک گالن مایع ساولن در انتظار مجروح ها نشسته بود. بدترین زخم را من داشتم که از ناحیه صورت بود و سرباز عراقی کمی با آن ور رفت و یک تکه باند بزرگ بهمراه چسب روی آن زد بطوریکه جلو دید چشم چپ را گرفته بود. سپس به سراغ دیگران رفت و در آخر نوبت به محمد رسید. تا آن روز دشداش عربی نپوشیده بودیم ولی خیلی آزاد بنظر میرسید. محمد هم جز این دشداش لباس دیگری در تن نداشت نه لباس زیر و نه چیز دیگری، دشداش هم که یک تکه است و تمام بدن را می پوشاند. لذا برای پانسمان زخم کمر محمد عراقی ها گفتند: دشداش را بیرون بیاور.
بیچاره محمد خجالت می کشید و نمی خواست لخت شود. ولی عراقی ها عصبانی شده و بزور او را مجبور کردند دشداش را بیرون بیاورد. به محض لخت شدن محمد بقیه سربازان عراقی نیز تجمع کردند و شروع به هلهله کردن و تمسخر اسراء کردند و هر کدام بخوبی در این آزار و اذیت سهیم شدند. بچه ها را دیدم ک هیچکدام تحمل دیدن این صحنه ها را ندارند و اشک آرام آرام از گوشه چشمهایمان جاری شده بود. پس از مدتی اجازه دادند محمد دشداشه اش را بپوشد و ما را با کابل و فحش و ناسزا تا ورودی سلول ها همراهی کردند. حدود ساعت دو یا سه بعد از ظهر یکی یکی درها باز شد و غذائی بنام آش بهمراه 5 یا 6 نان ساندویچی مخصوص ارتش عراق بما دادند. این آش حکایت دارد و شروع آن از 22/4/64 برای ما تا اواسط شهریور سال 69 مدام هر روز صبح این آش را نوش جان کردیم و هر روز هم یک مزه و کیفیتی داشت ولی هرگز نتوانستیم نامی برای آن انتخاب کنیم. بعضی روزها بطور کامل بی رنگ و گاهی زرد و یا قرمز رنگ بود. زمانی سفت ولی بیشتر اوقات حالتی رونده داشت. بعضی مواقع مانند آب خودمان با کمی املاح فرق نمی کرد. البته آش این سلول ها با آش اردوگاه خیلی فرق میکرد و بظاهر بهتر می نمود. نهار را نوش جان کردیم و کم کم دست و پاهایمان جان گرفت و فضولی هم شروع شد. بچه کجا هستی؟ ـ کجا اسیر شدی؟ چطور اسیر شدی؟ چند سالته و … کم کم نگاهی به اطراف کردیم و اولین کسی که برای شستن و تحویل ظرف غذا که ظرفی مستطیل شکل با دو دسته فلزی به ابعاد حدود 15×45 بود از سلول بیرون ناب بازگشت و گفت: که چند خلبان در سلول های بالاتر هستند که سالهاست اینجا نگهداری میشوند و رنگ اردوگاه را ندیده اند و چندین سرباز و افسر عراقی هم در سلولهای دیگر هستند که وضعشان خیلی بدتر از ما است. ولی پیوسته قرآن می خوانند و آماده اعدام شدن هستند. هنگام غروب بود که چند عراقی بهمراه سربازان دیگر به سلولها وارد شده و از همه آمار گرفتند و رفتند و پس از کمی مراسم شام شروع شد. همان نان های ساندویچی را بهمراه همان ظرفهای غذا که اکنون پر از چیزی بنام آبگوشت بود آوردند و تقسیم و تحویل غذا نیز توسط اسرای ایرانی تحت نظارت سربازان عراقی انجام می گرفت. ظرف غذا یا همان قصعه را روی زمین گذاشتیم و متوجه شدیم که یک سیب زمینی کاملا" گرد به اندازه یک گردو در میان آبهای قرمز رنگ مشغول شنا کردن بود. تصور کردیم دیگر محتویات آبگوشت ته نشین شده است و با تکه نانی دقیق ته ظرف را جستجو کردیم ولی دریغ از یک ذره جسم خارجی. یکی از بچه ها گفت: اجازه دهید! من دوره غواصی دیده ام الآن سیب زمینی را شکار می کنم و همگی حسابش را میرسیم.