خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

سیف الله ...

سیف ا...

سیف ا... بچه یکی از روستاهای خورموج در استان بوشهر بود. هیکلی کوچک و نحیف داشت خودش می گفت 43 سال دارد. قدش به زحمت به 155 سانتی متر میرسید. صورتش سبزه و در نور آفتاب سوخته بود، ریش و سبیل سیاه و کم پشتی داشت و موهای سیاهش خیلی زبر و خشن بنظر میرسید و بدون هیچگونه نظمی در هم فرورفته بود و مانند بو ته ای پرپشت انواع گرد و غبار و خاک را در خود جای داده بود. برعکس ما تیر و ترکش نخورده بود ولی لباسهای بسیجی اش خونی بود بویژه آستین ها و پاهایش خیلی آلوده بود که بعضی مواقع عراقی ها گمان می کردند زخمی است. وقتی همه ما را که حدود 45 نفر بودیم از اتوبوس که به بغداد رسیده بود تخلیه کردند و در تاریکی شب با تشکیل تونل های مرگ بسوی ماشین های ویژة حمل اسراء که بدون منفذی زیر باران کابل و مشت و لگد بردند. همه را مانند میوه روی هم چیدند کم کم صدای سیف ا... بلند شد آخ مردم، یواش، فشار ندهید و درب ماشین را که بستند همه جا را تاریکی مطلق فراگرفت و هیچ چیز قابل رؤیت نبود. هر کس قسمتی از بدنش زیر دست و پای دیگران گیر کرده بود. آنهایی که در زیر قرار داشتند دیگر توان فریاد زدن را نداشتند و یکی یکی بی هوش می شدند، بویژه آنهایی که زخم شدید نیز داشتند.

این وضعیت یکی دو ساعت ادامه داشت تا اینکه احساس کردیم خودرو در حال دور زدن و عقب رفتن است و صدای باز شدن در ها بگوش رسید. جز بستن دست ها و چشمهای ما که حتی نوری از گوشه آن پیدا نبود. نمی دانستیم در اطراف چه می گذرد، صدای ناله بچه ها و فریاد عراقی ها و صدای ضرب و شتم بگوش میرسید. به یکباره بی خبر از همه جا نوبت من شد. بارانی از کابل و دیگر ابزار شکنجه بر بدن من فرود می آمد و نمی دانستم چه خبر است که ناگهان باند روی چشمهایم را چنان کشیدند که زخم روی صورتم که تازه خونروزی آن بند آمده بود دوباره شروع به خون ریزی کرد. نور شدید مهتابی ها و پروژکتورها برای لحظه ای مات و مبهوتم کرده بود بطوری که دیگر فریاد سربازان عراقی را نمی فهمیدم.

در زیر باران کتک یک افسر عراقی به لباسهایم اشاره کرد و گفت:«انزع» معنی انزع را نفهمیدم ولی از حالت و اشاره هایش فهمیدم می گوید لباسهایت را درآور. پوتین ها را که قبلا" گرفته بودند هم همینطور. پیراهن بسیجی که پشت آن گنبد کربلا را کشیده بودم و زیر آن نوشته بودم «یازیارت یا شهادت» را در آوردم زیر پوش را هم برای بستن دست و چشمها با تیغ اول کار بریده بودند و فقط یقه و آستین های آن باقی مانده بود. از تنم خارج کرده و جورابها را نیز درآوردم و افسر عراقی اشاره به شلوارم کرد و آنرا در آوردم و پس از مطمئن شدن از نبود هیچ ابزار یا سلاحی به داخل یک سالن با همان تونل قبلی در حالیکه لباسهایم در دستم بود بردند. تازه آنجا دیدم که بیشتر از نصف بچه ها قبل از من این مراحل را سپری نموده و به دستور عراقی ها در حالیکه لباسهایشان در دستشان بود بحالت سجده نشسته بودند و عراقی ها هم هروقت میل داشتند یکی را از روی قیافه و یا ریش بلند او انتخاب می کردند و چند نفری روی او هجوم برده و آنقدر می زدند که روی زمین بیافتد و توان هیچ حرکتی را نداشتند باشد. سیف ا... که جلو من نشسته بود با آن لهجه محلی خودش زمزمه می کرد که البته من آن موقع تمام حرفهایش را متوجه نمی شدم ولی می فهمیدم که در حال توسل به ائمه است و نگران خانواده اش می باشد. وقتی تمام اسراء این مرحله را طی کردند درب آهنی یک اتاق را باز کردند و همه را یک به یک به داخل اتاقی مربع شکل با حدود 30 متر مربع زیربنا و بدون منفذ بردند.  فقط یک دریچه کوچک روی درب اصلی قرار داشت که از بیرون باز و بسته می شد و عراقی ها از طریق آن داخل اتاق را نگاه می کردند. به زحمت همگی ما در آن اتاق جا گرفتیم و چند پتوی کثیف در گوشه ای از اتاق قرار داشت که بعضی ها زیر پا انداختند.

نظرات 1 + ارسال نظر
از ارس تا اروند/ مصطفی چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 11:53 ق.ظ http://arastaarvand.blogfa.com/

سلام
از باب تاخیر معذرت می خواهم ببخشید
حتما با تو در ارتباط خواهیم بود
.
.
.
.
و
اگر تمایل به لینک داشتی ما را خبر کن تا با کمال افتخار این کار را بکنیم
.
و
ما در سفر مناطق جنگی جنوب بودیم و علت تاخیر در جواب همین بوده

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد