خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

سیف اللهُ . بخش دوم

گرمای طاقت فرسای عراق آن هم در تیرماه سال 64 غیر قابل تحمل بود و بچه ها با ناله های ماء، ماء آب و یا حسین یکی یکی از حال می رفتند. سه روز می شد که آب و غذا خورده بودیم و فقط عراقی ها گهگاهی کمی آب داغ و تلخ را با آفتابه در حالیکه چشم ها و دستهایمان بسته بود در حلق مان می ریختند. وضعیت زخمی ها از همه بدتر بود. کمی که از حالت تنش و اضطراب موجود کاسته شد به اطراف نگاه کردم و به چهره های بچه ها خیره شدم تعدادی از آنها از جمله سیف ا... را می شناختم که در گردان خودمان بودند ولی تعدادی از آنها را ندیده بودم. لباسهایشان حاکی از تکاور ارتشی بودنشان داشت و چند نفر نیز با لباس معمولی ارتشی بودند. ناگهان یک نفر که وسط اتاق افتاده بود توجهم را جلب کرد. بدنش زخم های زیادی داشت و نمی شد تعداد ترکش هایش را حدس زد. قد بلندش حدود 90/1 بود و اندامش با وجود زخم ها و ترکش ها نشان از ورزیدگی و چالاکی داشت. چشمهایش سبز، موها و ریشش حالت جالبی داشت؛ بی حرکت بود. با خودم گفتم :

-         چطور این مسیر را طی کرده است؟

به قیافه اش خیره بودم که ناگهان درب اتاق باز شد و عراقی ها با سر و صدای زیادی وارد شدند و ما را به عقب راندند و یک پتو پهن کردند و او را در دل آن گذاشته و از اتاق بیرون بردند. مات و مبهوت از یکی از تکاوران پرسیدم:

-         کی بود؟

-         سربازه. بچه تنکابن است. بیچاره فکر نمی کنم بتواند دوام نمی آورد.

بی اختیار اشکهایم سرازیر شد، بیشتر بچه ها نیز همین حالت را داشتند. گرما بی داد می کرد و چند نفر بی هوش شده بودند. ناچار چند نفر بلند شدند و به در اتاق کوبیدند و تقاضای آب کردند. ابتدا عراقی ها اعتنایی نکردند و پس از حدود ربع ساعت پنجره را باز کردند و با فحش و ناسزا گفتند:

-         آب نیست «مای ماکو».

بعد از حدود یک ساعت در اتاق بازشد و عراقی ها یک قابلمه بزرگ روی را که پر از آب بود به داخل اتاق گذاشتند. یکی از بچه ها قابلمه را برداشت و سر کشید و سپس نفر بعدی تا اینکه نوبت من شد. نگاه داخل آب کردم دیدم رنگش قرمز و تیره است و بیشتر خونابه است تا آب ولی چاره ای نبود کمی رفع عطش کردم و به نفر بعدی دادم و به این ترتیب همگی کمی آب نوشیدند و در گوشه ای دراز کشیدند. نمی دانم چطور خوابم برد. از سر و صدای زیادی که بود بیدار و به اطراف نگاه کردم، چند نفر ایستاده و با پیراهن خود مشغول باد زدن دیگران هستند. گرما طاقت همه را طاق کرده بود و زیر لب به عراقی ها ناسزا می گفتند که دوباره صدای در بگوش رسید. این بار یک افسر بلند پایه عراقی بهمراه چندین افسر دیگر وارد اتاق شدند. گرمای هوا و بوی خون همه آنها را مجبور کردن دهان و بینی خود را بگیرند و از اتاق فرار کنند. بعد از کمی دو سرباز آمدند و در گوشه ای از دیوار یک تهویه هوا نصب کردند که این کار تا حدودی وضعیت را قابل تحمل کرده بود. نمی دانم ساعت چند بود فقط میدانم شب بود و بچه ها آرام آرام بخواب رفتند.

صبح که شد یکی یکی بیدار شدیم و با همان حالت تیمم کرده و نماز صبح را خواندیم. یکی از بچه های ارتش در بین ما بود که کل بدنش سوخته بود و عراقی ها تمام بدنش را باندپیچی کرده بودند. تعجب کردم چطور دیشب او را ندیده بودم. خدای من! یعنی چطور این مراحل و تونلها را طی کرده بود؟ یکی که داشت بادش می زد سئوال کردم:

-         این دیشب اینجا بود؟

-         دیشب برده بودنش بیمارستان و یک ساعتی هست که آوردنش اینجا ، بیچاره توی سنگر خواب بود که عراقی ها نارنجک انداختند و به این روز افتاد.

-         ولخرجی کرده اند اینقدر باند مصرف کرده اند.

سرش را تکان داد و گفت:

-         نمی دونی هیچ جای سالم نداره خدا کند توی این گرما عفونت نکند که دیگه دوام نمی آورد.

نظرات 1 + ارسال نظر
[ بدون نام ] چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 07:35 ب.ظ

بزرگترین پرتال وبلاگی اغاز به کا رکرد انواع فیلمها و بازی ها
http://telekam.blogfa.com/ پرداخت درب منزل با همکاری ایران مارکت سنتر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد