خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

گروه زیرزمینی -بخش اول

گروه زیرزمینی

عراقی ها معتقد بودند که خشن ترین و در عین حال باهوش ترین سربازان خود را در اردوگاه اسراء قرار داده اند، آنها حتی کلاسهای آموزش فارسی را برای سربازان و درجه داران اردوگاه اسراء تشکیل می دادند که معمولا" نتیجه ای هم در بر نداشت و عراقی ها کودن تر از آن بودند که زبان فارسی را یاد بگیرند و وقتی می دیدند بعضی از اسراء در زمانی کوتاه و در کمترین مدت زبانهای خارجی را به خوبی یاد می گیرند تعجب می کردند، ولی همیشه اینطور نبود و گاهی هم سربازان عراقی پیدا می شدند که باهوش بودند و فارسی را بخوبی صحبت می کردند و حتی کارهای عجیب و غریبی هم انجام می دادند که در محدودة توان و استعداد سربازان عراقی نبود.

یکی از این نوادر در عراق یک سرباز عراقی بنام ستار در اردوگاه رمادیه کمپ 7 بود که استعداد خوبی در زبان فارسی داشت و شخص باهوشی نیز بود. ستار در به دام انداختن بچه ها تبحری خاص داشت و علی رغم قیافة قابل تحملی که داشت انسان فوق العاده خشنی بود، ولی سعی می کرد در ملاء عام بچه ها را خیلی نزند ولی در اتاق عراقی ها مانند یک حیوان وحشی با هر چه که دستش می افتاد اسراء را به باد کتک و فحش و ناسزا می گرفت، معمولا"ماهی یک یا دو بار برنامه تفتیش را اجرا می کرد و با زیرکی خاصی در زمانهای مختلف به تفتیش آسایشگاه اسراء می پرداخت.

در کمپ 7 یک نشست سیاسی وجود داشت که هر 10 الی 15 روز یکبار تشکیل می شد و در این جلسه از هر آسایشگاه یک یا دو نفر از اسرای کاملا" مورد اطمینان شرکت می کردند و مطالب عنوان شده را در قالب مقاله، خبر و تحلیل نامه به اسرای دیگر منتقل می کردند. این مطالب بطور معمول بصورت دیکته ای نوشته می شد و به دیگر آسایشگاه ها منتقل می شد و پس از استفاده توسط همان نمایندگان معدوم می گردید.

از نظر عراقی ها این قبیل کارهای سیاسی گناهی نابخشودنی بحساب می آمد و عراقی ها بدترین و سخت ترین مجازات ها را که گاهی به اعدام هم می کشید را برای آن تعیین می کردند.

جلسه سیاسی در آخرین آسایشگاه طبقه دوم (آسایشگاه 8) برگزار میشد و اکیپ نگهبانی با قاطعیت و ظرافت دقیق از جلسه مراقبت می کرده و اجازه نمی دادند عراقی ها از این جلسه باخبر شوند.

یکی از روزهای تابستان 1366 من و هفت نفر دیگر که نمایندگان سیاسی هر آسایشگاه بودیم، جزوه هفتگی را نوشته و زیر لباس خود پنهان کردیم و از آسایشگاه 8 خارج شدیم، جلسه تمام شده بود و اکیپ نگهبانی نیز متفرق شده بودند. ستار مشغول گشت زدن در کریدور طبقه دوم بود چهار نفری که متعلق با آسایشگاه های طبقه بالا بودند به آسایشگاه های خود رفتند و ستار به ما چهار نفر مشکوک شد. به همگی ما دستور داد که نزد او برویم ولی سه نفر از ما از طریق راه پله وسط ساختمان فرار کردیم و نفر چهارم که اسمش قدمعلی بود به دام افتاد. ستار او را تفتیش بدنی کرد و مقاله را که لای دفترش بود را گرفت ولی چون از محتوای آن اطلاعی نداشت، اسم و شمارة صلیب او را نوشت و رفت. حدود یک ساعت بعد سربازان عراقی با دیدن آخرین جملة این مقاله : (برای نابودی صدام صلوات)، قدمعلی را احضار کردند و پس از تنبیه نسبتا" خوبی روانة سلول انفرادی کردند. فردای آنروز عراقی ها مقاله را ترجمه کرده و به ماهیت سیاسی آن پی بردند و شکنجه های قدمعلی بیشتر شد. عراقی ها پرونده ای قطور برای قدمعلی درست کرده و به بغداد فرستادند.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد