نامه های اسارت- زخم عشق
زمانی که اسیر شدم هرگز در باورم نمی گنجید که روزی بتوانم برای خانوداه ام نامه بنوسیم. ولی وقتی صلیب سرخ برای اولین بار حدود 40 روز بعد از اسارت به اردوگاه کمپ 9 آمدند و برگه های زرد رنگی را به ما داده و گفتند:
- شما می توانید برای خانواده خود نامه بنویسید.
خیلی خوشحال و در عین حال متعجب شدیم. به هر نفر دو برگه دادند که در روی آن جاهایی برای نوشتن نامه و مشخصات اسیر، شماره اردوگاه، شماره صلیب سرخ و آدرس گیرنده مشخص شده بود. روی طرف دیگر کاغد به دو قسمت تقسیم می شد که قسمت بالای آن توسط اسرا تکمیل می شد و در واقع پیام خود را می نوشتند و در قسمت پائین آن جوابیه از ایران ارسال می گردید. چند نفری که انگلیسی می دانستند با اشتیاق خاصی چگونگی نگارش و ارسال این نامه های سرگشاده که فاقد پاکت بودند را از نمایندگان صلیب سرخ پرسیده و برای ما ترجمه می کردند.
نمایندگان صلیب سرخ اصرار داشتند در متن پیام دقت لازم را بعمل آوریم و برای ارسال موفق نامه ها از ذکر مسائل سیاسی، نظامی و موضوعاتی که از طریق عراقی ها ممنوع اعلام شده بود امتناع کرده و بیشتر خبر سلامتی خود را به اطلاع خانواده برسانیم.
نحوه ارسال این نامه ها خیلی جالب بود. صلیب سرخی ها نامه های نگارش شده را جمع آموری می کردند و سپس تحویل استخبارات عراق می دادند. آنها نیز نامه ها بازنگری می کردند و اگر مشکلی نداشت دوباره تحویل صلیب سرخ می شد و آنها نامه ها را ژنو پایتخت سوئیس برده و از آنجا به تهران ارسال می کردند. هلال احمر ایران هم نامه ها را بازبینی می کرد و اگر مشکلی نداشت آنرا تحویل خانواده اسرا می داد. خانواده ها نیز پایان همان نامه ها پاسخ را می نوشتند و این مراحل دوباره طی می شد تا نامه به دست ما برسد.
مراحل ارسال و دریافت نامه های اسارت بطور متوسط 5 الی 6 ماه بطول می انجامید و ما همیشه دو فصل از رخدادهای ایران و خانواده عقب بودیم. اگر عراقی ها متوجه پیام و یا موردی که به عقیده آنها خلاف بود می شدند. ابتدا از ارسال نامه خودداری نموده سپس اسم آن اسیر را در لیست سیاه وارد می کردند، سپس مراتب را به فرمانده اردوگاه گزارش می دادند و عراقی ها هم حسابی از خجالت صاحب نامه در می آمدند. که آن تنبیهی شامل یک کتک کاری مفصل تا 10 روز سلول انفرادی متغیر بود.
بزرگترین شکنجه همانا عدم ارسال نامه بود که برای من به مدت 18 ماه این اتفاق افتاد که جریان خودش را دارد.
بچه ها پیام های خود را در قالب جمله های ایهام و کنایه که عراقی ها قادر به تشخیص و ترجمه آن نبودند ارسال می کردند. بیشتر بچه ها نامه های خود را با آیاتی از قرآن کریم و سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب آغاز می کردند و برای رساندن پیام خود از عبارت هایی از قبیل: پدربزرگ برای امام خمینی(ره)، عمو حسین برای صدام حسین، مزرعه برای جبهه و غیره استفاده می کردند. بطور مثال در نامه می نوشتیم:
- حال عمو حسین خراب است به بچه ها بگوئید مزرعه را بخوبی آبیاری کنند و سلام به پدر بزرگ برسانید و نصایح او را با جان و دل بشنوید.
با پیوستن منافقین به ارتش بعث و آغاز فعالیتهای این گروه کثیف، جاسوس و خائن، در استخبارات و دسترسی به نامه های اسرا و پی بردن به برخی از پیام های بچه ها و موج جدید بازبینی نامه آغاز شد.
جریان نوشتن نامه من از این قرار است که، نامه ای را خطاب به برادرم نوشته بودم و در آن آرزوی سلامتی امام عصر و طول عمر رهبر کبیر انقلاب را از خداوند خواسته بودم. همان باعث شد که منافقین اسم مرا در لیست سیاه خود قرار دهند و حدود 18 ماه نامه های من نه به دست خانواده ام می رسید و نه جوابیه آنها به دست من. برای رهایی از توقف در ارسال نامه ها فرمهای وکالت را از صلیب سرخ گرفته و تنظیم کرده و به ایران فرستادم. در ابندا خانواده ام تعجب کرده بودند، زیرا من هیچ مال و یا ملکی نداشتم که بتوانم وکالت آنها را به کسی بسپارم. بعد از مدتی که متوجه شدند نامه ها نمی رسد موضوع را فهمیده بودند. یکبار هم برای دور زدن عراقی ها و ارسال خبر سلامتی به خانواده فرم تقاضای عینک مطالعه برای خانواده فرستادم که این بار متوجه منظور من نشده و یک عینک آفتابی خریداری کرده بودند و جعبه چوبی هم برایش تهیه دیده بودند و تحویل هلال احمر ایران داده بودند تا به عراق ارسال گردد ولی این عینک هرگز به اردوگاه و دست من نرسید.
تعدادی از بچه ها نامه هایی را برای امام نوشته بودند که در کمال ناباوری جوابیه این نامه ها به دست بچه ها در اردوگاه رسید. تأثیر این نامه ها آنقدر زیاد بود که تا مدتی بچه ها آن نامه ها را دست به دست می کردند و برای تبرک مدتی نزد خود نگه می داشتند. شاید اگر منافقین در امر بازنگری و تغییر در نامه ها با عراقی ها همکاری نمی کرد و یا به عبارت بهتر دخالت نمی کردند، عراقی ها هرگز توان دسترسی به اسرار اسرا را نداشتند و قادر به رمز گشایی نامه های اسارت نبودند. نمونه هایی از نامه های اسرا به شرح ذیل می باشد:
فرستنده :قاسمی قباد مهدی
محل اسارت: عراق
گیرنده: سرهنگ سرداری آدرس: خوزستان ـ شوشتر ـ بخش گتوند ـ برادر عزیز سرهنگ سرداری
متن نامه: «خدمت برادر عزیزم سرهنگ سرداری، سلام علیکم. امیدوارم تحت توجهات ولی عصر امام زمان(عج) حالتان خوب باشد. برادر جان، از شما میخواهم سلام مرا خدمت همان کسی که، برایش چوب(سلاح) به دست میگیرید، برسانید. از قول من، به ایشان بگو، تقاضایی دارم و آن این است که این نامه را خدمت پدرم حاج نایب(نایب امام زمان ـ (امام خمینی«ره»))، ببری، و هر طور شده به او برسانی. پدر جان! سلام علیکم. از خداوند تبارک و تعالی طول عمر، صحت و سلامت، عافیت و تندرستی را برای شما مسئلت دارم. خداوند یک بار دیگر چشمان مرا به دیدن شما منور کند. پدر جان! هر وقت نهج البلاغه میخوانم، بلافاصله خصوصیات و صفات شما به ذهنم میآید. دیشب هم مثل گذشته، نزدیک غروب در گوشه زندان اسارت، نهج البلاغه خواندم و بیاد شما افتادم و بیاختیار اشکهایم سرازیر شد و تا میتوانستم گریه کردم؛ آن هم، تنها به خاطر دوری از شما. پدر جان! اسارت را، با تمام جوانبش میگذرانیم و به یاری خداوند تا هر وقت قضا و قدر الهی حکم کند، مقاوم و پابرجا ایستادهایم و تنها مشکل، دوری شماست. آرزو میکنیم؛ یک بار دیگر چهره نورانی [شما را] ببینم. پدر جان! اگر ممکن است چند کلمهای برایم بنویسید. امیدوارم لیاقت آن را داشته باشم تا در آن دنیا، شفاعت مرا بکنید. (فرزند شما مهدی قاسمی 30/7/65)»
فرستنده :برقبانی مختار
محل اسارت: عراق ـ اردوگاه شماره 2
گیرنده: آدرس : ایران ـ تهران ـ سپاه مرکزی برسد بدست آقای م ـ زحمت کشیده داده به پدرم
متن نامه: بسم الله الرحمن الرحیم. حضور پدر بزرگوار و قلب تپنده امت، سلام علیکم. درود خدا و فرشتگان و انبیاء و صالحان و سلام گرم برخاسته از ژرفای فرزندان آزاده شما، در کنج اسارتگاههای دشمنان دون مایه بر شما باد. مفتخرم و بس خرسند از اینکه بتوانم در این کوتاه فرصت، اندکی از احساسات وصفناپذیر این خیل اسیران پیرو وفادار معظم له را، به حضورتان ابلاغ کنم و کوتاه پیامی؛ پیام صبر، پیام استقامت. تزول الجبال ولاتزل را، برسانم. در میان انبوه دسایس و توطئههای بیحد و مرز دنیای کفر و الحاد، هر چند که شدت و حدّت بیشتر یابد، استقامت پیشه کنید و راست قامت بایستید که، در طریق جاودانگی به سرمنزل مقصود نائل شوید. کشتی عظیم رستاخیز این خلق را، سکانداری همچون آن رهبر والا سزاوار است تا، در میان امواج خروشان و طوفانی دهر، هرگز تزلزلی درحرکت آن، ایجاد نشود. در هر حال ما اسیران یاد گرفتیم که بر روی زمان سرمایهگذاری نکنیم. بلکه باور یافتیم که این سیری است که لاجرم باید پیمود و هر چند که زمان به طول انجامد «ربنا افرغ علینا صبراً». لذیذ مناجات ما گردد. هر که در این راه پرفراز و نشیب توکل را پیشه و رضا و تسلیم را توشه راه قرار دهد به یقین، ابواب رحمت و برکت حق نصیبش خواهد شد. دگر عرضی نیست به جز التماس عاجزانه و دعای خیر، برای این جمع شیدا. والسلام.
فرستنده :حسینی میرعلی
محل اسارت: عراق ـ عنبر
گیرنده: سید حجت حسینی آدرس : ایران ـ تهران ـ خ فردوس بانک ملی ایران ـ چاپخانه آقای سیدحجت حسینی لطفاً برسانید به پدر بزرگوار و گرامی
متن نامه: «شکر خدایی را که منت نهاد بر این حقیر که سلامی بر پدر بزرگوار و عزیزم، که عاجز ماندهاند تمام اشیاء، از ناطق و صامت، از وصف کمالش. و شکر خدای عزّ و جلّ که چنین پدری بر ما عطا کرد که فرشتگان در سراسر آسمان درود و رحمت بر آن نثار میکنند. ماهیها در کف دریا لحظه به لحظه، سلام نثارش میکنند. نگاه کردن به صورتش از عبادات افضل است. وقتی کسی به چهرهاش مینگرد، حجابهای چندین سالهاش میشکافد. باور بفرمایید اصلاً نمیدانم چه بنویسم و چه بگویم! از اعماق کدام قلب، محبتهایم را به شما ابراز کنم؛ قلب تمام ما برای دیدنتان میتپد. آه! آه! شوقاً الی رؤیتک. فقط میگویم صدای هل من ناصر شاه دین را، به شما پدر گرامیمان لبیک میگویم. معذرت میخواهم که به خودم اجازه دادم و وقت گرانبهای شما را گرفتم. من شایسته آن نیستم که خواسته باشم حتی سلامی به شما عرض نمایم و قطرهای نیستم در مقابل اقیانوس. به امید آن که از این حقیر، بپذیرید و مطمئنم در آن صورت، خدا هم میپذیرد. (والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته دعا گوی شما الحقیر علی.»
زمان: آبان 1364/ صفر 1406
مکان: تهران، جماران
موضوع: پاسخ نامه یک اسیر
مخاطب: ابوالقاسمی (خدا مانده)، علی (اسیر در عراق، اردوگاه عنبر)
«بسمالله الرحمنالرحیم. خدمت سرور گرام و عزیزم روحی جان 2 سلام عرض میکنم و انشاءالله که در پناه ایزد منان و در پناه امام زمان در سلامتی کامل به سر برید. اگر از احوال این حقیر جویا باشید بحمدالله سلامتی برقرار و تنها غم و اندوه جانگداز ما دوری از شما عزیز است که خداوند تبارک را به مقربانش قسم میدهم که هر چه زودتر نعمت دستبوسی شما را نصیب ما بکند.
به هر حال، روحی جان! روحم برایت در حال پرواز است. حدود دو سال است که هیچ خبری از شما ندارم و شما خوب میدانید که احتیاج به پند و اندرزهای شما دارم و شما ما را از این نعمت بیبهره نفرمایید. امیدوارم در نامههایتان از "میهن" بنویسید که چه کار میکند و با کی رابطه برقرار کرده و زمینها را چه میکارد و کارش با "حسین خرکچی"3 به کجا رسید. شنیدم یه بار حسابی داغونش کردی. 4 به هر حال منتظر دعاهای خیر شما هستیم و امیدوارم که ما را در دعاهای شب جمعه و شب چهارشنبه در جمکران 5 و محافل فراموش نکنید
از قول اینجانب به "عمو حسین وزیری" 6 و "اکبر مجلسی"7 و "حسینعلی"8 و "مشهدی احمد"9 و برادر بسیار عزیزم "سیدعلی"10 و خانواده و "اکبر آقا"11 و خانواده (شنیدم که چند وقت پیش به گردشی به خارج رفته بود، چه سوغاتی آورده؟)12 سلام خیلی خیلی برسانید. و حتما منتظر جواب نامههای شما هستیم. از راه دور صورتت را غرق بوسه میکنم . 27/7/64- فرزند کوچک شما- علی خدامانده»
متن پاسخ حضرت امام به نامه فوق:
بسمهتعالی
«برادر عزیزم!از سلامت شما خوشحال و از خداوند تعالی خواستارم بزودی به وطن خود مراجعت نمایید. قلم من قاصر است که از دلاوری و بزرگواری شما عزیزان قدردانی نمایم. امید است از دعای خیر برای همهء شماها غفلت نکنم. والسلام علیکم.
عبد درگاه خدا (ح)»
1. متن نامه بسیار جالب این آزاده حاوی رمزها و اشاراتی است که ضمن بیان مقصود خود، امکان کشف آن را به حداقل رسانده است. در قسمت مربوط به مشخصات فرستنده و گیرنده نامه، بر روی فرمهای "صلیب سرخ جهانی" مرقوم گردیده: "علی ابوالقاسمی، فرزند عبدالحسین، عراق، اردوگاه عنبر، اطاق 23گیرنده: یزدی – قم، خیابان حضرتی، خیابان حجت، منزل آقای یزدی، آقای روحی جان ملاحظه فرمایید".
2. اسیر دربند رژیم بعث عراق، امام خمینی را با عنوان "روحی" مورد خطاب قرار داده است که به معنای "روح من" است و مستفاد از شعار معروف: "روح منی خمینی - بتشکنی خمینی".
3. صدام حسین
4. اسرا از پیروزیهای لشکر اسلام در جبههها به نحوی مطلع میشدند.
5. منظور، جماران است.
6. آقای میرحسین موسوی، نخستوزیر وقت.
7. . آقای اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس وقت مجلس شورای اسلامی.
8. . آقای حسینعلی منتظری، قائم مقام رهبری در آن زمان.
9. . آقای سیداحمد خمینی.
10. آقای سیدعلی خامنهای، رئیسجمهور وقت.
11. آقای علی آکبر ولایتی، وزیر امور خارجه.
12. اشاره به یکی از مسافرتهای آقای ولایتی به خارج از کشور.
تولد و کودکی
به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یک خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران کودکی، مادرش را – که بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باکری به دست دژخیمان ساواک) وارد جریانات سیاسی شد.
فعالیتهای سیاسی – مذهبی
پس از اخذ دیپلم با وجود آنکه از شهادت برادرش بسیار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مکانیک مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یکی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.
شهید باکری در طول فعالیتهای سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواک) تحت کنترل و مراقبت بود.
پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از کشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل کشور فعال شود.
شهید مهدی باکری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی که در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی کرد و فعالیتهای گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب و به دنبال تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد در آمد و در سازماندهی و استحکام سپاه ارومیه نقش فعالی را ایفا کرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار ارومیه نیز خدمات ارزندهای را از خود به یادگار گذاشت.
ازدواج شهید مهدی باکری مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود. مهریه همسرش اسلحه کلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئولیت جهاد سازندگی استان، خدمات ارزندهای برای مردم انجام داد.
شهید باکری در مدت مسئولیتش به عنوان فرمانده عملیات سپاه ارومیه تلاشهای گستردهای را در برقراری امنیت و پاکسازی منطقه از لوث وجود وابستگاه و مزدوران شرق و غرب انجام داد و بهرغم فعالیتهای شبانهروزی در مسئولیتهای مختلف، پس از شروع جنگ تحمیلی، تکلیف خویش را در جهاد با کفار بعثی و متجاوزین به میهن اسلامی دید و راهی جبههها شد.
نقش شهید در دفاع مقدس
شهید باکری با استعداد و دلسوزی فراوان خود توانست در عملیات فتحالمبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در کسب پیروزیها موثر باشد. در این عملیات یکی از گردانها در محاصره قرار گرفته بود، که ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بینظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله کمتر از یک ماه در عملیات بیتالمقدس (با همان عنوان) شرکت کرد و شاهد پیروزی لشکریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.
در مرحله دوم عملیات بیتالمقدس از ناحیه کمر زخمی شد و با وجود جراحتهایی که داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بیسیم هدایت کند.
در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بیامان در داخل خاک عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصممتر از پیش در جبههها حضور مییافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی، هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانهروز تلاش میکرد.
در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشکر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش عظیمی از خاک گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیک آزاد شد.
شهید باکری در عملیات والفجرمقدماتی و والفجر یک، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشکر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداکار، در انجام تکلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همهجانبهای را از خود نشان داد.
در عملیات خیبر زمانی که برادرش حمید، به درجه رفیع شهات نایل آمد، با وجود علاقه خاصی که به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانوادهاش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانواده ما شده است. و در نامهای خطاب به خانوادهاش نوشت:
من به وصیت و آرزوی حمید که باز کردن راه کربلا میباشد همچنان در جبههها میمانم و به خواست و راه شهید ادامه میدهم تا اسلام پیروز شود.
تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبههها، را از حضور در تشییع پیکر پاک برادر و همرزمش که سالها در کنار بود بازداشت. برادری که در روزهای سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سیاسی و در جبههها، پا به پای مهدی، جانفشانی کرد.
نقش شهید باکری و لشکر عاشورا در حماسه قهرمانانه خیبر و تصرف جزایر مجنون و مقاومتی که آنان در دفاع پاتکهای توانفرسای دشمن از خود نشان دادند بر کسی پوشیده نیست.
در مرحله آمادهسازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به کندی میگذشت اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب کرد و چونان مرشدی کامل و عارفی واصل، آنچه را که مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحله نبرد بکار بندند، با نیروهایش درمیان گذاشت.
بیانات شهید قبل از شروع عملیات بدر
همه برادران تصمیم خود را گرفتهاند، ولی من به خاطر سختی عملیات تاکید میکنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم(ع) باشید که رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید کرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده کینم.
هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شالم حال ما میگرداند. اگر از یک دسته بیست و دو نفری، یک نفر بماند باید همان یک نفر مقاومت کند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم که این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اصاعت از فرماندهی است.
تا موقعی که دستور حمله داده نشده کسی تیراندازی نکند. حتی اگر مجروح شد سکوت را رعایت کند، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نکند.
با هر رگبار سبحانالله بگویید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه کرده و با سازماندهی مجدد کار را ادامه دهید.
حداکثر استفاده از وسایل را بکنید. اگر این پارو بشکند، به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایقها باید عملیات بکنیم. لباسهای غواصی را خوب نگهداری کنید. یک سال است دنبال این امکانات هستیم.
مهدی در شب عملیات وضو میگیرد و همه گردانها را یک یک از زیر قرآن عبور میدهد. مداوم توصیه میکند:
برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عج) را زمزمه کنید. دعا کنید که کار ما برای خدا باشد.
از پشت بیسیم نیز همه را به ذکر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحریض و تشویق میکند.
لشکر عاشورا در کنار سایر یگانهای عمل کننده نیروی زمینی سپاه، در اولین شب عملیات بدر، موفق به شکستن خط دشمن میشود و روز بعد به تثبیت مواضع در ساحل رود میپردازد.
در مرحله دوم عملیات، از سوی لشکر عاشورا حملهای نفسگیر به واحدهایی از دشمن که عالم فشار برای جناح چپ بودند، آغاز میشود. حملهای که قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع کامل دست دشمن از تعرض به نیروها در جناح چپ ثمره آن بود.
ویژگیهای اخلاقی
شهید باکری، پاسدار نمونه، فرماندهی فداکار و ایثارگر، خدمتگزاری صادق، صمیمی، مخلص و عاشق حضرت امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی بود. با تمام وجود خود را پیرو خط امام میدانست و سعی میکرد زندگیاش را براساس رهنمودها و فرمایشات آن بزرگوار تنظیم نماید، با دقت به سخنان حضرت امام(ره) گوش میداد، آنها را مینوشت و در معرض دید خود قرار میداد و آنقدر به این امر حساسیت داشت که به خانوادهاش سفارش کرده بود که سخنرانی آن حضرت را ضبط کنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طریق روزنامه بدست آورند.
او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آیات الهی است،باید جلو چشمان ما باشد تا همیشه آنها را ببینیم و از یاد نبریم.
شهید باکری از انسانهای وارسته و خودساختهای بود که با فراهم بودن زمینههای مساعد، به مظاهر مادی دنیا و لذایذ آن پشت پا زده بود.
زندگی ساده و بیریای او زبانزد همه آشنایان بود. با تواناییهایی که داشت میتوانست مرفهترین زندگی را داشته باشد؛ اما همواره مثل یک بسیجی زندگی میکرد. از امکاناتی که حق طبیعیاش نیز بود چشم میپوشید. تواضع و فروتنیاش باعث میشد که اغلب او را نشناسند. او محبوب دلها بود. همه دوستش میداشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند. او نیز بسیجیان را دوست داشت و به آنها عشق میورزید. میگفت:
وقتی با بسیجیها راه میروم، حال و هوای دیگری پیدا میکنم، هرگاه خسته میشوم پیش بسیجیها میروم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگیام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجیها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یک میلیون تومان هزینه – برای ساختن یک سنگر که حافظ جان آنها باشد – بشویم، یک موی بسیجی، صد برابرش ارزش دارد.
با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژی پولادین و تسخیرناپذیر بود و با دوستان خدا، سیمایی جذاب و مهربان داشت.
با وجود اندوه دائمش، همیشه خندان مینمود و بشاش. انسانی بود همیشه آماده به خدمت و پرتوان.
حجتالاسلام والمسلمین شهید محلاتی در مورد شهید باکری اظهار میدارند:
وی نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط برای دشمنان بود و به عنوان فرمانده و باتقوا، الگوی رافت و محبت در برخورد با زیردستان بود.
همسر شهید باکری در مورد اخلاق او در خانه میگوید:
باوجود همه خستگیها، بیخوابیها و دویدنها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد میشد و اگر مقدور بود در کارهای خانه به من کمک می کرد؛ لباس میشست، ظرف میشست و خودش کارهای خودش را انجام میداد.
اگر از مسلئلهای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی میکرد با خونسردی و با دلایل مکتبی مرا قانع کند.
دوستان و همسنگرانش نقل میکنند:
به همان میزان که به انجا فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمههای شب از خواب بیدار میشد، با خدای خود خلوت می کرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه میخواند. خواندن قرآن از کارهای واجب روزمرهاش بود و دیگران را نیز به این کار سفارش مینمود.
شهید باکری در حفظ بیتالمال و اهیمت آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر میداشت و از نوشتن با خودکار بیتالمال – حتی به اندازه چند کلمه – منع میکرد. وقتی همرزمانش او را به عنوان فرماندهی که مندرسترین لباس بسیجی را مدتهای طولانی استفاده میکرد مورد اعتراض قرار میدادند، میگفت: تا وقتی که میشود استفاده کرد، استفاده میکنم.
همواره رسیدگی به خانواده شهدا را تاکید میکرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسئولین لشکر بعد از هر عملیات به منزلشان میرفت و از آنان دلجویی میکرد و در رفع مشکلات آنها اقدام میکرد.
او میگفت:
امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلتترین زندگیهاست.
نحوه شهادت
بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در کالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود که به زودی به جمع آنان خواهد پیوست. پانزده روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلیبن موسیالرضا(ع) خواسته بود که خداوند توفیق شهدت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیتالله خامنهای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست کرد که برای شهادتش دعا کنند.
این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناکترین صحنههای کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت می کرد، تلاش مینمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتکهای دشمن تثبیت نماید، که در نبردی دلیرانه، براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل گردید.
هنگامی که پیکر مطهرش را از طریق آبهای هورالعظیم انتقال میدادند، قایق حامل پیکر وی، مورد هدف آرپیجی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
او با حبی عمیق به اهل عصمت و طهارت(ع) و عشقی آتشین به اباعبداللهالحسین(ع) و کولهباری از تقوی و یک عمر مجاهدت فی سبیلالله، از همرزمانش سبقت گرفت و به دیار دوست شتافت و در جنات عدن الهی به نعمات بیکران و غیرقابل احصاء دست یافت. شهید باکری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده میدانست و تنها به لطف و کرم عمیم خداوند تبارک و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامهاش اشاره کرده است که: چه کنم که تهیدستم، خدایا قبولم کن.
شهید محلاتی از بین تمام خصلتهای والای شهید به معرف او اشاره میکند و در مراسم شهادت ایشان، راز و نیاز عاشقانه وی را با معبود بیان میکند و از زبان شهید می گوید:
خدایا تو چقدر دوستداشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات که نفهمیدم. خون باید میشدی و در رگهایم جریان مییافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب میگفت.
این بیان عارفانه بیانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهید والامقام است که تنها در سایه خودسازی و سیر و سلوک معنوی به آن دست یافته بود.
خاطره ۱
در بیت امام، مهدی را دیدم و گفتم: "آقا مهدی! خوابهای خوشی برایت دیدهاند ...مثل اینکه شما هم ... بله ..." تبسمی کرد و با تعجب پرسید: "چه خبر شده است؟" گفتم: همه خبرها که پیش شماست. یکی از فرماندهان گردان که یک ماه پیش شهید شد، خواب دیده بود، در بهشت منزلی زیبا میسازند. پرسیده بود: "این خانه را برای چه کسی آماده میکنید؟" گفتند: "قرار است شخصی به جمع بهشتیان بپیوندد." باز پرسیده بود: "او کیست؟" بعد سکوت کردم. مهدی مشتاقانه سر تکان داد و گفت: "خوب ...ادامه بده." گفتم: "پاسخ دادند: قرار است مهدی باکری به اینجا بیاید. خلاصه آقا ملائکه را خیلی به زحمت انداختی." سرش را پایین انداخت و رنگ رخسارش به سرخی گرایید و به آرامی گفت: "بنده خدا! با این کارهایی که ما انجام میدهیم، مگر بسیجیها اجازه دهند که به بهشت برویم! جلو در بهشت میایستند و راهمان نمیدهند." سپس فرو رفت و از من دور شد. دیگر مطمئن بودم که مهدی آخرین روزهای فراغ از یار را سپری میکند.
خاطره ۲
روزی از مدرسه به خانه میآید، در حالی که گونهها و دستهای سرخ و کبودش ، حکایت از عمق سرمایی میکند که در جانش رسوخ کرده است. پدرش همان شب تصمیم میگیرد که پالتویی برایش تهیه کند. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه میرود. غروب که از مدرسه برمیگردد با شدت ناراحتی، پالتو را به گوشه اطاق میافکند. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او مینگرند، و مهدی در حالی که اشک از دیدگانش جاری است، میگوید: "چگونه راضی میشوید من پالتو بپوشم در حالیکه دوست بغلدستی من در کنارم از سرما بلرزد.
آسایشگاه اطفال - زخم عشق
در زمان جنگ، عراقی ها به تبلیغات اهمیت زیادی می دادند و سعی داشتند از وجود اسرا در این زمینه بیشترین بهره را ببرند. وقتی عراقی ها عده ای از رزمندگان را به اسارت می گرفتند با گرفتن عکسها و فیلم های فراوان در رسانه های خود به تبلیغ می پرداختند. بعد از انتقال ما به خط سوم عراقی ها این برنامه ها شروع شد و از زوایای مختلف از ما عکسبرداری و فیلم برداری می کردند. یک روز که ما را به سلول بغداد انتقال داده بودند و هنگام آمار همه را به ستون پنج به صف کرده بودند یکی از سربازان عراقی بنام احمد به سمت من آمد و یک روزنامه را نشانم داد. این روزنامه به فارسی منتشر می شد و بعدها در اردوگاه بیشتر با آن آشنا شدیم. وقتی سرباز عراقی صفحة اول روزنامه را به من نشان داد، تعجب کردم. آنها عکس صورت زخمی مرا با موهای پر از خاک و خون روی صفحه اول و خیلی بزرگ که نیمی از صفحه را پر کرده بود چاپ کرده بودند و در صفحات بعدی هم چند عکس دیگر را از من چاپ شده بود. ابتدا متوجه منظور عراقی ها نشدم ولی بعد که در اردوگاه توانستم یک نسخه از آن روزنامه را بدست بیاورم متوجه متن بالای عکس خودم شدم که عراقی ها نوشته بودند :
« ایرانیها اطفال را به جنگ اعراب و... فرستاده اند.»
بعد از ورود به اردوگاه کمپ 7 عراقی ها تصمیم گرفتند افرادی که کمتر از 18 سال داشتند را از بقیه جدا کنند و در یک آسایشگاه مجزا قرار دهند. آنها زیاد هم به سال تولد که در بازجوئی ها ثبت کرده بودند اعتنا نمی کردند و بیشتر به قیافه اسرا اهمیت می دادند. اگر یک اسیر ریش و سبیل نداشت جزء اطفال محسوب می شد. من هم آن موقع 17 ساله بودم و ناچار در این مجموعه قرار گرفتم. حدود 55 الی 60 نفر از اسرا را تحت عنوان اسرای اطفال در آسایشگاه 1 جای دادند. عراقی ها سعی می کردند ارتباط ما را با دیگر اسرا به حداقل برسانند به همین دلیل اوقات هواخوری ما را تغییر داده و هنگامی که ما درون آسایشگاه بودیم بقیه اردوگاه در هواخوری بودند و یا برعکس. ابتدا این کار عراقی ها خیلی برایمان سخت بود. دوستان صمیمی ما در دیگر آسایشگاه ها بودند و هیچکس این وضعیت را دوست نداشت. البته از بعضی لحاظ دیگر این موضوع به نفع ما بود. بطور مثال، دیگر مجبور نبودیم هنگام باز شدن در آسایشگاه ها بسرعت بطرف توالت ها بدویم و نوبت بگیریم و یا برای حمام و لباس شستن در صف بایستیم هر چند حاضر بودیم این سختیها چند برابر شوند ولی از بقیه جدا نباشیم.
معمولاً اسرائی که با هم اسیر شده بودند بیشتر با هم صمیمی بودند و همیشه هوای یکدیگر را هم داشتند ولی بعضی از اسرا هم دوستان خاص خود را داشتند که جدا شدن از آنها خیلی سخت بود. با این جداسازی این موضوع خیلی برجسته شده بود و گاهی می دیدیم که بعضی از اسرا بخاطر جدا شدن از دوستان خود حتی گریه می کنند و به طریق مختلف از جمله نامه و ... سعی می کنند با دوستان خود ارتباط برقرار کنند. از طرف دیگر عراقی ها هم روی این موضوع حساسیت نشان می دادند و سعی می کردند به هر ترتیب شده جلو این ارتباط ها را بگیرند و تنبیه های سلول انفرادی را برای افراد متخلف در نظر می گرفتند. همچنین عراقی ها سعی داشتند که در آسایشگاه اطفال تبلیغات بیشتری داشته باشند و در تلاش بودند بچه ها را از مسائل معنوی و مذهبی که بخوبی بین اسرا جا افتاده بود جدا کرده و به مسائل دیگری مانند تماشای برنامه های تلویزیونی، بازی های مورد علاقه عراقی ها مانند شطرنج، پاسور، تخته نرد و غیره مشغول نمایند. از آنجا که همة این اسرای به اصطلاح اطفال بسیجی بودند و از پشتوانه عظیم مذهبی و معنوی برخوردار بودند، به مقابله با این ترفند پرداخته و نه تنها به برنامه های مورد علاقه عراقی ها پشت کردند بلکه در جهت اشاعه و تقویت مسائل معنوی مانند ادعیه و نماز شب و روزه های مستحبی و ذکرهای یومیه تلاش مضاعفی نمودند. در این آسایشگاه هیچکدام از اسرا برنامه های تلویزیون عراق را تماشا نمی کردند و هنگام اخبار نیز یک حوله روی تلویزیون می انداختند تا چهرة بی حجاب گوینده خبر پوشیده شود. عراقی ها وانمود می کردند که به آسایشگاه اطفال توجه بیشتری دارند و هنگام هواخوری توپ های فوتبال و بسکتبال نو را به محوطه اردوگاه می آوردند و خودشان هم سعی می کردند با بچه ها بازی کنند، این ترفند عراقی ها تأثیر بدی روی دیگر اسرا داشت و ما می بایست در این مورد هم اقدام مناسبی انجام می دادیم. با مشورت و مذاکره اسرای آسایشگاه بالاخره به این نتیجه رسیدیم که هیچکس نباید هیچگونه ارتباطی با عراقی ها داشته باشد و همة اسرا ملزم شدند که با عراقی ها حرف هم نزنند و فقط ارشد آسایشگاه می توانست با عراقی ها حرف بزند. این سیاست خیلی مؤثر بود و تمام آرزوهای عراقی ها را از بین برد. عراقی ها آنقدر از این اقدام ما عصبانی شده بودند که بی دلیل بچه ها را با کابل و باطوم می زدند. هنگام آمار اذیت می کردند و گاهی ما را مجبور می کردند بیش از یک ساعت سرپا بایستیم و یا مجبور بودیم در محوطه کلاغ پر برویم. گاهی هم آنقدر بشین و پاشو می دادند که تا چند روز پاهایمان درد می کردند و نمی توانستیم راه برویم. کم کم این رفتار عراقی ها بدتر و خشن تر می شد و معلوم بود که از نتیجه کارشان خیلی ناراضی هستند.
عراقی ها هنگام زمستان به هر آسایشگاه یک چراغ نفتی برای گرم شدن می دادند ولی نفت به اندازة کافی وجود نداشت. نفتی که برای یک هفته می دادند فقط دو یا سه ساعت قابل استفاده بود و مابقی اوقات باید سرما را تحمل می کردیم. ولی وجود این چراغهای علاء الدین بهانه ای بود برای سرپوش گذاشتن به روشهایی که ما برای گرما از آن استفاده می کردیم و از نظر عراقی ها بشدت ممنوع بود.
پریزهای برق را قطع کرده بودند و جای آنها را با سیمان پوشانده بودند ولی ما با استفاده از تکه های سیم خاردار سوراخهایی خیلی کوچک که به سیمهای برق منتهی می شد را ایجاد کرده بودیم و با استفاده از سیم های برقی که از سقف کریدور اردوگاه تهیه کرده بودیم یک نوع المنت قوی درست می کردیم و آنرا درون سطل آب قرار می دادیم و آب داغ و چای تهیه می کردیم. اگر عراقی ها هنگام تفتیش آسایشگاه «المنت» پیدا می کردند صاحب المنت و ارشد آسایشگاه به 10 روز حبس در سلول انفرادی محکوم می شدند که سلول انفرادی نیز مستلزم سه نوبت کتک کاری روزانه و نصف شدن جیره غذائی و گاهی حتی یک لیوان آب و یک عدد سمون (نان عراقی) می شد.
تمام آسایشگاه ها شبانه روز روشن بودند، تعداد زیادی لامپ مهتابی در سقف ها وجود داشت و به محض سوختن یکی از آنها سریع تعویض می شد. عراقی ها از طریق پنجره های آسایشگاه ها همیشه درون آسایشگاه ها را زیر نظر داشتند و فقط دو نقطه ابتدا و انتهای آسایشگاه ها از دید عراقی ها در امان بود و ما مجبور بودیم عملیات استفاده از المنت را در گوشة آخر آسایشگاه انجام دهیم و صبح زود نیز قبل از آمار و به محض باز شدن درها ارشد آسایشگاه المنت را در جیب بلوز قرار می داد و روی طناب می انداخت. عراقی ها وجود آب گرم را در حمام و گاهی مواقع در آسایشگاه حس می کردند ولی نمی توانستند این موضوع را اثبات کنند و همیشه بدنبال یافتن مدرکی در این زمینه بودند. همانطور که قبلا" گفتم در آسایشگاه دستشوئی وجود نداشت و این امر خیلی از اسرا بویژه افراد بیمار و سالمند را آزار می داد. بناچار با اخذ مجوز از عراقی ها در گوشه ای از آسایشگاه با استفاده از چند تکه تخته و یک پتوی سبزرنگ اتاقکی درست کردیم و یک سطل هم در آن قرار دادیم تا برای دستشویی مورد استفاده قرار گیرد. این نوع دستشویی در تمام اردوگاههای رمادیه و تکریت وجود داشتند و هر روز دو نفر مسئول تخلیه و تمیز کردن سطلها می شدند و اوقات هواخوری نیز آنها را در معرض نور خورشید قرار می دادند تا ضدعفونی شود. سطلها شبیه سطلهایی بود که برای آب استفاده می کردیم و فرصت مناسبی بود تا در پوشش سطل دستشویی آب گرم را به حمام انتقال داده و برای شستشو و غسل استفاده نمائیم. عراقی ها به این موضوع پی برده بودند و می خواستند مچ ما را بگیرند. یک روز صبح که من و دوستم بنام صدرا... مسئول تخلیه سطل دستشویی بودیم، بعد از اتمام آمار دو طرف سطل را گرفته و از آسایشگاه خارج شدیم. یکی از سربازان عراقی بنام کریم جلو ورودی سرویس بهداشتی روی صندلی نشسته بود و به ما نگاه می کرد. وقتی خواستیم از او رد شویم پرسید:
- «این چیه؟»
- «سطل ادرار»
- «دروغ می گوئی!»
- «نه دروغ نیست».
دستور داد سطل را به زمین گذاشتیم و دوباره گفت :که سطل را جلوتر بیاوریم تا او مجبور نباشد از روی صندلی بلند شود. ناچار سطل را نزدیک صندلی و تقریبا" وسط هر دو پایش قرار دادیم. نگاهی به ما دو نفر کرد و گفت:
- « سرش را بردار»
ما هم نگاهی به هم کردیم و کمی صبر کردیم. انگار مطمئن شده بود که مچ ما را گرفته با خنده گفت:
- «یاا... بردار».
به ناچار سرسطل را برداشتم. گاز و بوی ادرار چنان بلند شد که کریم بلند شد و فرار کرد. ما هم سطل را بردیم تخلیه و نظافت کردیم و برگشتیم. حدود 15 دقیقه بعد که در محوطه راه می رفتم کریم با آن کابلش که همیشه سیم هایش را به طول 5 یا 10 سانتی متر لخت کرده بود و حالتی افشان داشت به سراغم آمد و گفت:
- « تو و دوستت بیائید دفتر من»
من هم صدرا... را صدا زدم و به اتفاق به اتاق عراقی ها رفتیم. کریم هم منتظرمان بود. ابتدا چند فحش و ناسزا بارمان کرد و سپس تا می توانست با کابل ما را زد به حدی که چند جای پشت مان زخمی شد و بلوز زرد رنگ اسارت خون آلود شد.
- «مگر ما چکار کرده ایم که می زنی!؟»
- « خودت نمی دانی؟ تو آبروی ما را بردی. چرا نگفتی سطل ادرار است؟»
- من که گفتم! خودت اصرار کردی که اینطور نیست.
کریم گوشش بدهکار این حرفها نبود و تا می توانست تلافی کرد و سپس ما را از اتاق با سیلی و لگد بیرون انداخت. ولی از آنروز به بعد هیچ سرباز عراقی جرأت نکرد در جستجوی آب گرم باشد.
یکی دیگر از مزیت های المنت گرم کردن غذا آن هم در ماه مبارک رمضان بود. معمولاً المنت را در سطل آب قرار می دادیم و ظرف غذا را روی سطل می گذاشتیم و با بخار آب غذا را گرم می کردیم. جائی که من و صدرا... در آسایشگاه می خوابیدیم درست کنار المنت و سطل آب قرار داشت.هفدهمین شب ماه مبارک رمضان بود. مسئول المنت برای گرم کردن غذا از دو المنت استفاده کرده بود ولی سطلها را روی هم قرار داده بود و در نهایت بالای آن ظرف غذا را گذاشته بود.
بعد از نیمه شب تعدادی از بچه ها مشغول خواندن نماز شب و یا قرآن و ادعیه می شدند و هیچ موقعی در آسایشگاه همه خواب نبودند. آن شب من و صدرا... کنار هم خواب بودیم. صدرا... اهل یزد و عادت داشت پتویش را روی سرش می کشید و می خوابید ولی من هرگز نمی توانستم مثل او بخوابم. نمی دانم ساعت چند بود که ناگهان احساس سوزش عجیبی در سر و صورتم کردم. از جا پریدم ولی کنترل خودم را نداشتم جائی را اصلاًنمی دیدم. نمی دانستم چه خبر شده است و علت این درد و سوزش چیست؟ داد و فریادی می کردم که دست خودم نبود. چند نفر از بچه ها مرا گرفتند و روی زمین خواباندند. حرفهایشان را می شنیدم ولی نمی توانستم حرف بزنم هرچه سئوال می کردند نمی توانستم جواب بدهم. اراده ای از خودم نداشتم و فقط ناله می کردم. احساس می کردم بین مرگ و زندگی قرار دارم. کوچکترین صدای بچه ها را می شنیدم و بدون اینکه جائی را ببینم رفتارشان را تماشا می کردم. دو نفر از بچه ها از طریق پنجره فریاد می زدند و از عراقی ها کمک می خواستند. یکی از آنها می گفت:
- « حرس واحد نفر مریض»
و دیگری هم به فارسی ناسزا می گفت و صدا می زد. یکی از بچه ها مقداری ماست آورد و روی سر و صورتم مالیدند. وقتی ماست روی پیشانیم می گذاشتند احساس خنکی و آرامش می کردم ولی اثر مالیدن انگشتانش خیلی زجرآور بود. بچه ها دورم را احاطه کرده بودند و هرکسی چیزی می گفت. یکی می گفت:
- احتمالا" دیوانه می شود!
دیگری می گفت:
- هر چه زبان انگلیسی و فرانسه یاد گرفته بود از یاد می برد!
یکی می گفت:
- روانی می شود!
و بعضی ها هم برایم حمد شفا می خواندند و چند نفری هم گریه می کردند. بعضی ها هم پیشنهاد می دادند که مقداری آب سرد روی سرم بریزند تا دردم کمتر شود. بالاخره عراقی ها آمدند و از طریق پنجره وضعیت را دیدند و درب را باز کردند و دو یا سه نفر مرا به بهداری اردوگاه انتقال دادند. من هنوز نمی توانستم حرفی بزنم و جائی را ببینم.
یکی از اسرا بنام دهقان در بهداری کار می کرد و به محض دیدن من چند مایع سرم را آورد و به کمک دو نفر دیگر از اسرا شروع به شستشوی سرم کردند. هنگامی که مایع سرم روی سرم می ریخت درد و سوزش قطع می شد ولی به محض اتمام آن دوباره درد و سوزش شروع می شد. سرم را بعد از شستشو پانسمان کردند و کمی از دردم کاسته شد ولی هنوز ناله می کردم. آرام آرام و با توصیه دهقان چشمهایم را باز کردم و اطراف را دیدم. آقای دهقان می گفت:
- خدا را شکر فقط پلکهایت سوخته و چشمهایت آسیب ندیده است.
یک آمپول به من تزریق و چند قرص هم دادند و مرا روی یک تخت خواباندند. احساس می کردم سرم در حال انفجار است و پوست سرم بشدت تنگ شده است و نمی تواند جمجمه سرم را نگهدارد. ضربان قلبم را در مغزم احساس می کردم و صدایش را مانند ضربه های یک چکش آهنی در مغزم احساس می کردم. این ضربه ها به مرور زمان آرامتر می شد تا اینکه کاملا" بخواب رفتم.
وقتی بیدار شدم ساعت 10/9 دقیقه صبح بود و دو یا سه اسیر دیگر هم روی تخت ها بستری بودند. هنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است؟ آرام آرام شب قبل را به خاطر آوردم. آقای دهقان با دیدن من که حالا بیدار شده بودم بطرفم آمد و بعد از احوالپرسی گرمی گفت:
- خیلی عجیبه تو باید تا شب بیدار نمی شدی؟!
- چرا؟
- داروهای خواب آور و مسکنی که به تو داده بودیم حداقل باید 20 ساعت کاملا" می خوابیدی!
نگاهی به سر و صورتم کرد ولی پانسمان را دست نزد. از او پرسیدم:
- چی شده؟ چه اتفاقی برای من افتاده؟
- دیشب وقتی خواب بودی آب جوش ریخته روی سرت. ولی خدا رحم کرده که ختم به خیر شد و فعلا" حالت خوب است.
ناخدآگاه یاد المنت و سطلهای کنارم افتادم و فهمیدم که یکی از سطلها به هر علتی افتاده و آب جوش روی سرم ریخته است. به توصیه آقای دهقان از تخت خارج نشدم و هرگاه عراقی ها به بهداری می آمدند خودم را به خواب می زدم و وانمود کردم که هنوز حالم بد است. چند افسر عراقی هم آمدند و اسم و مشخصات مرا از دهقان پرسیدند و چیزهائی نوشتند و رفتند. آن شب دیگر احساس درد خیلی کمی داشتم و می توانستم راه بروم و با بچه ها حرف بزنم. ولی دهقان همیشه می گفت:
- عراقی ها بدنبال المنت هستند و می خواهند از تو بازجوئی کنند و تو باید وانمود کنی که حالت خیلی بد است».
ولی بالاخره روز دوم یک افسر بعثی که تازه به اردوگاه آمده بود سراغم آمد، این افسر خیلی زیرک و اندام کوچکی داشت و بچه ها به او می گفتند: «حسن موش». یک مترجم همراه خودش آورده بود و سئوالاتی از من کرد که چه اتفاقاتی افتاده و من هم گفتم:
- هیچ چیز یادم نمی آید فقط وقتی بیدار شدم در بهداری بودم.
حسن موش می خواست مرا متقاعد کند که اسرا عمدی مرا سوزانده اند و می گفت چه کسی با تو دشمنی دارد و یا مگر در آسایشگاه اطفال چه خبر است؟ و از این سئوالات. من هم همیشه به کلمه «لا ادری» نمی دانم بسنده می کردم. جلسه دوم بازجوئی به موضوع چگونگی وجود آب داغ آن هم با این شدت اختصاص یافت. من که از ابتدا گفته بودم چیزی یادم نمی آید و حافظه ام آسیب دیده است ولی عراقی ها صد در صد به این نتیجه رسیده بودند که با آن چراغ نفتی نمی توان این همه آب داغ تهیه نمود.
آنها آدرس دقیق جائی که من سوخته بودم را می خواستند و من هم ترجیح دادم بگویم وسط آسایشگاه و کنار چراغ نفتی خوابیده بودم. آنها توضیح مرا قبول نکردند و ارشد آسایشگاه و مسئول چراغ نفتی را آوردند ولی از قرار معلوم آنها هم درست وسط آسایشگاه و کنار چراغ نفتی را به عراقی ها گفته بودند. آنها بالاخره دست از سر من برداشتند و گفتند:
- اگر از کسی شاکی هستی می توانی به ما معرفی کنی تا مجازاتش کنیم.!
حتی پیشنهاد دادند اگر می ترسی تو را به اردوگاه دیگری منتقل می کنیم. ولی من از کسی شاکی نبودم و بعد از چهار روز مقرر شد از بهداری مرخص شوم. روز آخر وقتی خواستم از جلو اتاق سربازان عراقی رد شوم با کمال تعجب دیدم که حسن موش در حال فارسی صحبت کردن است و خیلی هم خوب و راحت فارسی حرف می زد. نتوانستم بفهمم با چه کسی حرف می زد ولی به محض رسیدن به آسایشگاه همه را در جریان گذاشتم که حسن موش فارسی بلد است و مواظب باشید چیزی نگوئید. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و حسن موش بخوبی هزاران بار کلمه موش را مستقیما"از اسرا شنیده بود و منتظر فرصت بود تا عقده اش را خالی کند. تا لحظة ورود به آسایشگاه صورت خودم را در آئینه ندیده بودم. یکی از دوستان بنام محمودرضا که خیلی با هم صمیمی بودیم نزد من آمد و درخصوص سوختن سرم سئوال کرد و من هم خواستم اثر سوختگی را به او نشان دهم. لذا باند روی پیشانیم را به آرامی برداشتم. با دیدن پیشانی من محمود یکه ای خورد و بطرف دستشویی دوید و شروع کرده به قی کردن، بیچاره روزه اش باطل شد و من که کنجکاو شده بودم در به در بدنبال یک آینه می گشتم. بالاخره یک آینه کوچک از بچه ها قرض گرفتم و صورتم را نگاه کردم. خیلی وحشتناک بود. تمام پوست پیشانیم کنده شده بود و پوست زیرین آن که خیلی سفید بود نمایان شده بود. خیلی ترسیدم و احساس کردم اثر این سوختگی برای همیشه می ماند. در اولین فرصت از عراقی ها خواستم که توسط پزشک معاینه شوم و از شانس خوب آن روز دکتری که معمولاً هفته ای یک بار به اردوگاه می آمد در بهداری بود، یکی از سربازان عراقی مرا به بهداری برد. می دانستم که بیشتر پزشکان انگلیسی را خوب می دانند و به همین دلیل با او انگلیسی صحبت کردم و در مورد مشکلم برایش توضیح دادم. خیلی خوشحال شده بود و سعی کرد کمکم نماید. او در مورد نگرانی من گفت:
- « این سوختگی درجه دو می باشد و به موهایت آسیب نمی رساند ولی اثر سوختگی در پیشانیت می ماند.»
و سفارش نمود که موهایم را از ته بتراشم. من هم با هزار مشکل و به هر زحمتی که بود یک تیغ نو بدست آوردم و از یکی از دوستان خواهش کردم موهایم را با تیغ بتراشد. همراه با تراشیدن موهایم یک لایه از پوست سرم هم تراشیده شد و پوست جدید آن فوق العاده سفید و نو بنظر می رسید. بچه ها با دیدن کلة نورانی من مرا روشن سر صدا می کردند و تا رشد دوبارة موهایم باعث خنده و شادی برایشان می شدم.
بعد از اتمام ماه مبارک رمضان عراقی ها هم به این نتیجه رسیدند که جداسازی اسرای نوجوان دردی را دوا نمی کند و حتی به ضررشان هم هست، لذا اجازه دادند اوقات هواخوری برای همة اسرا در یک زمان باشد و انتقال اسرای آسایشگاه اطفال نیز به دیگر آسایشگاه ها آزاد شد و پروندة آسایشگاه اطفال نیز مسدود گردید.