خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

سالهای دور از عشق

ای کاش رفته بودم با راهیان آن راه

ای کاش کنده بودم این خرقه ستم را

سالهای دور از عشق

یکی از روزهای بهار سال 1369 یکی از بچه ها خواب دبده بود که ده روز دیگر آزاد می شویم. این خبر خیلی سریع دهان به دهان بین بچه ها در اردوگاه تکریت پیچید. البته چون جنگ تمام شده بود و بیش  از یک و نیم سال از آتش بس می گذشت دیگر بچه ها آن برنامه اسارت 20 ساله را خیلی جدی دنبال نمی کردند و نیم نگاهی هم به آزادی و زندگی در دایران داشتند.

بعد از شنیدن خبر به حیاط اردوگاه رفتم و دیدم که حاج آقا ابوترابی در حال قدم زدن با آقای حبیب بنی هاشمی ارشد اردوگاه بود. پیش آنها رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی به حاج اقا گفتم : فلانی خواب دیده 10 روز دیگه ازداد می شویم نظر شما چیست؟ حاج اقا با لبخندی همیشگی و بشاش خود همانطور که دست من را در دستش می فشرد و احساس پدرانه و پاک خود را با هزاران تن انرژی مثبت به من منتقل میکرد گفت:

ببین پسرم بلاخره یک روز همه آزاد می شویم ولی بیاد داشته باش که روزی قبطه همین اردوگاه ، اسرا و همین سختیها را خواهی خورد. خیلی مطمئن نباش بعد از آزادی دوباره هوس اسارت را نمی کنی.

آنروز معنی حرفش را نفهمیدم، حتی سالهای اولیه بعد از ازادی هم نفهمیده بودم ولی الان چند سالی است که خیلی دلم هوای اسارت ، بچه های اسیر با ایثار ، پاکی، زلالی و سرشار از معنویت را کرده است و دلم می خواهد دوباره به اردوگاه برگردم و در مقابل تنفس در همای پاک ، مقدس و مطهر اردوگاه تمامی شکنجه ها محدودیت ها، گرسنگی ها و غیره را بیش از زمان اسارت بدوش بکشم.

شاید دوباره آن حال و هوای اردوگاهی را برای لحظه ای حس کنم . انشاءالله تعالی 

روز آزادی

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد

دوره رهایی٬ رهایی فرا می رسد

این شب پریشان سحر می شود

روز نو گل افشان به ما می رسد..

امروز سالروز آزادی من و جمعی دیگر از آزاده هاست . درست مورخ ۰۴/۰۶/۶۹ صبح زیبای آزادی بود.

همسفر رهائیت مبارک... رهائیت مبارک...