خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

گروه زیرزمینی

گروه زیرزمینی - زخم عشق

 

 عراقی ها معتقد بودند که خشن ترین و در عین حال باهوش ترین سربازان خود را در اردوگاه اسرا قرار داده اند، آنها حتی کلاسهای آموزش فارسی را برای سربازان و درجه داران اردوگاه اسرا تشکیل می دادند که معمولاً نتیجه ای هم در بر نداشت و عراقی ها کودن تر از آن بودند که زبان فارسی را یاد بگیرند و وقتی می دیدند بعضی از اسرا در زمانی کوتاه و در کمترین مدت زبانهای خارجی را به خوبی یاد می گیرند تعجب می کردند، ولی همیشه اینطور نبود و گاهی هم سربازان عراقی پیدا می شدند که باهوش بودند و فارسی را بخوبی صحبت می کردند و حتی کارهای عجیب و غریبی هم انجام می دادند که در محدودة توان و استعداد سربازان عراقی نبود.

یکی از این نوادر در عراق یک سرباز عراقی بنام ستار در اردوگاه رمادیه کمپ 7 بود که استعداد خوبی در زبان فارسی داشت و شخص باهوشی بود. ستار در به دام انداختن بچه ها تبحّری خاص داشت و علی رغم قیافة قابل تحملی که داشت انسان فوق العاده خشنی بود، ولی سعی می کرد در ملاء عام بچه ها را خیلی نزند ولی در اتاق عراقی ها مانند یک حیوان وحشی با هر چه که دستش می افتاد اسرا را به باد کتک و فحش و ناسزا می گرفت، معمولاً ماهی یک یا دو بار برنامه تفتیش را اجرا می کرد و با زیرکی خاصی در زمانهای مختلف به تفتیش آسایشگاه اسرا می پرداخت.

در کمپ 7 یک نشست سیاسی وجود داشت که هر 10 الی 15 روز یکبار تشکیل می شد و در این جلسه از هر آسایشگاه یک یا دو نفر از اسرای کاملاً مورد اطمینان شرکت می کردند و مطالب عنوان شده را در قالب مقاله، خبر و تحلیل نامه به اسرای دیگر منتقل می کردند. این مطالب بطور معمول بصورت دیکته ای نوشته می شد و به دیگر آسایشگاه ها منتقل می شد و پس از استفاده توسط همان نمایندگان معدوم می شد.

از نظر عراقی ها این قبیل کارهای سیاسی گناهی نابخشودنی بحساب می آمد و عراقی ها بدترین و سخت ترین مجازات ها را که گاهی به اعدام هم می کشید را برای آن تعیین می کردند.

جلسه سیاسی در آخرین آسایشگاه طبقه دوم (آسایشگاه 8) برگزار می شد و اکیپ نگهبانی با قاطعیت و ظرافت دقیق از جلسه مراقبت کرده و اجازه نمی دادند عراقی ها از این جلسه باخبر شوند.

یکی از روزهای تابستان 1366 من و هفت نفر دیگر که نمایندگان سیاسی هر آسایشگاه بودیم، جزوه هفتگی را نوشته و زیر لباس خود پنهان کردیم و از آسایشگاه 8 خارج شدیم، جلسه تمام شده بود و اکیپ نگهبانی نیز متفرق شده بودند. ستار مشغول گشت زدن در کریدور طبقه دوم بود چهار نفری که متعلق با آسایشگاه های طبقه بالا بودند به آسایشگاه های خود رفتند و ستار به ما چهار نفر مشکوک شد. به همگی ما دستور داد که نزد او برویم ولی سه نفر از ما از طریق راه پله وسط ساختمان فرار کردیم و نفر چهارم که اسمش قدمعلی بود به دام افتاد. ستار او را تفتیش بدنی کرد و مقاله را که لای دفترش بود را گرفت ولی چون از محتوای آن اطلاعی نداشت، اسم و شمارة صلیب او را نوشت و رفت. حدود یک ساعت بعد سربازان عراقی با دیدن آخرین جملة این مقاله : (برای نابودی صدام صلوات)، قدمعلی را احضار کردند و پس از تنبیه نسبتاً خوبی روانة سلول انفرادی کردند. فردای آنروز عراقی ها مقاله را ترجمه کرده و به ماهیت سیاسی آن پی بردند و شکنجه های قدمعلی بیشتر شد. عراقی ها پرونده ای قطور برای قدمعلی درست کرده و به بغداد فرستادند.

قدمعلی رفته رفته ساکن دائمی سلول انفرادی شد و چند روزی هم ارشد آسایشگاه را به جرم همکاری با قدمعلی بمدت 10روز به همان سلول انداختند. بچه ها از طریق غذا، آب و چای از قدمعلی حمایت می کردند ولی عراقی ها هم نسبت به قضیه حساسیت نشان میدادند و معمولاً مزاحم رساندن آب و غذا به قدمعلی می شدند. هرگز در هنگام روز او را از سلول خارج نمی کردند و فقط بعضی شبها جهت هواخوری و دستشویی همراه با کتک کاری با کابل و باطوم به بیرون از سلول می بردند و سعی می کردند توجه همة اسرا را به این موضوع جلب کنند.

بالاخره قدمعلی 46 روز در سلول انفرادی ماند و روز آخر چند افسر بعثی به اردوگاه آمده و قدمعلی را برای آخرین بار دیدیم که در اثر عدم نور آفتاب بدنش خیلی سفید شده بود و از دور برای بقیه دستی تکان داد و لبخندی را هم چاشنی آن کرد. عراقی ها آهسته او را از اردوگاه بیرون بردند و دیگر کسی او را ندید.

چند روزی اسرا نگران قدمعلی بودند ولی نتوانستند خبری از او کسب کنند و آرام آرام اوضاع به حالت قبلی برگشت و دیگر کسی عدم وجود قدمعلی را احساس نمی کرد.

از نظر عراقی ها خیلی چیزها ممنوع بود و جریمة پیدا کردن اشیاء ممنوعه نیز بسیار سنگین بود. اگر یک نصف تیغ را از اسیری می گرفتند 10 روز سلول انفرادی نصیب او می شد. سلول انفرادی نیز داستان خودش را داشت. اگر کسی به سلول انفرادی می افتاد، باید روزانه بعد از هر آمار که حداقل سه نوبت صبح، ظهر و عصر بود را با کتک کاری سربازان عراقی سپری می کرد، تازه بیشتر اوقات عراقی ها هنگام شب حوصله شان سرمی رفت به سراغ سلول انفرادی می رفتند و سلولی را به شکنجه و کتک می گرفتند و اسباب تفریح و مزاح خود را فراهم میکردند.

اسیر یا اسیرانی که در سلول انفرادی بودند از سهمیة غذا محروم بودند و روزانه تنها می توانستند یک لیوان آب و یک عدد نان ارتش عراق (سمون) را مصرف کنند، حمام که برای سلول انفرادی تعریف نشده بود و دستشویی هم بسته به میل سربازان عراقی داشت. اگر عشقشان می کشید اجازه می دادند دو یا سه روز یک بار به دستشویی بروند. سلول انفرادی فاقد هرگونه منفذی بود و اسیران نمی توانستند داخل سلول را ببینند و در مدت اقامت در سلول انفرادی خورشید را نمی دیدند. سلول انفرادی همیشه هم انفرادی نبود، گاهی تعداد زیادی از اسرا را درون این سلولها جای می دادند به نحوی که همه مانند دانه های خرما کنار قرار می گرفتند و موقع کتک کاری بچه ها چنان گوشه ای از سلول روی هم انباشته می شدند که انسان را به یاد اهرام ثلاثة مصر می انداخت.

البته اسرای ایرانی اینقدر بی دست و پا نبودند و همیشه راه حلهای خوبی برای مشکلات پیدا می کردند و تا یک جاسوس قضیه را لو نمی داد، بخوبی از آن استفاده می کردند ولی امان از روزی که قضیه لو می رفت و جشنی که عراقی ها با کتک کاری و شکنجه برپا می کردند و تمام دست اندرکاران را به بدترین شکل تنبیه می کردند و صد البته مانع بسیار جدی نیز ایجاد می کردند.

درخصوص سلول انفرادی باتوجه به علاقه و محبت شدید و روابط دوستانه ای که بین بچه ها وجود داشت و مشکلات عدیدة سلول انفرادی چند راه حل بسیار کارآمد طراحی شده بود که چندتایی از آنها بالاخره لو رفت ولی بقیه تا انتقال من از آن اردوگاه ادامه داشت.

همانطور که پیش از این ذکر شد، اسرای درون سلول انفرادی از غذا محروم بودند و بقیه اسرا سعی می کردند این مشکل را به طریقی حل کنند، اولین مشکل نگهبان ها و سربازان عراقی بودند که باید کنترل می شدند و این کار توسط پنج الی شش نفر از در سلول تا اتاق عراقی ها انجام می شد و تا متوجه می شدند که سرباز عراقی قصد خروج از اتاق خود را دارد بصورت آهسته و سینه به سینه به هم اطلاع می دادند و برای جلوگیری از اشتباه فقط لفظ قرمز را برای خطر و سفید را برای وضعیت عادی بکار می بردند و در عرض چند ثانیه وضعیت به حالت طبیعی برمی گشت و عراقی ها نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است.

در سلول انفرادی همیشه قفل بود و هیچ منفذ دیگری هم وجود نداشت ولی اسرا هر روز آب، چای و غذا را به داخل سلول انتقال می دادند.

یک قسمتی از شیلنگ سرم که توسط اسرائی که به بیمارستان اعزام میشدند تهیه شده بود را از منفذ سوراخ کلید وارد سلول می کردند و اسیر داخل سلول از طریق این شیلنگ سرم مایع داخل ظرف بیرون را می مکید. این عملیات خیلی حساس بود، چون اگر عراقی ها متوجه وجود چای یا غذا روی کف سلول یا جلو درب سلول می شدند قضیه لو می رفت. مواد غذائی دیگر مانند برنج، خمیر نان و گاهی خرما را بین دولایه نایلون پلاستیکی قرار می دادند و توسط قوطی شیرخشک آنرا غلطک کرده و بشکل ورق کاغذ درمی آوردند و از زیر در سلول داخل می کردند و اسیر داخل سلول می توانست آنها را بخورد.

بعد از مدتی اسرا به فکر نور داخل سلول افتادند و بالاخره یکی از بچه های یزد توانست با یک تکه سیم خاردار قفل سلول را باز کند و با همان سیستم نگهبانی سینه به سینه اسرای درون سلول انفرادی می توانستند دقایقی را از سلول خارج شوند و جلو در سلول از نور استفاده کنند و جوکهای درجه اول را از دوستان خود بشنوند.

یک روز یکی از اسرای درون سلول پس از خروج از سلول برای هواخوری پیراهن خود را عوض کرده بود و هنگام آمار عراقی ها متوجه این امر شدند و او را به محاکمه کشیدند که چطور توانسته پیراهن خود را عوض کند؟ و آن اسیر هم پیوسته اصرار می کرد که آنها اشتباه می کنند و او از ابتدای ورود به سلول انفرادی این پیراهن را به تن داشته است و در نهایت عراقی ها به او گفتند:

-        « وا... انت ساحر» به خدا تو جادوگر هستی!!.

عراقی ها هرگز فکر باز شدن قفل درب سلول را به مغز خود راه نمی دادند.

در کمپ 7 اسرای ایرانی خیلی فعال بودند، البته این فعالیت ها گاهی نیز عواقب بسیار وحشتناکی را به بار می آورد، عده ای از اسرا که بیشتر در عملیات خیبر اسیر شده بودند یک گروه زیرزمینی را تشکیل داده بودند که عمده کارهای آنها مخالفت با عراقی ها و حفاظت از عقاید اسلامی و شیعی اسرا بود. در این گروه که بصورت یک هرم بود، یک یا چند نفر مهره اصلی بودند که نقش رهبری اسرا را به عهده داشتند و تصمیمات اصلی و گاهی خطرناک درخصوص مقابله با عراقی ها را می گرفتند.

از آنجائیکه عراقی ها به مسائل مذهبی بویژه مسائل گروهی و جمعی بشدت حساسیت نشان می دادند، این گروه سعی می کردند در ساعت های از شب که عراقی ها حضور چندانی نداشتند به اجرای مراسم مختلف بپردازند. این گروه زیرزمینی معمولاً دارای چند بخش در زمینه های مختلف از جمله، سیاسی، فرهنگی، ورزشی و غیره بود که من نیز بعنوان مسئول فرهنگی و تبلیغات آسایشگاه 5 مدتها فعالیت داشتم. بیشتر اسرا رهبر گروه را نمی شناختند و رهبران هم مستقیما" اظهار نظر نمی کردند و فرمان های خود را از طریق اعضاء دیگر گروه اعلام و اجراء می کردند.

یکی از فعال ترین بخشهای این گروه فرهنگی، مذهبی بود. البته در زمینه جاسوس یابی و تنبیه جاسوس ها نیز امور اطلاعاتی ویژه ای صورت می گرفت. رهبر یا رهبران این گروه مشروعیت خود را از انتصاب هم سلول بودن با حاج آقا ابوترابی می دانستند و همیشه نظرات خود را در قالب نظرات حاج آقا ابوترابی بیان می کردند که این امر خود فلسفه بسیار پیچیده ای دارد. خط و مشی کلی در این حرکت اصولا" مبارزه همه جانبه با عراقی ها بود و همیشه سعی می کردند کارهایی را که عراقی ها ممنوع کرده بودند از طریق اسرا انجام دهند. عراقی ها کلیه مراسم مذهبی از جمله نماز جماعت، دعاهای دسته جمعی، عزاداری، سرود و هرگونه تجمع بیش از سه نفر را ممنوع کرده بودند و این اسرا نیز این مراسم ممنوعه را توسط مجموعه های فعال خود در تمام آسایشگاه ها اجرا می کردند. هر شب و صبح نماز جماعت، شبهای جمعه دعای کمیل، هر روز صبح زیارت عاشورا یا وارث بهمراه دعای عهد و... مداحان از محبوبیت خاصی در بین اسرا پیدا کرده بودند. آنها یکی از اصلی ترین عوامل جذب اسرا به این برنامه ها بودند. در قسمت فرهنگی نیز برنامه های متنوعی طراحی و اجرا می گردید. به عنوان مثال ایام دهه فجر را جشن می گرفتیم، تئاتر و سرود اجرا می کردیم و گاهی هم برنامه های طنز داشتیم وجود این برنامه ها نقش بسزائی در ایجاد روحیه معنویت بین اسرا داشت.

در وضعیت این اردوگاه و شرایط خاص آن، بچه ها توجه خاصی به معنویت داشتند و جوی کاملا" مذهبی به اردوگاه حاکم شده بود. جلسه های تدریس زبان عربی و قرآن در تمام اوقات روز بصورت 3 الی 10 نفر دائر بود و جلسه های تفسیر و سخنرانی گاهی اوقات به کل آسایشگاه کشیده می شد. کلاسهای صرف و نحو عربی جایگاه ویژهای بین بچه ها پیدا کرده بود و بیشتر اسرا برای فهمیدن معانی آیات قران مجید و ادعیه ائمه معصومین سعی داشتند صرف و نحو را بخوبی یاد بگیرند..

عراقی ها روزنامه و تلویزیون را در اختیار اسرا قرار داده بودند که کاملا" بصورت ماهرانه ای توسط رهبران زیرزمینی سانسور می شد. اسرا صفحاتی که در آن زنان بی حجاب بودند، حتی اگر خیلی هم کوچک و سیاه و سفید بودند را به هم می دوختند و اجازه دیدن مطالب آن را به کسی نمی دادند. حتی گاهی اوقات مسئول روزنامه با این توجه که عکسهای مبتذل دارد، روزنامه ها را بطور کلی پنهان می کرد و در موعد مقرر تحویل عراقی ها می داد.

بیشتر اسرا این موضوع را پذیرفته بودند ولی تعداد کمی هم دوست داشتند از مطالب روزنامه ها و یا تلویزیون استفاده کنند ولی در خصوص عدم استفاده از مطالب غیر مذهبی و اخلاقی همه بچه ها نظر واحدی را داشتند.

تلویزیون عراق دارای دو کانال بود که اسرا بطور معمول فقط برنامه های خبری و ورزشی آنهم اگر زنهای بی حجاب در آن حضور نداشتند تماشا میکردند، در غیر این صورت تلویزیون خاموش می شد و یا از یک حوله برای پوشش خانمهای بی حجاب آن استفاده می کردند.

اگر عراقی ها متوجه خاموش بودن بیش از حد تلویزیون می شدند، ارشد آسایشگاه را مجبور به روشن کردن آن می کردند ولی کسی تمایلی به تماشا نداشت.

نمایندگان صلیب سرخ هر 50 روز یکبار به ملاقات اسرا می آمدند. بچه ها در خصوص نحوه ارتباط و مطالب مورد مذاکره با نمایندگان صلیب سرخ نیز برنامه های خاصی وجود داشت و مترجمین از قبل آماده می شدند و مطالب و موضوعات مورد بحث از قبل انتخاب میگردید. حتی رهبران زیر زمینی درخصوص نحوه رفتار با نمایندگان صلیب سرخ و تعیین مطالب قابل عنوان و نیازهای اسرا نظرات خود را عنوان می کردند. گاهی اوقات اسرای معمولی نمی توانستند با صلیب سرخ حرف بزنند چون بیشترآنها زبان انگلیسی را بلد نبودند.

نمایندگان صلیب سرخ گاهی اوقات وسایلی از قبیل: کتاب، دفتر، خودکار، پاسور، تخته نرد، شطرنج، توپهای فوتبال، بسکتبال، مسواک و غیره را برای اسرا می آوردند ولی اسرا از همه آنها استفاده نمیکردند. مثلاً پاسورها، مهره های تخته نرد و شطرنج را داخل توالت می ریختند و کسی از آنها استفاده نمی کرد. در کمپ 7 فقط فعالیتهائی که بار مذهبی و معنوی قابل قبولی داشت مورد توجه و احترام اسرا قرار میگرفت. حتی تفریح ها نیز از این قاعده مستثنی نبودند.

تعویض لباس خیلی جالب بود، اگر کسی می خواست پیراهن خود را در آسایشگاه عوض کند، باید یک پتو به خودش می پیچید و خودش را می پوشاند. تعویض شلوار یا لباس زیر فقط در حمام یا زیر پتو صورت می گرفت. زیرپوش یا عرق گیر به تنهایی استفاده نمی شد و لباسهای تنگ در اردوگاه وجود چندانی نداشتند.

عراقی ها طبق قوانین ارتش خود می بایست سالانه دو دست لباس که یکی تابستانی و دیگری زمستانی بود تحویل اسرا میدادند. ولی این قانون در خصوص اسرا بخوبی اجراء نمی شد و معمولاً سهمیه پوشاک اسرا ناقص بود و به همه لباس کافی نمی رسید. به همین سبب ما مجبور بودیم از روشهای مختلفی مانند وصله کردن لباسها و یا بریدن آستین ها و پارچه های لباسها استفاده کنیم. در مورد لباس زیر نیز همیشه این کمبود وجود داشت و بیشتر بچه ها از روکش بالش های خود برای تهیه لباس زیر استفاده میکردند.

رعایت طهارت آسایشگاه و خود اسرا از اهمیت بسزایی برخوردار بود. همیشه جلسه های آموزش احکام طهارت، وضو و غیره وجود داشت و افرادی که در این زمینه تبحر داشتند اظهار نظر می کردند. گاهی بین چند متخصص درخصوص یک مسئله کاملا" جزئی به عنوان مثال «چند بار هنگام وضو صورت را باید شست» و یا اندازة مهر و غیره اختلاف های فقه ی شدیدی پیش می آمد و اسرا به چند گروه مخالف و موافق تقسیم می شدند.

عراقی ها از این جریان ها هیچ اطلاعی نداشتند و هرگز فکر نمی کردند که چنین انسجام و همبستگی قوی و مؤثری وجود داشته باشد. گاهی اوقات اسرا از طریق مختلف به بعضی از فعالیت های زیرزمینی اسرا پی میبردند و بلافاصله وارد عمل شده و کسانی را که شناسائی شده بودند به سلول انفرادی انداخته و شکنجه می کردند.

یک روز صبح در آسایشگاه 5 مشغول نماز جماعت بودیم که نگهبان آنروز به نام عادل که بچة کرمانشاه بود پشت پنجره خوابش برده بود و ستار آمد پشت پنجره و تمامی مراسم نماز جماعت را دید و هیچکس نتوانست پنهان شود، سپس با کابل به شیشه ای که عادل سرش را به آن تکیه داده بود و بخواب رفته بود کوبید و عادل به هوا پرید و بشقابهای روئی داخل پنجره با صدایی بلند روی زمین ریختند و ستار با قهقهه ای پیروزمندانه از جلوی آسایشگاه دور شد. بعد از رفتن ستار سکوت همه جا را فراگرفت، دیگر کسی مانند هر روز دعای عهد یا زیارت وارث را با صدای بلند نخواند و بچه ها این ادعیه را آهسته زمزمه کردند و هر کدام به گوشه ای خزیده و منتظر عکس العمل عراقی ها بودند. همه می دانستند که عراقی ها کوتاه نخواهند آمد و نماز جماعت را از جمله جرمهای نابخشودنی بحساب می آوردند و تنبیه سختی در انتظار همه اسرا خواهد بود به همین دلیل هیچکس نمی توانست بخوابد و آرام آرام انتظار می کشیدند. بالاخره زمان آمار فرا رسید و عراقی ها در ها را باز کرده و آمارگیری کردند ولی اجازه ندادند کسی مانند هر روز از آسایشگاه خارج شود. بعد از اتمام آمارگیری کل اردوگاه، ستار به آسایشگاه آمد و همه را به حالت چمباتمه روی زمین نشاند و چند بار طول آسایشگاه را پیمود و با تنبیه «بشین و پاشو» شروع کرد. آنقدر اسرا را مجبور به نشستن و برخاستن کرد که عده ای روی زمین افتادند و بعد گفت:

-        «ولیک سرش بالا» یعنی سرها را بالا نگهدارید.

و بادقت 5 نفر را از بین بقیه جدا کرد که من هم جزء آنها بودم و به بیرون از آسایشگاه برد. دو سرباز دیگر هم او را همراهی کردند.

هر پنج نفر با نوازش کابل عراقی ها به داخل اتاق آنها رفتیم و در یک صف وسط اتاق ایستادیم، نفر اول ارشد آسایشگاه بنام یاوری بود، نفر دوم عادل همان نگهبان صبح و من نفر سوم بودم که معمولاً تعقیبات نماز را میخواندم و نفر چهارم نیز پیش نماز بود که عمران نام داشت. طالبی نفر پنجم هم وسط دو صف نماز کنار من نشسته بود. محمد گاوه (سرباز عراقی) که بخاطر هیکل گنده اش به این لقب رسیده بود، بهمراه ستار و سمیر که به فیل دریایی شهرت داشت در اتاق حضور داشتند. ابتدا هر سه ما را برانداز کردند و سپس محمد گاوه شروع به زدن ارشد و ستار شروع به زدن پیش نماز و سمیر نیز مشغول زدن عادل شدند، من و طالبی استراحت داشتیم و منتظر نوبت خودمان بودیم. بالاخره سمیر سراغ من آمد و ستار مشغول زدن آخرین نفر باقیمانده شد و محمد گاوه هم روی صندلی به استراحت پرداخت.

پس از این پذیرایی مختصر محاکمه شروع شد. محمد گاوه می پرسید و ستار ما را معرفی می کرد:

-        این ارشد آسایشگاه است که عرضة کنترل آسایشگاه را ندارد. این نگهبان اسرا بوده که می خواسته ورود سربازان را به اسرا اطلاع دهد، این هم پیش نماز و آخوند است...

و نتوانست تعریفی برای ما دو نفر پیدا کند. ناچار ساکت ماند و محمد گاوه گفت:

-        اینها چکار کرده اند؟

-        نمی دانم، فقط میدانم که این دو نفر هم همراه بقیه بوده اند. شاید دعا می خواندند. بعد با عصبانیت گفت: اینها مداح بودند و برای بقیه دعا می خواندند...

محمد گاوه به پیش نماز گفت:

-        تو آخوندی؟

پیش نماز که اهل تبریز و عمران نام داشت، فردی کوتاه قد و لاغر و نحیف بود، یک چشمش هم بر اثر ترکش بینائیش را از دست داده بود. در جواب گفت:

-        تقصیر من نبود، خود بچه ها پشت سر من ایستادند.

یک سیلی محکم به او زد و گفت:

-        تو اصلاً چرا نماز میخوانی؟

همه سکوت کردند. رو به ارشد کرد و گفت:

-        تو چرا به ما اطلاع ندادی؟

ارشد هم گفت:

-        شما که اجازه ندادید من اطلاع دهم.

و بعد محمد گاوه رو به عادل کرد و گفت:

-        حتما" توی جبهه هم همینطور نگهبانی می دادی که اسیر شدی؟ و از من پرسید:

-        تو چکار کرده ای؟

-        هیچ چیز من خواب بودم.

و طالبی هم گفت:

-        تازه از دستشویی سطلی بیرون آمده بود که ستار او را دیده است.

سپس محمد گاوه چند فحش و ناسزا نثار ما کرد و بقیه هم کابلهایشان را برداشتند و شروع به زدن کردند. ما فقط سعی می کردیم سر و صورت خودمان را بپوشانیم و بقیه جاهای بدن چندان مهم نبودند. بالاخره همگی روی زمین افتادیم و عراقی ها دست نگه داشتند و بعد از کمی ما را از اتاقشان بیرون انداختند. مطمئن شده بودیم کتک کاری به اتمام رسیده بسراغ دستشویی ها رفته و سر و صورت خود را شسته و به آسایشگاه رفتیم.

همان روز عصر در حالیکه نیمی از اسرا بیرون از آسایشگاه ها مشغول بازی فوتبال یا شستشوی لباس و یا و حمام بودند، نیمی دیگر در داخل آسایشگاه مشغول استراحت و درس بودند، عراقی ها در همه آسایشگاه ها را از بیرون قفل کردند و اضطرابی عظیم در بچه ها شروع شد. این بهترین نشانه تفتیش بود. عراقی ها به ترتیب از آسایشگاه یک شروع کردند و یکی یکی کوله، پتو و دیگر وسایل بچه ها را می گشتند. پنج یا شش سرباز بهمراه یک درجه دار مشغول تفتیش شدند و با دقت تمام سوراخ سمبه های آسایشگاه را که خیلی هم کم بودند بازرسی کردند. نگرانی عمدة بچه ها از این بود که همیشه عراقی ها با دست پر از این تفتیش ها برمی گشتند و سپس عده ای به دلایل مختلف تنبیه شده و به سلول انفرادی می رفتند.

کسانی که داخل آسایشگاه بودند را گوشه ای جمع می کردند و افراد بیرون هم با اضطراب منتظر بودند. اگر در وسایل کسی چیزهای ممنوعه از قبیل تیغ، میخ، سوزن، دفترچه های کوچک دعا، مقاله، عکس امام خمینی یا دیگر چیزها را پیدا می کردند، ابتدا او را صدا می زدند و به اتاق خودشان می بردند یا مستقیما" به سلول انفرادی می فرستادند. کار دیگر عراقی ها هم سرقت بود که اگر چیزهای جالب مانند کارهای دستی روی هستة خرما و سنگ که اشکال و ابزار بسیار زیبائی را درست می کردند و یا نقاشی های سیاه قلم که بعضی از اسرا در دفترهای خود می کشیدند را می دیدند بسرعت به سرقت می بردند.

یکی از نمایندگان صلیب سرخ می گفت که یک تسبیح سنگی اهدائی یکی از اسرا را در سوئد 10.000 دلار قیمت گذاری کرده اند ولی او حاضر به فروش آن نشده است.

از دیگر اعمال عراقی ها در زمان تفتیش بهم ریختن و خراب کردن وسایل ناچیز اسرا بود، مثلاً پودر رختشویی را با شکر یا شیرخشک مخلوط می کردند یا وسایل را با هم قاطی می کردند و از این قبیل کارها انجام می دادند.

بالاخره تفتیش به پایان رسیده و عراقی ها 10 الی 15 نفر را صدا کردند و اشیاء ممنوعة آنها را گرفتند و آنها را به سلول انفرادی بردند و وضعیت به حالت عادی برگشت. بیشتر این کشف ها را ستار به نتیجه می رساند و کم کم به یک کارشناس تبدیل شده بود. فعالیت های ویژة ستار در مدت 3 سال اقامت در قاطع 2 کمپ 7 پیوسته ادامه داشت و با وجودیکه عراقی ها سربازان اردوگاه را معمولاً هر 6 ماه تعویض می کردند، ولی ستار به مهره ای قابل اعتماد، فعال و مؤثر تبدیل شده بود، عراقی ها او را تعویض نمی کردند.

گروه زیرزمینی ما نیز کماکان به فعالیت خود ادامه می داد و گهگاهی افراد رده بالای آن توسط عراقی ها شناسائی می شدند و یا جاسوس ها به درون سازمان ما نفوذ میکردند و عراقی ها به آسانی این گروه زیرزمینی را متلاشی می کردند و یا به دیگر اردوگاه ها منتقل می شدند ولی همیشه بلافاصله افراد دیگری جای آنها را می گرفتند و این فعالیت زیرزمینی بدون وقفه ادامه می یافت.

کمپ 7 تکریت

کمپ 7 تکریت- والفجر8 آنسوی سکه

 

بعد از سپری شدن روزهای اول اسارت که بطور عمده در سلولهای ساواک بغداد و یا اتاقهای بازجوئی بعثی های عراق می گذشت، اسرای عملیات قدس 3 را بهمراه تعدادی از اسرای ارتش که در منطقه سومار اسیر شده بودند و یک گروه 46 نفره را تشکیل میدادیم به اردوگاهی در رمادیه غرب عراق که کمپ 9 نام داشت انتقال دادند. روزهای اولیه اقامت در این اردوگاه بسیار سخت بود و عراقی ها مدام اسرا را زیر شکنجه های مختلف روحی و جسمی قرار میدادند. اوقات هواخوری بسیار کم بود و بیشتر بچه ها مجروح بودند و هیچ داروئی وجود نداشت. ولی آرام آرام به زندگی در اسارت عادت می کردیم و کتک کاری سربازان را چیزی عادی و معمول میدانستیم. عراقی ها هم پس از بازدید نمایندگان صلیب سرخ از اردوگاه ما کمی رفتارشان را تغیر دادند و مانند روزهای اول چند وعده بچه ها را با کابل و باطوم نمی زدند و فقط به اوقات آمار گیری بسنده می کردند. کم کم تعداد اسرای این اردوگاه افزایش یافت و تمامی آسایشگاه های آن که شامل 8 آسایشگاه در 2 طبقه بود، پُر شدند. آن روزها تمامی مناطق جنگی شاهد عملیاتهای ایذایی زیادی بود که معمولاً هر شب یک یا دو حمله انجام میگرفت و تعدادی از رزمندگان نیز به اسارت گرفته می شدند که بیشتر آنها مجروح بودند.

اسرائی که در اردوگاه های عراقی و بویژه اسرای کمپ 9 که کمتر از یکسال از اسارت آنها می گذشت و اوایل دوران اسارت خود را سپری می کردند از مدتها قبل انتظار یک عملیات سراسری و بسیار بزرگ را می کشیدند. همة بچه ها بعد از مشاهدة عملیات های ایضائی پس از عملیات بدر اطمینان داشتند که عملیاتی بزرگ در راه است و این می تواند سرنوشت جنگ را تعیین نماید. این انتظار برای اسرا به منزلة پایان درد و غم اسارت و پیروزی شیرین و زودرسی بود که به شیوه های مختلف آن را به تصویر می کشیدند. بعضی از اسرا خواب این عملیات را می دیدند و صبح هنگام برای دیگران تعریف می کردند و عدة زیادی اینگونه خوابها را تعبیر می کردند. عده ای نیز به تفأل با قرآن کریم دل می بستند و از مشاهدة آیات پیروزی و فتح در این تفأل ها اظهار خشنودی و امیدواری می کردند، حتی عده ای هم به فال 40 نخود متوسل شده و انتظار خود را اینگونه به نمایش می گذاشتند، عدة زیادی از اسرا نیز معتقد بودند 22 بهمن زمان دقیق عملیات خواهد بود. به هر حال این این افکار مدتها در اردوگاه های رمادیه، موصل و تکریت وجود داشت.

شروع عملیات والفجر 8 و عبور از آبهای خروشان اروند این امید را در دل اسرا زنده کرد و نوید پیروزی بزرگی را به ارمغان آورد. بهمن 64 جان دوباره ای به اسرای اردوگاه کمپ 9 رمادیه بخشید و امیدها را تازه کرد.

عراقی ها عادت داشتند همة شکستها را پیروزی جلوه دهند و اگر در عملیاتها اسیر می گرفتند با تبلیغات زیادی به بزرگنمایی آن می پرداختند ولی در عملیات والفجر 8 اوضاع بگونه ای دیگر بود. اکنون که پس از 18 سال به آنروزها می نگرم بوضوح می بینم که عظمت این عملیات در عراق بیشتر از ایران قابل لمس بود و اتفاقات عجیبی در این مدت در عراق افتاد که جای تأمل دارد و هرگز به زوایای عملیات والفجر 8 توجهی نشده است.

هرگاه در جبهه های جنگ عملیاتی توسط نیروهای خودی انجام می گرفت، عراقی ها عقدة خود را بر سر ما اسرای دست و پا بسته خالی می کردند. آنها همیشه اسرا را زیر بار وحشیانه ترین شکنجه های روحی و جسمی قرار می دادند و در این مواقع به وحشیگری خود می افزودند و کار را به جائی می کشاندند که عده ای از اسرا شهید شده و یا دچار نقص عضو می شدند. این شیوة عراقی ها بحدی معمول بود که با شنیدن شروع هر عملیات ما خودمان را آمادة مقابله با هرگونه شکنجه و آزار و اذیت عراقی ها می کردیم. ولی در عملیات والفجر 8 ورق بگونه ای دیگر رقم خورد که هرگز هم تکرار نشد. در مدت زمان اجرای این عملیات رفتار عراقی ها برعکس شد. آنها نه تنها اسرا را شکنجه نمی کردند بلکه احترام هم می گذاشتند. شاید تنها دوره ای که ما در عراق مورد ضرب و شتم قرار نگرفتیم همین 40 یا 50 روز این عملیات بود.

از لحاظ مواد غذایی، عراقی ها همیشه اسرا را در مضیقه قرار می دادند و هیچگاه غذای کافی به اسرا نمی دادند و بعضی از غذاها را تحریم کرده بودند. بطور مثال از ابتدای اسارت ما در تیرماه 64 تا عملیات والفجر 8 عراقی ها پیاز را از جیره غذایی حذف کرده بودند و در هیچکدام از غذاهایشان پیاز وجود نداشت و در مقابل اعتراض ارشد اردوگاه می گفتند:

-         این دستور از مقامات بالا صادر شده است،

ولی با شروع عملیات والفجر 8 در تمامی وعده های غذا پیاز اضافه می کردند و حتی دسر هم می دادند، گاهی هندوانه و گاهی هم پرتغال توزیع می کردند، عراقی ها در این مدت کارهای عجیبی می کردند که اسرا داشتند شاخ در می آوردند. آنها سهمیه غذای اسرا را بهبود بخشیدند و بر خلاف دیگر ماههای قبل و بعد از این عملیات در هفته 5 یا 6 نوبت مرغ سرخ کرده به اسرا می دادند. اوقات هواخوری دیگر به میل سربازان عراقی نبود و دارای نظم و مقررات خاصی شده بود، بچه ها می تواستند آزادانه از حمام و توالت استفاده کنند، حتی صابون و پودر رختشوئی هم توزیع کردند. عراقی ها در این مدت از حرفهای رکیک و دشنام علیه اسرا استفاده نمی کردند و هنگام شمردن با کابل و یا چوبدستی های خود بر سر ما نمی زدند. اگر یک اسیری جلو عراقی ها خبردار نمی ایستاد او را وحشیانه شکنجه نمی کردند.

عراقی ها در هر آسایشگاه یک تلویزیون قرار داده بودند که به اجبار در ساعتهای معینی باید روشن می شد و دو کانال برنامه های آنها را پخش می کرد. برنامه های این دو شبکه معمولاً از صبح ساعت 6 یا 7 تا پاسی از شب ادامه داشت و دارای زمانبندی خاصی بود. مثلاً برنامه کودک و سریال خارجی، اخبار و برنامه های ورزشی در زمان تعیین شده پخش می شد ولی با شروع عملیات والفجر 8 تمامی این برنامه ها قطع شد و هر دو این شبکه ها فقط دو برنامه داشتند که شامل یک فیلم سینمائی جنگی و یک سرود حماسی بصورت ترتیبی بود. در این مدت گوینده ها و یا مجری های تلویزیون در برنامه ها حاضر نمی شدند و هیچگونه اخباری نه از جنگ و نه از عراق پخش نمی شد. عکسهای صدام را خیلی کم نشان می دادند و نمایش فیلمهای سینمائی وسترن و جنگی با زنگ تفریح سرود و آواز 24 ساعته شده بود. هیچگونه اطلاع رسانی انجام نمی شد و به وضوح روشن بود که شیرازة حزب بعث از هم پاشیده شده است. صدام نیز به بهانة مراسم حج عمره از بغداد فرار نمود و به عربستان پناه برد. یأس و ناامیدی در چهرة سربازان عراقی بوضوح دیده می شد و آنها اسرا را به چشم پیروزمندان جنگ نگاه می کردند، دیگر تحقیری وجود نداشت.

با وجودیکه هیچ اطلاعی جز شروع عملیات نداشتیم، بخوبی پیروزی بزرگ این عملیات را حس می کردیم و حتی پیشگویی های بعضی از اسرا درخصوص مکان و نحوة این عملیات درست از آب درآمد.

امید به پیروزی و اتمام جنگ را به آسانی در چشم اسرا می دیدیم و عشق زیارت حرم امام حسین (ع) در وجود شان موج می زد. سردرگمی و آشفتگی عراقیها کاملاً واضح بود و هر بیننده ای می توانست فلج شدن تدریجی ارتش بعث را بخوبی حدس بزند. ولی ناگهان ورق برگشت، تمام دنیا به حمایت از خبیث ترین جنایتکار قرن بیستم برخاستند. دیوارهای حمایتی بسیار بلندی را فراهم آوردند تا صدام به راحتی بتواند پشت آنها سنگر بگیرد.

تلویزیون عراق از آن بی برنامگی و رکود قبلی اش کمی خارج شد و صحنه هایی را به تصویر کشید که گویای وجود یک جنگ جهانی بود. تانکهای تی 72 روسی توسط تریلرهای کمرشکن روسی که روی آنها حرف cccp با رنگ سفید خودنمائی می کرد وارد کارزار شدند. توپ های فرانسوی که گلوله هایی 210 کیلوئی داشتند با تمام تجهیزات متعلقه به بصره اعزام شدند. سربازان مصری، یمنی و دیگر کشورهای عربی بسوی جبهه های نبرد فاو اعزام شدند و سلاحهای شیمیایی خود را بی پرده نشان دادند.

هواپیماهای شکاری میراژ 2000 فرانسوی آسمان عراق و مناطق جنگی را تحت سلطه خود درآوردند و بدین سان تمامی کفار در مقابل تمامی اسلام قد علم کرد. عراقی ها با این همه پشتیبانی و حمایت بی سابقه توانستند مانع از تصرف بصره شوند و خطوط دفاعی خود را مستحکم کردند. موشکهای زمین به زمین صفهای طولانی که کیلومترها ادامه داشت را پشت خط مقدم ایجاد نموده و شبانه روز مشغول فرو ریختن مهمات های خود در مناطق عملیاتی فاو و بصره بودند و تلویزیون عراق این صحنه ها را با ولع هر چه تمامتر به تصویر میکشیدند.

صدام نیز کمی احساس آرامش کرد و طی یک مراسم تشریفاتی خانة کعبه را طواف کرده و سریع به بغداد بازگشت ولی هیچکس نپرسید که چرا این سفر حج عمره بیش از 20 روز بطول انجامید؟

حالا دیگر تلویزیون عراق زبان باز کرده و حتی اطلاعیه نظامی هم پخش می کند و ادعا می کند که ایرانی ها در منطقه فاو یک جای پای کوچک را تصرف نموده اند که دائم زیر آتش هوائی، موشکی و زمینی قرار دارد. ولی این جای پای کوچک به منزلة گلوی صدام بود که اگر گذاشته بودند همانجا و همان موقع توسط پنجه های فولادی دلیر مردان ایرانی کاملاً خفه شده بود و دنیا از شرّ شرورترین موجود این قرن خلاص می شد. سربازان عراقی مدتها بود که مرخصی نداشتند و هم اکنون کمی امیدوار شده بودند که می توانند به مرخصی بروند و خانواده شان را ملاقات کنند.

معمولاً در هر عملیاتی ممکن بود تعدادی از رزمندگان به اسارت دشمن درآیند که عملیات والفجر 8 نیز از این قاعده مستثنی نبود. عراقی ها ابتدا هیچ عکس العملی در مقابل حمله نشان نداده و سکوت اختیار کرده بودند، ولی با وجود کمکهای همه جانبه کشورهای غربی و اعراب، آرام آرام به وضعیت قبلی خود برگشتند و دوباره همان شیوه های تبلیغاتی را شروع کردند.

بیشتر بچه هایی که در عملیات والفجر 8 به اسارت دشمن درآمده بودند غوّاصان بسیج و سپاه بودند. عراقی ها تصاویر زیادی از آنها پخش می کردند ولی هرگز تعداد آنها را ذکر نمی کردند. تعداد زیادی از این اسرا مجروح بودند و درد و رنج بسیاری را تحمل می کردند. ما این اسرا را فقط در تلویزیون عراق دیدیم و برخلاف دیگر اسرا که پس از مدتی شکنجه و بازجوئی در ساواک بغداد به اردوگاه منتقل می شدند هرگز آنها را در اردوگاه ندیدیم و تا پایان اسارت نفهمیدیم که دشمن زبون چه بلائی سر این غیور مردان والفجر 8 آورد؟

در مدت زمان عملیات والفجر 8 عراقی ها حتی عده ای از سربازان محافظ اردوگاه اسرا را هم به جبهه ها اعزام کرده بودند و عده ای از عراقی ها می گفتند:

-         کنترل شهرهای عراقی را نیروهای مصری که عدة زیادی از آنها را زنان پلیس تشکیل می دهند بعهده دارند.

با فروکش کردن تب عملیات و رفع نسبی خطر سرنگونی رژیم بعث، دوباره متوجه اسرا و اردوگاه های ما شدند. دوباره باطوم های برقی و کابلهای سیاه رنگ ظاهر شدند. گوئی عراقی ها می خواستند تلافی این یک ماه استراحت را درآورند. دوباره بهانه جوئی ها بی مورد شروع شد و سربازان عراقی گاه و بی گاه بدون دلیل موجه اسرا را به باد کتک و شکنجه می گرفتند و تا آنجا که امکان داشت می زدند. خشم و عصبانیت در چهرة‌ سربازان و افسران عراقی موج می زد.

بخوبی در چشمان آنها تلافی و انتقام گرفتن از اسرای دست بسته را بخاطر عملیات والفجر 8 می خواندیم و مستحکم تر از همیشه تمامی این شکنجه های وحشیانه را تحمل می کردیم و جوانمردانه ماحصل این عملیات بزرگ را پاس می داشتیم.


بیمارستان تموز

بیمارستان تموز- زخم عشق

یکی از مشکلات عمده اسرا از اوایل اسارت بیماری بود. عراقی ها کمترین توجهی به این موضوع نمی داده و فقط زمانی که احساس می کردند ممکن است بیماری منجر به مرگ شود به خودشان زحمت می دادند و اسیر بیمار یا مجروح را به بیمارستان منتقل می کردند. بیشتر اسرا هنگام اسیر شدن زخمی بودند و باید مراحل سخت بازجوئی و استخبارات بعثی ها را طی می کردند. همیشه زخمهای بچه ها عفونت می کرد و گاهی اوقات عواقب وحشتناکی بدنبال داشت. یکی از بچه هایی که با ما اسیر شده بود و از اهالی شهرستان شیراز بود هدایت ا... نام داشت که در اثر اصابت گلوله تیر تیربار دوشکا از ناحیه ران و پشت زانوی پای راستش مجروح شده بود. شدت زخم به حدی بود که پایش به سمت بالا جمع شده بود و با کمک دیگر بچه ها و فقط روی یک پا حرکت می کرد. بعد از سپری نمودن مراحل ساواک بغداد و سلولهای انفرادی که حدود 10 روز بطول انجامید، بچه ها را در اردوگاه مستقر نمودند و کم کم نوید یک اقامت طولانی در اسارت داده شد و بچه ها به فکر درمان زخمهای خود افتادند. آنهائیکه زخم سطحی داشتند فقط مشکل عفونت داشتند ولی بعضی ها دارای زخمهای بسیار شدیدی بودند که هدایت ا... نیز جزء همین گروه آخر بود. پس از مدتی یکی از بچه ها که بهیار بود به هدایت پیشنهاد کمک داد تا بتواند پایش را روی زمین بگذارد. هدایت خیلی می ترسید و ترجیح می داد روی یک پا و با کمک عصا راه برود ولی حاضر نمی شد بچه ها زخمش را باز کنند. بالاخره پس از چند روز بحث و مذاکره و دلداری دادن و همچنین ترساندن او از قطع شدن پایش مقرر شد شب هنگام وقتی عراقی ها آمار گرفتند و رفتند به اتاق خودشان، پای هدایت توسط چند نفر از بچه ها مورد مداوا قرار گیرد و در صورت امکان بصورت اول برگردد. هیچ داروئی نداشتیم. حتی مقدار کمی پماد برای چرب نمودن محل چسبیده شدن پایش وجود نداشت. یکی از بچه ها آرام آرام پای هدایت را ماساژ می داد و دو نفر دیگر هم آهسته پایش را می کشیدند که ناگهان فریاد هدایت بلند شد. ناچار چند تن از اسرا هدایت ا... را محکم گرفتند و حوله ای را در دهانش قرار دادند و با متوسل شدن به زور توانستند به هر ترتیبی که بود پایش را بکشند و بدین ترتیب پای هدایت صاف شد. ناگهان بوی تعفن بسیار آزار دهنده ای تمام آسایشگاه را فرا گرفت و کرمهای سفید رنگی روی زمین ریختند. هیچکس نمی توانست وجود این همه عفونت و این کرمهای سفید رنگ را که تعدادشان شاید بیشتر از 30 عدد بود و روی موزائیک کف آسایشگاه در خود می لولیدند را باور کند.

این جریان کمک زیادی به هدایت کرد و از طرف دیگر حساسیت و نگرانی دیگران را هم در مورد عواقب عفونت برانگیخت و ارشد آسایشگاه از فرمانده اردوگاه خواست که دکتر بیاید و بچه ها را معاینه کند. عراقی ها هم هر 10 یا 20 روز یک بار اجازه می دادند دکتر به اردوگاه بیاید و بچه ها را معاینه کند ولی از لحاظ دارو همیشه در فشار بودیم و هیچگاه دارو و بویژه آنتی بیوتیک در دسترس نبود.

یکی دیگر از مجروحان در آسایشگاه ما فردی بنام غلامرضا که از بچه های ارتش بود و قبل از اسارت در اثر انفجار نارنجک در سنگرش کاملا" سوخته بود. هیچ جای سالمی در بدنش وجود نداشت. وقتی اسیر شدیم عراقی ها کسانی را که زخم عمیق و بزرگ داشتند تیر خلاصی می زدند. برایمان جای تعجب داشت که چگونه این اسیر را به پشت خط منتقل نموده و حتی چند روزی هم به بیمارستان برده بودند. تمام بدنش باندپیچی بود و ناخودآگاه انسان را بیاد فیلم کمدی «دیدی» می انداخت. وضعیت این اسیر خیلی بحرانی بود. هیچ حرکتی نمی کرد و با استفاده از چند متکا او را طوری وسط آسایشگاه قرار داده بودیم که کمی راحت باشد و با هیچکس در ارتباط نباشد و یکی از پاهایش با زمین فاصله داشته باشد.

چند اسیر دیگر که همسنگر غلامرضا بودند خیلی نسبت به او احساس مسئولیت می کردند، خیلی آهسته و با احتیاط به او غذا می دادند و با پارچه ای مرطوب صورت نیمه سوختة او را تمیز می کردند. تکة ابری تهیه کرده و برای نظافت او از آن استفاده می کردند. هنگامی که عراقی ها می خواستند بچه ها را با کابل و باطوم بزنند همه به انتهای آسایشگاه جمع می شدند و گاهی اوقات روی هم انباشته میشدند ولی در همه حال مواظب بودند که به غلامرضا آسیبی نرسد. دکتر عراقی هم گوئی به غلامرضا علاقه پیدا کرده بود و بطور مرتب گاز استریل و کپسول آمپی سیلین به او می داد ولی تحمل این وضع برای غلامرضا خیلی وحشتناک بود. به هرحال بچه ها و بویژه چند همرزمان غلامرضا تمام سعی و تلاش خود را بکار گرفتند و بالاخره پس از حدود یک سال غلامرضا توانست روی پاهایش بایستد و آرام آرام به کمک عصا راه برود .همیشه احساس می کنم رهائی از بیماری ها و جراحات جنگی در آن وضعیت اسفناک و غیر بهداشتی اسرا نمیتواند چیزی جز عنایت های خداوند بزرگ و توجه ائمه معصومین به آنها باشد.

من از ناحیه صورت مجروح شده بودم. این زخم در اثر دو ترکش مین والمر بود که قسمتی از گونه، بینی و چشم چپ را زخمی کرده بود. آثار عفونت بخوبی آشکار بود و همیشه بینی و دهانم خونریزی می کرد. گاهی اوقات به سختی نفس می کشیدم. یک روز که برای اولین بار نماینده صلیب سرخ به اردوگاه ما آمده بود و بچه ها را ثبت نام می کرد نزد یکی از آنها که خانم آنا نام داشت و مهربان به نظر می رسید رفتم و خواستم در مورد عفونت زخم خود با او صحبت کنم. ولی من زبان انگلیسی بلد نبودم و نتوانستم منظورم را به او بفهمانم. خانم آنا هم فقط توانست اسم و فامیلی مرا یادداشت کند. بعد از ظهر همانروز عراقی ها مرا صدا زدند و من با تصور اینکه دوباره بازجوئی در کار است و یا عراقی ها بخاطر صحبت کردن با نمایندگان صلیب سرخ می خواهند مرا تنبیه کنند، بسوی دفتر عراقی ها بهمراه ارشد راه افتادم. معمولاً وقتی عراقی ها کسی را صدا می زدند برای تنبیه و یا بازجوئی بود و ما هم به این موضوع عادت کرده بودیم و کتک خوردن را امری عادی بحساب می آوردیم. وقتی به اتاق عراقی ها رسیدم، دیدم که همان خانم آنا بهمراه یک مرد خارجی دیگر در اتاق عراقی ها منتظر من بودند و یک مترجم هم آورده بودند و بالاخره توانستم راحت مشکلم را بیان کنم. آنها همه چیز را نوشتند و کمی هم به زخم صورتم نگاه کردند و گفتند:

-       بزودی به بیمارستان اعزام خواهی شد.

در باورم نمی گنجید که به این راحتی بتوانم به بیمارستان رفته و مداوا شوم ولی در کمال ناباوری چند روز بعد یک آمبولانس وارد اردوگاه شد و من و یک اسیر دیگر را صدا زدند و پس از ثبت نام، تفتیش و ... ما را سوار آمبولانس کردند. از دروازه اول که رد شدیم آمبولانس ایستاد و یک سرباز عراقی داخل آمبولانس آمد و ابتدا دستهایمان و سپس چشم هایمان را بسختی بست. دیگر جائی را ندیدیم. فقط صدای باز و بسته شدن درها را می شنیدم تا اینکه آمبولانس حرکت کرد. درست نمی دانم چقدر در راه بودیم ولی احساس می کردم دو یا سه ساعت در راه بودیم تا به بیمارستان رسیدیم.

اسم بیمارستان « تموز» و یک بیمارستان کاملا" نظامی بود. وقتی از آمبولانس پیاده شدیم چشمهایمان را باز کردند. با دیدن چند نفر با لباس شخصی و زن و کودکانی که در حال عبور از کنار ما بودند احساس دلتنگی به ما دست می داد. گاهی با دیدن کودک 8-7 ساله به یاد برادرم می افتادم و به سختی می توانستم دلتنگی ام را پنهان کنم. عراقی ها ما را به یک راهرو طولانی بردند و دستهایمان را هم باز کردند و بهمراه هر کدام از ما 2 سرباز عراقی در دو طرفمان حرکت می کردند. بعد از پیچیدن در چند راهرو و نوشتن اسامی ما عراقی ها ما را جدا کردند و مرا به یک اتاق که بنظر اتاق معاینه بود بردند. قبل از رفتن به آن اتاق باید در نوبت می ماندیم تا بتوانیم وارد شویم. چند نظامی دیگر هم در صف بودند و با تعجب مرا نگاه می کردند ولی هیچکس جرأت نمی کرد با ما حرفی بزند. البته من هم آن موقع عربی بلد نبودم. بالاخره نوبت من شد و با راهنمایی یک خانم بی حجاب که لباس نظامی به تن داشت، وارد اتاق شدم و تازه فهمیدم که می خواهند عکسبرداری کنند. ترس و دلهره عجیبی داشتم و مطمئن نبودم که معالجه ای در کار باشد. بیشتر می ترسیدم بخواهند رویم آزمایش کنند چون این موضوع را از چند اسیر قدیمی شنیده بودم. مرا به پشت روی میز رادیوگرافی خواباندند و چند عکس گرفتند. سپس از نیم رخ صورتم هم چند عکس گرفتند و بالاخره اجازه دادند از اتاق بیرون بروم. وقتی دو سرباز محافظ خودم را که بی صبرانه منتظر بازگشت من بودند دیدم خیلی خوشحال شدم و پس از گرفتن چند کاغذ زرد و قرمز به راه افتادیم. از آن اسیری که همراه من بود هیچ اطلاعی نداشتم و این دو سرباز که یکی از آنها شیعه بود خیلی با من مهربان بودند و برخلاف سربازان اردوگاه وحشی نبود و بی جهت مرا نمی زد. این دو سرباز مرا با همان آمبولانسی که آمده بودیم و یکی از آنها رفت و سرباز دیگر نزد من ماند. بعد از حدود نیم ساعت با یک ظرف پر از برنج و خورش که روی آن ریخته شده بود برگشت و از من هم دعوت کردند که با آنها غذا بخورم. آنها خیلی راحت با دست غذا می خوردند ولی من بلد نبودم و کمی هم خجالت می کشیدم ولی خیلی گرسنه بودم و با تعارف عراقی ها شروع به خوردن غذا کردم و تلاش می کردم درست مانند آنها لقمه بگیرم و غذا بخورم تا مسخره ام نکنند.

پس از صرف غذا، چای هم آوردند در لیوانهای چدنی که خیلی شیرین و داغ بود. تا آنروز چای شیرین در عراق نخورده بودم. در اردوگاه هم اوایل چای نمی دادند و این اواخر هم فقط چای تلخ و سرد می دادند که من اصلاً نمی خوردم ولی این چای واقعاًچسبید. تازه بموقع هم بود.

بعد از کمی دو سرباز دیگر هم با آن اسیر آمدند و در کمال تعجب دیدم که دستهایش را بسته بودند و از ظاهرش معلوم بود که نه تنها چیزی نخورده بود بلکه خیلی هم اذیتش کرده بودند.

خیلی اعصابش خرد بود و سربازان عراقی هم رفتار خشنی با او داشتند. هر دوی ما را ته آمبولانس قرار دادند و دو سرباز که همراه من بودند در آمبولانس ماندند و دو نفر دیگر رفتند. یکی از سربازان دستهایمان را بست و با دو تکه باند سفید رنگ چشمهایمان را هم بستند و دوباره در تاریکی فرو رفتیم. بعد از کمی مکث، آمبولانس بطرف اردوگاه حرکت کرد. هنگامی که سرعت آمبولانس زیاد شد و توقف های پیاپی را نداشت فهمیدم که از شهر خارج شده ایم. در افکار خودم غوطه ور بودم که یکی از سربازان چشمهایم را باز کرد و اشاره کرد که به بیرون نگاه کنم. اسیری که همراه من بود هم چشمهایش باز بود و از یکی از پنجره های آمبولانس به بیرون نگاه می کرد. صحنه خاصی جز صحرا و علفهای بیابانی دیده نمی شد ولی احساس خیلی خوبی داشتم. یکی از سربازها با اشاره به ما فهماند که اگر افسر مافوقش که جلو آمبولانس نشسته بود این موضوع را بداند بشدت تنبیه خواهند شد و سعی کرد باندهای روی چشمهایمان را طوری روی پیشانی ما قرار دهد که به نظر برسد چشمهایمان بسته هستند. بعد از مدتی وارد یک شهر کوچک شدیم. دیدن بچه های کوچولو که در حال بازی بودند و یا همراه مادرشان در خیابان بودند احساس عجیبی به من می داد و مرا به یاد خانواده ام و خواهر و برادر کوچکم می انداخت. هرچه به اردوگاه نزدیکتر می شدیم احساس بدتری به ما دست می داد بخصوص زمانی که سربازان دوباره چشمهایمان را بستند و پنجره آمبولانس هم بسته شد. ورود به اردوگاه خیلی واضح بود چون دارای سه دروازه بود که از خارج از اردوگاه ابتدا چند مانع خیابانی و یک سنگر تیربار بهمراه 10 یا 12 سرباز عراقی که همگی مسلح بودند دروازه اول را تشکیل می داد. دروازه دوم پوشیده از سیمهای خاردار حلقوی و دیواری بود که بسیار حجیم و عریض بودند. این سیمهای خاردار ارتفاعی بالغ بر چهار متر داشتند و بسیار منظم و مهندسی احداث شده بودند. یک دروازة فلزی بزرگ که از میله های قطوری تشکیل شده بود نیز در وسط این گذرگاه قرار داشت و همیشه دو سرباز مسلح در حال نگهبانی و محافظت از آن بودند.

بین دروازة اول که فقط طنابی جهت ممانعت از ورود بود و دروازة دوم حدود 100 متر فاصله بود. دروازة سوم که آخرین دروازة ورود به اردوگاه بود نیز حدود 20 متر یا بیشتر با دروازة سوم فاصله داشت که با احاطة سیمهای خاردار مانند یک گذرگاه غیرقابل نفوذ توجه انسان را بخود جلب می کرد. دروازة سوم دارای دو نگهبان بود که فاقد اسلحة گرم بودند و تنها مجهز به سوت و باطوم بودند و همیشه مشغول گشت زنی جلو این دروازه بودند. هنگامی که یک خودرو قصد ورود به اردوگاه را داشت ابتدا در دروازة اول مورد بازدید قرار می گرفت و مدارکش کنترل می شد و به دروازة دوم می رسید. دوباره تفتیش و بازدید انجام می شد و پشت دروازة اول دوباره متوقف می شد. بیشترین جستجو و کنترل در این قسمت انجام می شد و گاهی اوقات حتی ماشین غذا بیش از یک ساعت در این مکان متوقف می ماند تا دستور حرکت داده شود. آمبولانس ما هم از دروازة اول گذشت و ما نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد چون چشمهایمان بسته بود فقط توقف آمبولانس و گفتگوی عراقی ها را متوجه می شدیم ولی پشت دروازة سوم در آمبولانس باز شد و یک افسر عراقی دستور داد چشمهایمان را باز کردند. آنها ما را پیاده کردند و به دقت تفتیش کردند و پس از ثبت اسامی و کنترل مدارک دروازة سوم باز شد و ما داخل اردوگاه شدیم. با دیدن دوستانمان دوباره حال و هوای اسارت به سراغمان آمد و آن استرس بسته بودن چشمها و تفتیش های عراقی ها به پایان رسید.

پس از چند روز دکتر عراقی به اردوگاه آمد و ارشد آسایشگاه مرا صدا زد و بهمراه او نزد دکتر عراقی رفتیم. اول نگاهی به قیافه ام کرد و بعد با حالتی تاسف بار گفت:

-       " انت طفل!" تو بچه هستی!

سپس چند فیلم رادیولوژی را نشانم داد و با کمک حسن زاهدی که مترجم عراقی ها و از اهالی خوزستان بود توضیح داد که ترکش در صورتم نمانده است و مشکل اصلی چشم چپم و عفونتهای زخم روی صورتم میباشد. یک بسته کپسول آمپی سیلین به من داد و گفت که تا شش هفته باید از این دارو استفاده کنم. ولی این بسته کپسول اولین و آخرین داروئی بود که در آن اردوگاه به من دادند. من از حرفه پزشکی چیزی نمی دانم ولی اطمینان دارم که خوب شدن این زخمها در اسارت و فقط خواست خدا بود و گرنه بهیچ وجه از نظر عقل و علم پزشکی قابل توجیه نمی باشد.