خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

خاطرات اسارت

خاطرات جنگ؛ اسارت و آزادی

پیش نماز در اسارت

پیش نماز در اسارت - زخم عشق  

 

نماز جماعت مانند نماز جماعتی که ما اکنون در مساجد می خوانیم نبود. بعضی اوقات دو و یا سه نفری نماز جماعت می خواندیم. به این صورت هم از شرّ عراقی ها خلاص می شدیم و هم نماز را به جماعت برپا می کردیم. بعضی شبها نماز جماعت را با گماردن نگهبان هایی در پنجره های اول و آخر آسایشگاه با حضور همه بچه ها برپا می کردیم. در اینگونه مواقع پیش نماز اهمیت خاصی داشت. فردی که پیش نماز بود باید خودش را آماده هرگونه اتفاقی حتی شهادت می کرد. اگر عراقی ها پیش نماز یک آسایشگاه را شناسایی می کردند، حسابش پاک بود و هیچ کس نمی توانست آینده او را پیش بینی کند. بچه ها به لحاظ داشتن روح معنوی اسارت حاضر بودند پشت سر یکدیگر نماز بخوانند. حال فرقی نداشت که این فرد چند ساله بود، اهل و ساکن کجا بود، چقدر سواد داشت و ... به همین دلیل در اوقات روز افرادی که می خواستند نماز فرادا بخوانند برای اینکه کسی به آنها اقتداء نکند، سعی می کردند تا آن جا که ممکن بود نزدیک دیوار بایستند تا شخص دیگری نتواند پشت سرش به نماز بایستد. بعضی از اسرا در بعد معنوی نیز پیشتاز بودند و خیلی زود بقیه بچه ها آنها را می شناختند و هر چه سعی می کردند شکست نفسی کنند فایده ای نداشت. اینگونه افراد را به اجبار برای پیش نماز شدن دعوت می کردند و با یک صلوات مجبور به اطاعت می شد. آن روزها معنویت این افراد به حدی بود که محیط اطراف خود را به آسانی تحت تاثیر قرار می دادند. حتی عراقی ها نیز گاهی اوقات این معنویت را درک می کردند و با وجودیکه می دانستند این افراد پیش نماز هستند، آنها را به اتاق افسران برده ولی بدون حتی زدن یک سیلی برمی گرداندند.

شاید اکنون برای نوشتن آن لحظه های ناب خیلی دیر شده باشد. ممکن است نتوانم معنویت آن دوران را آن طور که شایسته است به تصویر بکشم . متأسفانه به مرور زمان اسامی خیلی از بچه ها را نیز فراموش کرده ام که ذکر نام آنها در این خاطره ها ضروری بنظر می رسد. یکی از این برادران که مدتی بعنوان پیش نماز از وجودش استفاده کردیم، برادری بود از اهالی نهاوند که بگفته دوستانش از فوتبالیست های بنام شهرستان خودش بوده و در عملیات روی مین رفته بود و پای راستش از مچ قطع شده بود. خصوصیات فردی ایشان منحصر به فرد بود. با وجود جراحت و قطعی پایش همیشه سعی می کرد کارهایش را خودش آن انجام دهد. هرگز لبخند از لبانش دور نمی شد. با همه بچه ها صمیمی بود گوئی سالها ما را می شناخت. هیچوقت با زبانش کسی را نصیحت نمی کرد . همه مقصود خود را در عمل نشان می داد. همیشه بچه ها را بویژه بچه های کم سن و سال را تشویق به مطالعه و ورزش می کرد و خیلی از مواقع خودش با عصا و دشداشه عربی درون دروازه گل کوچک می ایستاد و با خنده و انرژی خاصی با ما بازی می کرد. گرچه وقت بازی و توپ خیلی بندرت پیدا می شد ولی وی همیشه فرصت را مغتنم می شمردند. روزی یکی از اسرائی که روحانی بود، گفته بود که چون این برادر نقص عضو دارد شاید درست نباشد که پیش نماز باشد و ممکن است از نظر شرعی اشکال داشته باشد. خوب این بهترین بهانه بود که ایشان هم از پیش نماز بودن فرار کند و با این بهانه دیگر هرگز به کسی اجازه نداد به او اقتداء کنند و همیشه می گفت:

-        بلاخره دعایم مستجاب شد ."مرا چه رسد به پیش نمازی آن هم پیش نمازی این جماعت متقی".

یکی دیگر از پیش نمازهای اسارت که مدت زیادی از وجودش بهره مند شدیم، فردی وارسته بنام عمران بود. از اهالی آذربایجان، فردی لاغر و نحیف بود. خیلی کم حرف می زد. با آن که من همیشه سعی می کردم از اسرار دیگران با اطلاع شوم و تا حدودی هم موفق بودم و پیشینه خیلی از اسرا را درآورده بودم، هرگز نتوانستم بفهمم که وی قبل از اسارت چکاره بوده و یا چه شغلی داشته است. عربی را خیلی خوب بلد بود ولی نماز را با همان لهجه ترکی می خواند. یکی از چشمهایش را در جبهه از دست داده بود. این دلیل خیلی خوبی برای عدالت او بود که همه را بطور مساوی و با یک چشم نگاه می کرد. عمران بسیار کم حرف بود و تا چیزی از او سوال نمی کردیم صدائی از او بگوش نمی رسید . هنگامی که صحبت می کرد نیز خیلی آرام و آهسته همراه با آرامش و سکون حرف می زد. علاقه ای به حضور در جمع نداشت و بیشتر وقتش را صرف خواندن قرآن می کرد.

با طولانی شدن اسارت، ما نیز سعی کردیم برنامه هایمان را کمی منسجم تر کنیم. به همین علت یک گروه زیرزمینی تشکیل شد و مسئولیت ها تقسیم گردید و هر گروهی موظف به انجام کاری خاص شدند. گروه فرهنگی، هنری، آموزشی و غیره. من در گروه فرهنگی بودم و وظیفه داشتم نگهبان های هر روز و شب را تعیین کنم و به آنها ساعت دقیق نگهبانی را اطلاع دهم. این امر حساسیت خاصی داشت و اگر در آن سهل نگاری می شد، عواقب جبران ناپذیری در پی داشت. فعالیتهای ما از نظر عراقی ها ممنوع بود و اگر لو می رفت، به شدت همه را تنبیه می کردند. همیشه حدود یک ساعت قبل از نماز صبح بچه ها را یکی یکی بیدار می کردم تا وضو گرفته و آماده نماز صبح می شدند. در این مدت نیز یکی از قاریان قرآن مشغول قرائت قرآن با صدائی که به بیرون از آسایشگاه نرود می شد و عده ای هم که برای نماز شب بیدار بودند عبادت های خود را به نماز صبح متصل می کردند. نماز صبح را به جماعت می خواندیم و بعد از آن تعقیبات نماز صبح، دعای عهد و یکی از زیارات عاشورا و یا وارث را می خواندیم تا کم کم صبح می شد و سر و کله عراقی ها هم برای آمار گیری و کنترل اردوگاه پیدا می شد. طبق قانون اردوگاه، عراقی ها حق باز کردن در آسایشگاه ها را در شب نداشتند و اگر مورد خاصی بود باید بهمراه افسران عالی رتبه بعثی و تحت تدابیر شدید امنیتی درها را باز می کردند. بنابراین ما مطمئن بودیم که عراقی ها وارد آسایشگاه نخواهند شد و در آن زمان شب برنامه های خود را به راحتی انجام می دادیم. تنها مشکل وجود گشت های عراقی بود که در تمام ساعت های شب بصورت یک و یا دو نفره گشت می زدند و با قرار دادن نگهبان ها و استفاده از تکه های آینه که به تکه چوبی متصل شده بود، به راحتی میتوانستیم از دور آنها را ببینیم و وضعیت قرمز می شد. در حالت وضعیت قرمز آسایشگاه به حالت عادی بر می گشت و سرباز عراقی نمی توانست هیچ چیز مشکوکی را ببیند. به محض دور شدن سرباز عراقی نیز وضعیت سفید می شد و دوباره کارهای ممنوع اسرا آغاز می شد.

البته همیشه عراقی ها به آسانی فریب نمی خوردند و گاهی هم بچه ها در دام می افتادند و عراقی ها موفق می شدند بعضی از فعالیتهای ما را ببینند.

یادم هست در یکی از روزهای بهار سال 1366 در کمپ 7 رمادیه هنگام نماز ظهر مشغول نماز جماعت بودیم که ناگهان 6- 5 سرباز و درجه دار عراقی به آسایشگاه ریختند و با فریاد شروع به زدن بچه ها با کابل و باطوم کردند. عده ای از بچه ها نمازشان را شکستند و به گوشه ای از آسایشگاه پناه بردند ولی عده زیادی همانطور به نماز ایستادند و توجهی به فریادهای اطراف و کابل های آنها نکردند. عراقی ها هموار دوست داشتند مقاومت ها را به بدترین شکل بشکنند و با ضربات کابل و باطوم همه را مجبور به شکستن نماز کردند و در گوشه ای همه را روی هم انباشته کردند. افرادی که در زیر قرار داشتند از شدت فشار افراد بالائی آه و ناله می کردند و کسانی هم که بالای دیگران بودند باید ضربات باطوم، کابل، مشت و لگد عراقی ها را تحمل می کردند.

عراقی ها این بار با برنامه عمل کرده و پیش نماز را هم شناسائی کرده بودند. بعد از تنبیه همه بچه ها عمران را صدا زده و به بیرون از آسایشگاه بردند و اجازه نداند کس دیگری از اردوگاه خارج شود. همه بچه ها برای عمران دعا می کردند و پیوسته آیه کریمه "امن یجیب و وجعلنا " را برایش می خواندند. عده ای هم صلوات می فرستادند. همه چهره ها اندوهگین بود و نگرانی در صورت بچه ها به خوبی هویدا بود. بعد از حدود یک یا یک ونیم ساعت عمران را سربازان به لگد به داخل آسایشگاه انداختند و در را قفل کردند. عده ای از بچه ها دورش جمع شدند و سعی کردند به اوکمک کنند. عمران از بچه ها تشکر کرد و با وجودیکه از ظاهرش نشان می داد و لکه های قرمز روی صورتش معلوم بود حسابی شکنجه شده است، بلند شد و به سر جایش رفت و مشغول قرائت قرآن شد. چند دقیقه بعد سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته است و فهمید که علت ناراحتی بچه ها چیست. از جا بلند شد و با صدای بلند گفت"

-        چرا اینقدر ناراحتید؟ مگر قرار بود کتک نخوریم؟ اصلاً چیزی نبود پذیرائی کوچکی بود و لازم نیست ناراحت باشید حالا خواهش می کنم بخندید!

بچه ها به آرامی صلوات فرستادند و دوباره جو آسایشگاه به حالت عادی برگشت ولی من متوجه بودم که تا چندین روز عمران نمی توانست روی پشت بخوابد. این تجربه را خودم هم داشتم و می دانستم ضربه های متعدد کابل چه معامله ای با پشت انسان دارد و چگونه باید مدتها مواظب بود که به جائی برخورد نکند و یا بچه ها به شوخی به پشتش نزنند.

یکبار هم سال 65 در کمپ 7 آسایشگاه 5 یکی از نگهبان ها بنام عادل که از اهالی کرمانشاه بود هنگام نگهبانی خوابش برد و سرباز عراقی که ستار نام داشت توانست نه تنها پیش نمار بلکه مکّبر و مداح را نیز شناسائی کند و از اول تا پایان نماز و حتی خواندن تعقیبات را مشاهده کرده بود. آن روز من هم که گهگاهی تعقیبات را می خواندم بهمراه پیش نماز آسایشگاه که از بچه های یزد بود و ارشد آسایشگاه آقای یاوری و یک نفر دیگراز اسرا که مکبر بود، به اتاق عراقی ها رفتیم و حسابی از ما پذیرائی کردند بنحوی که مدتها اثرات کابل ها روی بدنمان بود و هنگام حمام رفتن، بچه ها ما را دست می انداختند و می گفتند:

-        " این قسمت در آتش جهنم نمی سوزد".

آن روز پیش نماز را بیشتر از ما کتک زدند و سپس او را بهمراه ارشد آسایشگاه به 10 روز سلول انفرادی محکوم کردند و در اولین انتقال نیز او را به اردوگاه دیگری منتقل کردند.

ماه مبارک رمضان

 

حلول ماه مبارک رمضان مبارک 

  

ماه مبارک رمضان - زخم عشق  

شاید بتوان یکی از سخت ترین دوران اسارت را ماه مبارک رمضان نام برد. در این ماه مشکلات بچه ها چندین برابر می شد و تحمل مشکلات این دوران جز در سایه لطف الهی میسر نمی شد. عراقی ها به روزه گرفتن ما اعتقادی نداشتند و به همین دلیل غذای ما را طبق روال همیشگی در ساعتهای مقرر توزیع می کردند. ما هم مجبور بودیم این غذا را ساعتها در آسایشگاه بدون هرگونه وسیله ی سرمازائی و در هوای گرم و داغ عراق نگهداری کنیم. از طرف دیگر مقدار این غذا آن قدر کم بود که برای تامین حداقل انرژی خود نیاز به آن داشتیم و نمی توانستیم از آنها چشم بپوشیم. این غذاها که از ظهر تا هنگام اذان مغرب و از عصر تا اذان صبح در آسایشگاه می ماندند در بیشتر مواقع فاسد می شدند. با خوردن این غذاها بیش از 90 درصد بچه ها اسهال میگرفتند.

اسهال آن هم برای بیشتر نفرات آسایشگاه و بدون دستشوئی و... . خودتان میتوانید فکرش بکنید که چه اتفاقی می افتاد و چه زجری باید تحمل می کردیم. باز هم عده ای میگفتند که در این شرایط روزه جایز نیست ولی دوباره همان جوابی را که برای وضو گرفته بودند می گرفتند.

ادعای کوچکی نیست که تنها بیماری که میتوانست یک اسیر را از پا درآورد اسهال بود، زیرا هم بدن بچه ها را ضعیف و بیمار می کرد و از نظر طهارت ما را دچار مشکل می ساخت. نمی دانم چطور این قضیه را بیان کنم که حق مطلب ادا شود. در آن شرایط سخت و طاقت فرسا تصمیم گیری در خصوص ترک یک عمل مستحب و یا واجب به آسانی تصمیماتی که دوستان ما در آزادی میگیرند نبود که خیلی راحت خودشان را توجیه می کنند که مثلاً روزه بر من واجب نیست و یا بهانه های دیگر، ولی در اسارت خیلی کم میتوانستیم افرادی را پیدا کنیم که به آسانی اینگونه تصمیم بگیرند. دید اسرا نسبت به واجب و حتی مستحب ها با دید امروزی ما و بویژه نسل جوان بسیار متفاوت بود. در اسارت سختیها را خیلی راحت به جان میخریدند و خم هم به ابرو نمی آوردند ولی اکنون در کمال رفاه و امکانات ...

گرمای طاقت فرسای عراق در ماه رمضان نیز مشکل دیگری بود. تشنگی خیلی زود بر بچه ها مستولی می شد. بعضی اوقات آن قدر گرما شدید بود که بچه ها پیراهن های خود را بالا میزدند و شکم خود را روی موزائیک کف آسایشگاه می چسباندند تا شاید کمی خنک شود. بچه ها با حوله یکدیگر را باد میزدند و اگر کسی حالش خیلی بد می شد چند نفری او را باد میزدند تا کمکی کرده باشند. هنگام شروع اذان نیز کسی چیزی نمی خورد تا اذان و نماز مغرب تمام شود.

لازم است از لذت های اسارت بویژه در ماه مبارک رمضان هم بگویم. هنگام نماز صبح و برای صرف سحری بچه ها شور شعفی خاص داشتند. گروههای غذائی درهم میریخت و سفره ای بزرگ وسط آسایشگاه پهن می شد. بچه ها از چند ماه قبل از شروع ماه مبارک رمضان شیر خشک، شکر و دیگر مواد غذائی مانند نان خشک را که می شد نگهداری نمود ذخیره می کردند و همه سر یک سفره نشسته و از آنها پذیرائی می شد. دعای سفره را همگی و با صدای بلند و البته بنحوی که عراقی ها متوجه نشوند با شور خاصی می خواندیم و انتهای دعای سفره را با عبارت " و زوجنا بحورالعین" به پایان رسانده و همه میخندیدند. در بعضی اوقات هم آنهائی که از خصوصیات حورالعین اطلاع داشتند تعریف های با مزه ای از آنها می کرده و باعث خنده و تفریح بچه ها می شد. دعاهای سحر و دیگر ادعیه ماه مبارک رمضان نیز حال و هوائی خاص داشت و لذتی فراموش نشدنی را به بچه ها می داد.

در بیشتر شبهای ماه مبارک رمضان بچه ها بیدار بودند و به نماز شب می پرداختند. در ماه مبارک رمضان فرصت قرائت قرآن خیلی کم بود چون قرآن به تعداد کافی وجود نداشت و همه بچه ها هم می خواستند از کتاب الهی بهره ببیرند. ناچار قرآن ها را نوبت بندی کرده بودیم و به ترتیب از آن استفاده می کردیم. حفظ آیات و سوره های قرآن کریم در دوران اسارت بس دیدنی بود و خیلی از بچه هائی که اکنون حافظ کل قران مجید هستند، عمده فعالیت خود را در ماه مبارک رمضان شروع نمودند.

هنگام اذان مغرب نیز معنویتی خاص وجود داشت با این تفاوت که در این موقع بیشتر بچه ها در حال تشنگی و گرسنگی بودند و رمقی در بدن نداشتند. بچه ها برای افطاری نیز برنامه هائی ترتیب می دادند و با شیر و یا آب گرم از یکدیگر پذیرائی می کردند. دعاهای شب هنگام تا زمان رفتن عراقی ها بصورت انفرادی انجام می شد و بعد از رفتن سربازان عراقی و کمی هم قوت گرفتن و رفع عطش نمودن برنامه های گروهی انجام می شد. دعاها دسته جمعی نیز خوانده می شد. شبهای قدر حال عجیبی در بچه ها ایجاد می کرد. در این شبها همه بچه ها از خود بیخود بودند و شاید به جرأت بتوان گفت که در این ایام و شهادت حضرت علی علیه السلام آسایشگاه یک جو زمینی نبود و همه سعی داشتند ارتباط معنوی با خداوند متعال و ائمه اطهار داشته باشند.

ماه مبارک رمضان برای خیلی از اسرا ماه خودسازی و تهذیب نفس هم بود. بیشتر بچه ها در این ایام با خود عهد هائی بسته و اجرا می کردند که بیان آنها در توان اینجانب نیست. فقط به یک مورد اشاره می کنم که یکی از بچه ها در ماه مبارک رمضان و قبل از ورود به آسایشگاه کفشهای کتانی بچه ها را از گرد و خاک تمیز می کرد و آنها را خیلی مرتب در جای خود قرار می داد و به این ترتیب سعی می کرد در ماه رمضان به دیگران خدمت کند و از طرفی با نفس خود مبارزه کرده باشد.

اثرات ماه مبارک رمضان تا مدتها در بین اسرا وجود داشت. در اسارات نه تنها به استقبال ماه مبارک رمضان میرفتیم بلکه بعد از اتمام ماه مبارک رمضان نیز به توصیه حضرت امام ره روزهای دوشنبه و پنجشنبه را نیز روزه میگرفتیم. روزه گرفتن در صبر و مقاومت بچه ها نقش چشمگیری داشت. به حدی که حتی عراقی ها هم به این امر پی برده و در ماه مبارک رمضان کمتر با بچه ها درگیر و یا بهانه گیری می کردند. قرائت کلام ا.. مجید نیز در اسارت نقش مهمی داشت. البته عراقی ها نسبت به قرائت قرآن با صدای آهسته و بصورت انفرادی حساسیتی نشان نمی دادند و در این مورد بچه ها میتوانستند به قرائت قرآن بپردازند.

برخی از بچه ها در ماه مبارک رمضان حداقل یکبار ختم قرآن می کردند و عده ای هم چندین بار تمامی قرآن را تلاوت می کردند. کلاسهای مختلف احکام و اخلاق در طول ماه مبارک رمضان برگزار می شد. در این ماه کلاسهای دیگر از جمله زبانهای خارجه و غیره تعطیل می شدند و فقط کلاسهائی که با معنویت مربوط می شدند دائر بودند. میزان ذکرهای یومیه و هفتگی که همیشه توسط یکی از بچه ها اعلام می شد در ماه مبارک رمضان چند برابر می شد. در ایام ماه مبارک رمضان سعی شد حتی حرف بی مورد هم نزنند، تلاش شد این ایام را تا آنجا که امکان دارد بدون توجه به دنیا و مادیات بگذرانند. به همین خاطر گفتگوها و معاشرت ها نیز خیلی کم می شد و بیشتر بچه ها در این ایام مشغول ذکر و عبادت بودند و توجهی به دیگر مسائل نداشتند.

 

 

ورزش در اسارت

ورزش در اسارت - زخم عشق

ورزش یکی از مسائلی بود که از بدو اسارت تا زمان آزادی فکر اسرا را بخود مشغول می کرد. ورزش برای حفظ سلامتی جسم و حتی برای تقویت روحیه جهت فراموشی درد و رنج راهکار مناسبی بود. در اوایل اسارت عراقی ها ستخگیری های زیادی داشتند و اجازه ورزش کردن را نمی دادند. دویدن و نرمش کردن در اردوگاه ممنوع بود. اجازه هیچگونه حرکت ورزشی برای اسرا صادر نمی شد. اما همیشه این عراقی ها نبودند که تصمیم نهایی را می گرفتند. اسرا همیشه راههایی برای رهائی از قوانین غیر انسانی عراقی ها پیدا می کردند.

هنگامیکه اسرای کمپ 9 رمادیه کم کم داشتند جراحت ناشی از ترکش ها و گلوله ها را به فراموشی می سپردند برای حفظ سلامتی و شادابی خود رو به ورزش آوردند. ورزش راه خوبی برای گذران دوران اسارت، حفظ سلامتی و روحیه اسرا بود. برای این منظور، با چند نفر از بچه ها تصمیم به ورزش کردن گرفتیم. تنها جا و فضایی که عراقی ها از بیرون آسایشگاه روی آن دید نداشتند، پشت در ورودی بود که فضایی حدود 3 متر مربع را پوشش می داد. امتیاز دیگر این مکان عدم استفاده آن توسط اسرا برای خواب بود که بعلت قرار گرفتن پشت در تقریباً بلا استفاده مانده بود. یکی از دوستان رزمنده اهل تبریز بنام رحیم فتحی به ورزش کشتی آشنایی و تسلط داشت و مقرر گردید وی بهمراه من و اسیری دیگری بنام محمد تقی زاده که از رزمندگان بسیجی اصفهان بود و یکی از خوشنویسان اردوگاه هم بشمار میرفت به ورزش کشتی بپردازیم.

صبح ها بعد از اقامه نماز صبح به نرمش و ورزش کشتی می پرداختیم. این اولین کلاس ورزشی بصورت مخفیانه در کمپ 9 قاطع 2 بود که توسط ما در مرداد ماه 1366 آغاز شد و حدود 4 ماه ادامه داشت.

در دومین دیدار صلیب سرخ از کمپ 9 چند توپ فوتبال، والیبال و بسکتبال بهمراه راکت بدمینتون و تنیس به اردوگاه تحویل دادند و این وسایل شروعی برای انجام ورزش های دیگر در حیاط اردوگاه بود.

سه طرف اردوگاهی که ما در آن اسیر بودیم سیم های خاردار و طرف چهارم ساختمان دو طبقه ای قرار داشت. توپ ها و دیگر وسایل ورزشی تحویل ارشد آسایشگاه شده و با هماهنگی عراقی ها مقرر گردید پس از اتمام آمارگیری و آمدن اسرا به حیاط جهت هوا خوری کمی امکان بازی و ورزش داشته باشند.

بالاخره انتظار تعدادی از بچه ها از جمله من به پایان رسید و عراقی ها دروازه فوتبال کوچکی در دو طرف حیاط درست کردند و چند تیم برای بازی فوتبال تشکیل دادیم. تیم ما تیم دوم بود و با ورود تیم ما به زمین و شروع بازی وقتی خواستم توپ را پاس بدهم، آنرا به وسط سیم های خاردار انداختم. همه با تعجب به من نگاه می کردند، ولی کسی جرأت نزدیک شدن به سیمهای خاردار را نداشت. سرباز عراقی هم تمایلی به خارج کردن توپ از لا به لای سیمهای خاردار نداشت. قرار بر این شد فردای آنروز توپ جدیدی برای بازی در اختیار اسرا قرار دهند.

فردای آنروز توانستیم دو ساعت فوتبال بازی کنیم که این بازی موجب شد من درد شدیدی در ناحیه کمر خود احساس کنم بطوری که تا حداقل یک هفته به سختی راه می رفتم و توان بازی کردن را نداشتم. بدیهی بود که دلیل آن ضعف ناشی از نبود غذا، آب، میوه و دیگر ویتامینهای مناسب بود که بدن را در مقابل ورزشهای سخت و ورزش فوتبال که مدام در حال دویدن است مقاوم می کنند. بدین ترتیب با هر پاس یا شوت بالاخره توپ دوم هم در روز چهارم در میان سیم خاردار گیر کرد. حالا دیگر عراقی ها هم متوجه شده بودند که باید برای حل مشکل فکری بکنند. به همین منظور دو قطعه لوله بزرگ را به هم جوش دادند و بوسیله آن توپ ها را از لا به لای سیم خادار بیرون می آوردیم. هر چند چندین توپ که در عمق بیشتری قرار داشتند و امکان دسترسی به آنها در میان سیم های خاردار وجود نداشت، همانجا می ماندند و کم کم می پوسیدند.

برای بازی والیبال نیاز به تور داشتیم که ابتدا با ساختن یک طناب از نخ جوراب مشکل را حل می کردیم و سپس یک تور هم نصب کردند که دقیق به خاطر ندارم صلیب سرخ آورده و یا عراقی ها ولخرجی کرده بودند.

مشکل افتادن توپ در میان سیم های خاردار همچنان وجود داشت. عراقی ها هم برای حل مشکل از خود اسرا خواستند که سیم های خاردار که در انبار داشتند را به حیاط اردوگاه آورده و با دست خارهای فلزی آنرا جدا کرده و تبدیل به سیم های معمولی و عاری از خار نمایند. بدین ترتیب این پروژه هم با همت اسرا در حدود 3 ماه به پایان رسید. هر روز در ساعات هواخوری بچه ها کنار دیوار کریدور آسایشگاه می نشستند و با انگشتان خون آلود خود سیم های خاردار را از هم باز می کردند و تبدیل به تور فلزی برای نصب روی سیم های خاردار و دیواری و حلقوی می کردند. سرانجام پروژه به پایان رسید که حدود 3 ماه بطول انجامیده بود. اکنون یک تور بزرگ به ابعاد 4×20 تهیه شده بود. اکنون درصد توپ هایی که درون سیم های خاردار می افتادند بسیار کم بود. ولی این امر دیری نپائید و با تقسیم اسرای کمپ 9 به سایر اردوگاه ها مجبور به ترک آن اردوگاه که با زحمت در حال پیشرفت بود پایان یافت. مقصد بعدی ما اردوگاه کمپ 7 بود که ترکیبی از اسرای سالهای 62 الی 64 بودند. عمده اسرا در عملیتهای خیبر، بدر، قدس، قادر و چند عملیات کوچک دیگر اسیر شده بودند و بیشتر آنها را بسیجیان تشکیل می دادند ضمن اینکه تعداد سربازان ارتشی اسیر شده در آن عملیاتها کمتر از تعداد بسیجیان بودند.

در کمپ 7 بحث ورزش فقط به توپ ، فوتبال و والیبال ختم نمی شد. عده ای از بچه ها بودند که آشنایی با انواع فنون رزمی که روزی در ایران فرا گرفته بودند. مانند: کونگ فو، کاراته، تکواندو و ...

زمان تمرین و مسابقات ورزشهای رزمی به طور معمول غروب و شب هنگام بود. زمانی که عراقی ها آخرین آمار را می گرفتند و از آسایشگاه بیرون می رفتند ما شروع به تمرینات ورزشی می کردیم. غروب که می شد با همت بچه ها همه پتوها جمع می شد و فضای مناسبی را برای انجام ورزش رزمی اختصاص می دادیم و دو نفر یکی در ابتدا و دیگری در انتهای آسایشگاه نگهبانی می دادند. نگهبان ها هر کدام چوب کوچکی که سر آن یک تکه آینه وصل کرده بودند و می توانستند رفت و آمد سربازان و نگهبان های عراقی را کنترل کنند و هر وقت سربازی نزدیک می شد می گفتند:

-        وضعیت قرمز است...

و ما سریع پتوها را مجددا پهن می کردیم و آسایشگاه را به حالت اول در می آوردیم. هدف عمده از ورزش رزمی آمادگی جسمانی اسرا و یا احیاناً استفاده از آن هنگام فرار بود. از نظر عراقی ها ورزش های رزمی ممنوع بود و اگر موضوع را می فهمیدند به شدت برخورد می کردند. البته عراقی ها آنقدر ساده نبودند و توسط جاسوس ها و یا حوادث غیر منتظره می فهمیدند و بچه ها را تنبیه می کردند.

ورزش های رزمی 3 الی 4 ماه در کمپ 7 رمادیه  ادامه داشت. تا اینکه با ورود توپ و دیگر وسایل ورزشی جای خود را به فوتبال و بسکتبال و دیگر ورزشها دادند.

با آمدن ما به کمپ 7 وضعیت ورزش تغییر کرد. اسرا با مدیریت خوبی که داشتند با همکاری گروه زیرزمینی که فعالیت های بیشتری را داشتند ورزش را جزء کارهای اساسی در اسارت قرار دادند. همانطور که پیش از این بیان شد در روزهای اول اسارت ورزش ممنوع بود. اردوگاه ما دارای زمین کوچکی بود که فاصله بین دو ساختمان را بعنوان یک حیاط برای هواخوری و ورزش در اختیار ما قرار داده بود این حیاط حدودا 200 متر مربع از محوطه اردوگاه را تشکیل می داد. یک قسمت از آنرا برای زمین فوتبال و در گوشه ی دیگر حلقه ای برای بازی بسکتبال را به دیوار متصل کرده بودن که بیاد ندارم آیا این حلقه را قبل از آمدن ما نصب کرده بودند و یا بعد از آمدن ما. زمانی که صلیب سرخی ها آمدند تعدادی توپ بسکتبال و فوتبال برایمان آوردند. بچه ها در هر آسایشگاه که علاقه مند بودند در قالب تیم های مختلف تقسیم بندی شدند و برای هر آسایشگاه مسئول ورزش و برای کل اردوگاه هم یک نفر مسئول ورزش تعیین شد. تیم والیبال 1و 2 و تیم های فوتبال 1و2و3 تشکیل گردید که تیم فوتبال گروه 1 از افراد زرنگ و آنهایی که مهارت خوبی داشتن تشکیل می شد و بقیه در گروههای متوسط و ضعیف قرار داشتند. در تیم والیبال هم تیم 1 از بچه های زرنگ و ماهر و تیم 2 از اسرای متوسطی بودند که علاقه مند به ورزش بودند. بدین ترتیب تیم های فوتبال و والیبال تشکیل شد. مسابقات منظمی در هر آسایشگاه و قاطع که 8 آسایشگاه داشت برگزار شد. در هر اردوگاه 3 تا 4 قاطع بود. ساختمان از دو طبقه تشکیل شده بود و هر طبقه 4 آسایشگاه داشت. در کمپ 7 چهار قاطع بود. در هر آسایشگاه حدود 60 الی 70 نفر اسیر زندگی می کردند. اما در زمان آتش بس اسرای بیشتری به این اردوگاه آوردند و هر آسایشگاه حدود 100 حتی 110 نفر را تشکیل می دادند که جا برای خوابیدن هم نبود.

مربی ورزشی هم داشتیم. از صلیب سرخ تقاضای سوت هم کردیم. مسابقات مختلف ورزشی برپا می کردیم و تیم ها با یکدیگر در قاطع ها مسابقه می گذاشتند. بچه ها با استفاده از جلد مقوایی دفتر ها و یا احیاناً اگر می توانستند چیزهائی را از عراقی ها تک میزدند و با استفاده از اسرایی که از استعداد خوشنویسی و نقاشی برخوردار بودند کارت جایزه هم می ساختیم. به هرتیمی که برنده مسابقات می شد کارت های جایزه می دادیم که من هم یکی از این کارتها را در یکی از بازیها که دوم شده بودیم گرفتم و هنوز آنرا در خانه نگه داشته ام.

سربازان عراقی افرادی حسود بودند. خیلی دلشان می خواست که با اسرا قاطی شوند. علاقه مند بودند که با بچه ها در این مسابقات شرکت کنند. همین که سوت آزاد زده می شد بچه هایی که اهل فوتبال و بسکتبال بودند، سریع می پریدند وسط و شروع به تیم گرفتن و بازی می کردند. گاهی اوقات که سوت آزاد زده می شد یکی از سربازان عراقی توپ نویی به دست می گرفت و می پرید وسط تا مگر بتواند با بچه ها بازی کند اما بچه ها علاقه ای به بازی با آنها نداشتند. بیشتر بدلیل جاسوس پروری و یا سوء استفاده از ارتباط با بچه ها بود. توپی که ما در اختیار داشتیم کهنه و فرسوده بود. زمانی که سوت آزاد زده می شد یک سرباز عراقی با توپ نو می آمد وسط حیاط و اسرا چون علاقه ای به بازی با آنها را نداشتند دور زمین می ایستادند. وقتی که عراقی ها آن وضعیت را می دیدند، با نارحتی و عصبانیت توپ را به سمت سیم های خاردار و یا به بیرون از محوطه اردوگاه پرتاب می کردند. به محض اینکه عراقی ها از زمین شرمنده و ناامید خارج می شدند، بچه ها به سمت زمین می دویدند و شروع به بازی می کردند.

در مناسبت های مختلف مسابقات ورزشی برگزار می کردیم، مانند دهه فجر، عید نوروز و هفته دفاع مقدس و... مسابقه می گذاشتیم. یادم هست در 22 بهمن سال 66 مسابقه فوتبال گذاشتیم. با همت بچه ها از خمیر نان و سهمیه شکری که داشتیم شیرینی درست کردیم و از عراقی ها هم دعوت کردیم که تماشاچی ما در این مسابقات باشند. عراقی ها صندلیهای خود را دور تا دور زمین چیدند و به تماشای بازی ها مشغول شدند. ما هم با شیرینی از آنها پذیرایی کردیم. حتی فرمانده اردوگاه را هم دعوت کردیم که نظاره گر مسابقات ما باشد.

بعد از چند روز هدف از تشکیل آن مسابقه توسط جاسو ها لو رفت و آنها به عراقی ها گفتند:

-        شما گول خوردید. آن مسابقات به مناسبت دهه فجر و 22 بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران برگزار شد و شما تشویق کننده آن بودید.

به هر حال آنها هم ساکت ننشستند و ارشد های آسایشگاه ها و عده ای از بچه ها که ورزشکار بودند و یا از دست اندرکاران برگزاری مسابقات بودند، تنبیه کردند اما نه به آن صورت که اتفاق خاصی برای بچه ها بیافتد.

ورزش در اردوگاه کمپ 7 که چهار سال از عمر من در آن گذشت روال خوبی داشت. ورزش باعث سلامتی، تنوع و حفظ روحیه و به نوعی مبازره با عراقی ها بود. البته عراقی ها هم سکوت نکرده و گاهی اوقات اذیت می کردند. مثلاً وقتی می دیدند بچه ها در حال ورزش کردن و بازی هستند بیخود و بی جهت گیر می دادند و می گفتند که ورزش کردن ممنوع است و به روشهای مختلف اذیت می کردند.

مدتی بدین منوال گذشت. تا اینکه بعد از آتش بس و چند ماهی بعد از رحلت امام (ره) عراقی ها تصمیم گرفتند یک سری از اسرا جدید و قدیمی که در زندانهای موصل بودند را به اردوگاه ما آوردند تا بتوانند به این وسیله بین بچه ها تفرقه بیاندازند و مقاومت بچه ها را بشکنند ولی هرگز نتوانستند به هدف خود برسند. حتی اسرای جدید نیز به جمع ما پیوستند و در مقابل عراقی ها مقاومت کردند و جاسوسان نیز هرگز نتوانستند تشکل زیر زمینی اسرا را بهم بریزند. بعد از آتش بس عراقی ها اردوگاه ما را تقسیم کردند. بچه ها را به چند اردوگاه مختلف منتقل کردند. من جزء اسیرانی بودیم که به اردوگاه تکریت کمپ 17 منتقل شدیم. تکریت یعنی همان زادگاه صدام.

در ماههای اول که آنجا بودیم از ورزش خبری نبود. روزهای اول شرایط سختی داشتیم عراقی ها بچه ها را بسیار اذیت و شکنجه می کردند و اوقات هواخوری را بشدت محدود کرده بودند. این شرایط آنقدر وحشیانه و سخت بود که همان روز ورود به این اردوگاه یکی از بچه ها به شهادت رسید.

عراقی ها تا قبل از آمدن صلیب سرخ اجازه ورزش را نمی دادند و می توان گفت که علاقه ای نداشتند. با ورود صلیبی ها و از همه مهمتر حاج آقا ابوترابی توانستیم مانند کمپ 7 ورزش را از سر بگیریم.

اردوگاه تکریت کمپ 17 فضای مناسبی برای ورزش بخصوص والیبال و فوتبال داشت. با همت آقای ابوترابی که تأثیر خوبی هم در اسرا داشت و هم در سربازان عراقی توانستیم محوطه وسیع اردوگاه را به دو قسمت فوتبال و والیبال تقسیم کنیم. حاج آقا ابوترابی با آگاهی و درایتی که داشت توانست تأثیر خوبی بر روی اسرایی که دست به مبازراتی می زدند که فایده ای هم نداشت بگذارد و از طرف دیگر افسران و سربازان عراقی را وادار به تغییر رفتار و رویه در ارتباط با اسرا نماید.

با آمدن ابوترابی به اردوگاه تکریت کمپ 17 ورزش بخصوص فوتبال و و الیبال دوباره جان گرفت.

هوا در بیابانهای تکریت طاقت فرسا و بسیار گرم بود. بطوری که اسرا طاقت ایستادن در آفتاب را نداشتند. به همین دلیل هم فرصت برای ورزش کردن محدود بود. اگر می توانستیم و گرما اجازه می داد از ساعت 3 الی 6 بعد از ظهر نهایت استفاده را برای ورزش کردن بردیم. بدیهی بود که ساعت 7 بعد از ظهر عراقی ها برای گرفتن آمار شامگاهی سوت می زند و ما را داخل آسایشگاه می فرستادند تا فردا صبح ساعت 7 که سوت آمار صبحگاهی زده می شد همچنان در آسایشگاه بسر می بردیم.

در اردوگاه تکریت کمپ 7 ورزشکارهای خوبی از جمله آقای ابوترابی داشتیم.

قصه علی درودی که روزی تیغ به گردن یک سرباز عراقی زده بود و عراقی ها او را به سلول انفرادی انتقال داده بود و کمی از لحاظ روانی دچار مشکل شده بود در قسمتهای دیگر همین کتاب آمده است. یادم هست که یک روز به آقای ابوترابی گفت:

-        باید با من والیبال بازی کنی! آن هم تنهایی...

ابوترابی که در آن سالها سنی از وی گذشته و 54 ساله بود در یک طرف تور و طرف دیگر علی ایستاد و شروع به بازی والیبال کردند. تصور کنید در دمای بالای 45 درجه سانتیگراد بیابانهای تکریت در مقابل جوان 20 ساله ای که خیلی دوست داشت با ابوترابی بازی کند. ساعتها در آن هوای گرم بازی کردند تا اینکه هر دو خسته شدند بطوری که نفس نفس می زدند، هر دو روی رملهای داغ زیر تور والیبال افتادند.

ابوترابی خیلی به بچه ها اهمیت می داد و از خصوصیات بارز او این بود که برای حفظ اسرا از خود مایه می گذاشت. کم کم که به آزادی نزدیک شدیم و درصد تنبیه و شکنجه تقلیل یافت و بدیهی بود که فرصت زیادی برای ورزش کردن پیدا کردیم.

یک روز تصمیم گرفتیم یک مسابقه فوتبال بین اسرا و سربازان عراقی داشته باشیم. که در نهایت شگفتی تیم اسرا بازی را 1-2 یا 2-3 بردند. اردوگاه را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کرده بودند. تکریت 1 و 2 که من جزء تکریت 1 بودم و بقیه دوستان دیگر در تکریت 2 بودند. اکنون هر آسایشگاه با ورود اسرای جدید حدود 100 الی 110 نفر می بودیم. با جلب موافقت عراقی توانستیم یک مسابقه بین دو اردوگاه تکریت 1 و 2 برگزار کنیم. به هر حال از هر مناسبتی برای برگزاری مسابقات ورزشی و دادن روحیه به بچه ها استفاده می کردیم.