منافقین - زخم عشق
بخش دوم
سلول انفرادی واقعاً جای وحشتناکی بود که با وجود تعداد زیادی اسیر و هوای گرم عراق خیلی ما را آزار می داد. اما هیچکس ناراحت نبود و فقط غبطه می خوردیم که چرا نتوانستیم آن طور که شایسته بود حساب منافقان را کف دستشان بگذاریم.
شاید بتوان گفت اوقاتی که در سلولهای انفرادی سپری می شد یکی از معنوی ترین اوقات بچه های اسیر بود. حال فرقی نمی کرد که یک نفر و یا چند نفر در سلول باشد. معمولاً ابتدای ورود به سلول انفرادی که همیشه همراه با کتک کاری بود را با ذکر ائمه و با صدای بلند و یا آهسته شروع می کردیم. بعد از اینکه عراقی ها در سلول را می بستند و می رفتند، به نماز می ایستادیم و چند رکعت نماز می خواندیم. نماز در سلول انفرادی آرامش خاصی را ایجاد می کرد. بعد از نماز به سجده می افتادیم و با بدنی کوفته و در برخی اوقات خون آلود به درگاه خداوند متعال تضرع می کردیم، چنان نیروئی به ما القاء می شد که اگر عراقی ها هزاران بار فشارهای خود را مضاعف می کردند هرگز نمی توانستند نتیجه ای دلخواه بگیرند. معمولاً دعای توسل را با صدای بلند و یا در دل زمزمه می کردیم. البته اگر چند نفر در سلول بودیم گاهی اوقات نماز را به جماعت و دعاها را دسته جمعی می خواندیم که نیرویش به مراتب از حالت های انفرادی بیشتر بود. با توجه به وحشی بودن عراقی ها اندام ما پراز خون می شد و امکان طهارت و غسل هم وجود نداشت. لذا با تیمم نماز می خواندیم و گاهی اوقات با هم شوخی نیز می کردیم و می گفتیم:
- این اندازه خون روی لباس و یا بدن اشکال ندارد چون چندین برابر از یک سکه دو ریالی بیشتر است و دقیقاً اندازه یک سکه نمی باشد.
آنشب را در سلول انفرادی با هر زحمتی بود سپری کردیم و فردای آن روز هم عراقی ها بعد از گرفتن آمار و پذیرائی با کابل و باطوم ما را به محوطه آوردند و اجازه دادند به دستشوئی برویم و زیر اشعه آفتاب ما را نگه داشتند و به سراغ وسایل ما رفتند تا تفتیش کنند. منافقین به عراقی ها گفته بودند که ما با سیم خاردار سوزن و دیگر وسائل برای درگیری درست کرده ایم و عراقی ها هم تصمیم گرفته بودند وسایل ما را تفتیش کنند. از آسایشگاه یک شروع کردند و هرگاه به وسایل بچه های بسیجی می رسیدند او را صدا می زدند و در حضور خودش تفتیش را انجام می داند.
خیلی چیزها در اسارت ممنوع بود از جمله سیم، سیخ، تیغ، سوزن و بویژه دفترچه های حاوی ادعیه و زیارت ها که جرمش بسیار سنگین بود. من سه یا چهار دفترچه با خودم داشتم که حاوی بیشتر ادعیه و زیارت ها بود. این دفترچه ها را خودم از روی مفاتیح و روی کاغذ سیمان نوشته بودم وبا سوزن آن را دوخته و به شکل دفترچه درآورده بودم. این دفترچه ها را زیر رویه ی متکاء قرار داده بودم و همیشه زیر سرم بود. اگر عراقی ها این دفترچه ها را پیدا می کردند خیلی برایم بد می شد و علیرغم شکنجه های بسیار شاید کارم به استخبارات بغداد هم می رسید. بعد از حدود دو ساعت زیر اشعه خورشید و در تابستان عراق نوبت آسایشگاه ما شد و ارشد آسایشگاه اسم مرا صدا زد. برای لحظه ای در جای خودم میخکوب شدم. پیدا کردن این دفترچه ها خیلی راحت بود و من تقریباً مطمئن بودم که عراقی ها آنها را پیدا می کنند. زیر لب مشغول ذکر گفتن و توسل به ائمه اطهار بویژه امام حسن مجتبی(ع) بودم. من همیشه علاقه خاصی به امام حسن مجتبی علیه السلام این کریم اهل بیت داشتم. هرگاه در دعای توسل به نام مبارک ایشان می رسیدم بی اختیار اشکهایم سرازیر می شد. این علاقه در وجود من نا آگاهانه بود و هیچگاه نتوانستم به دلیل آن پی ببرم ولی این بهترین غنیمتی بود که در جنگ بدست آوردم. این احساس را اولین بار در پشت خط و در منطقه دشت عباس هنگام خواندن دعای توسل در نمازخانه آن جا پیدا کردم و مدت زیادی و حتی همین الان نیز ذهنم را مشغول کرده است و همیشه بدنبال یافتن راز این محبت هستم. گاهی اوقات به خودم وعده می دهم که حتماً حضرت امام حسن علیه السلام هم نظری به من دارد ولی خیلی زود و با مشاهده اعمالم آن را رد می کنم. گاهی اوقات تشابه در تاریخ تولد خودم و سن حضرت مرا بسوی تئوری دیگری می کشاند و هزاران دلیل و راه دیگر. ولی خیلی خوب این حس را درک می کنم که برای من این امام و آقا جایگاه دیگری دارد.
وقتی اسمم را خواندند ناخودآگاه به حضرت امام حسن علیه السلام متوسل شدم و همانجا نذر کردم که سه روز متوالی روزه بگیرم. وقتی به آسایشگاه رسیدم، سرباز عراقی داشت وسایلم را بهم می رخت و از من پرسید:
- اینها مال توست؟
- بله.
سراغ متکاء رفت و سریع جلدش را درآورد. من انتظار داشتم که دفترچه ها روی زمین بیافتند و داشتم خودم را آماده می کردم که جوابی به عراقی ها بدهم و همینطور خودم را برای ضربه های کابل و باطوم آماده می کردم. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد، سرباز عراقی جلد پارچه ای متکاء را وارونه هم کرد و ابر آن را نیز چند بار در دستانش پیچاند ولی اثری از دفترچه های دعا نبود. نمی توانستم این موضوع را برای خودم تجزیه و تحلیل کنم . هضم این قضیه ای که با چشم خودم دیده بودم مرا میخکوب کرده بود و زیر لب ذکر "الحمد الله یا رب العامین" را زمزمه می کردم.
عراقی ها چیزی پیدا نکردند و مرا به صف دیگر بچه ها اضافه کردند. حوالی بعد از ظهر بالاخره تفتیش تمام شد و عراقی ها اجازه دادند داخل آسایشگاه شویم . وقتی وارد آسایشگاه شدم شتابان به سراغ متکاء رفتم و بدقت آن را جستجو کردم. خیلی زود متوجه شدم که این متکاء من نیست و مال شخص دیگری می باشد. به هر حال چیزی نگفتم و به انتظار ماندم. هنگام غروب آفتاب دوباره با صدای بلند اذان گفتم و همگی نماز خواندیم. این بار آسایشگاه در سکوت مطلق فرو رفته بود و منافقین در گوشه ای از آسایشگاه کز کرده بودند و جرأت نفس کشیدن نداشتند. بعد از صرف شام یکی از اسرائی که اهل کرمانشاه و از برادران اهل تسنن بود پیش من آمد و گفت:
- فکر کنم متکا من با مال شما عوض شده است!
از او پرسیدم:
- آیا عراقی ها وسایل تو را هم تفتیش کردند؟
- اگر قرار بود مال مرا هم تفتیش کنند که متکاء مان عوض نمی شد.
این کلمات را با لهجه شیرین کُردی گفت و بعد برایم توضیح داد که او هر شب متوجه این دفترچه ها که من بعد از استفاده جاسازی می کردم بوده است و نمی خواسته است عراقی ها این دفترچه ها را پیدا کنند. خیلی زود با این اسیر دوست شدم و تا پایان اسارت نیز با هم همراه بودیم. ایشان با وجودیکه از برادران اهل تسنن بود، به ائمه اطهار علاقه خاصی داشت و همیشه به آنها احترام می گذاشت.
بعد از درگیری با منافقین، آنها دیگر حاضر نبودند با ما در یک آسایشگاه باشند و عراقی ها هم به این نتیجه رسیدند که سیاست آنها نتیجه معکوس داشت و تصمیم گرفتند دوباره ما را به آسایشگاه قبلی و بین برادران بسیجی خودمان برگردانند.
بازگشت دوباره بین دوستانمان مانند برگشت دوباره به بهشت بود. دوباره توانستیم آن فضای معنوی را پیدا کنیم و از وجود اسرا عارف بهره مند شویم. روح بلند معنوی اسرا در اردوگاه رمادی کمپ 7 را از هر جهت بین بچه های اسیر می توانستیم مشاهده کنیم. برخوردهای صمیمانه، ایثار و فداکاری، سجده های نیمه شب و طولانی بچه ها، زمزمه های ترتیل قرآن مجید در نیمه های شب و در سلولهای انفرادی، اخلاق نیکو و مقاومت دلیرانه بچه ها همه و همه سرشار از معنویت بود. در این اردوگاه تقریباً امکان گناه کردن از بین رفته بود. من تا آن موقع چیزی از مدینه فاضله نمی دانستم و اگر می دانستم شاید آن را با مدینه فاضله مقایسه می کردم. دوستیها در اسارت غیر قابل وصف بودند. هیچگاه کسی چیزی را فقط برای خودش نمی خواست. عدالت در اسارت کم کم معنایش را از دست می داد و همانطور که مستحبات مانند واجبات عینی می شدند، ایثار و از خود گذشتگی نیز جای عدالت را می گرفت. گهگاه معدود کسانی پیدا می شدند که به واسطه فشار عراقی ها می بریدند و احتمال داشت به سوی دشمن بروند. در اینگونه موارد ما بسیار دقت می کردیم و تا حد امکان اینگونه افراد را مورد راهنمائی و کمک قرار می دادیم. اگر کسی اهل سیگار کشیدن بود، جیره ناچیز خود را به او می دادیم تا بتواند سیگار و یا توتون تهیه کند و دستش به سوی دشمن دراز نشود. در سایه معنویتی که در اسارت وجود داشت، بچه ها سعی می کردند جای عزیزانشان را نیز پر کنند و همدم و یاور یکدیگر باشند.
تصور یک آسایشگاه کوچک و محیطی بسیار محدود و وجود سلیقه ها و علائق مختلف و از همه بدتر فشارها و دد منشی های دشمن زندگی کردن به مدت چندین سال کار ساده ای نیست. امکان بروز هر گونه مشکلی وجود داشت و ما باید راه حلی برای فائق آمدن با اینگونه مشکلات پیدا می کردیم. تنها وسیله ای که توانست همه این مشکلات را حل کند و همه بچه ها را با عقاید و سلیقه های مختلف حول یک محور قرار دهد بنحوی که حس حسادت عراقی ها را تحریک می کرد، معنویت بود که ابتدا در سایه نماز بوجود آمد. خیلی از بچه های اسیر مراحلی را در اسارت طی کردند و به درجاتی از خود گذشتگی و اخلاص رسیدند که توانائی توصیف آنها را ندارم. این را بگویم که گاهی اوقات این فضای معنوی حتی عراقی ها را نیز که بگفته خودشان از رذل ترین پرسنل ارتش عراق برای اردوگاه اسرا انتخاب شده بودند را تحت تاثیر قرار می داد و گاهی آنها را مجبور به همکاری و یا چشم پوشی از بسیاری از مسائل می کرد. ای کاش می شد عقربه های زمان را به عقب برد و دوباره آن خلوص را چشید.
خیلی از بچه ها ذوق هنری داشتند و باز هم معنویت خود را در این مورد به نمایش می گذاشتند. بعضی از بچه ها با نخ حوله و پارچه های دشداشه های عربی سجاده هایی بسیار زیبا درست کرده و آیات قرآن کریم را با خطی خوش روی آنها گلدوزی می کردند که با مشاهده آنها روح انسان را نوازش می داد. عده ای دیگر با هسته خرما انواع مختلف تسبیح را می ساختند و برای ذکرهای نماز شب مورد استفاده قرار می دانند. حتی چند نفر با استفاده از سنگ ریزه های محوطه اردوگاه تسبیح سنگی و شاه مقصود ساخته بودند که باور این موضوع و ساختن تسبیح سنگی بدون هیچگونه ابزاری در ذهن هر کس نمی گنجد. ساخت مهر و اشیاء سنگی و گلی که همگی به آیات قرآن کریم و یا احادیث و ادعیه آراسته شده بود نیز تجلی بخش روح معنویت در اسارت بود. مبالغه نیست اگر بگویم، معنویت در همه جا و همه حال در اسارت قابل مشاهده و لمس بود. اسارت جائی بود که هرگز نماز کسی قضا نمی شد. اسارت جائی بود که هیچگاه اعمال بچه ها با ریا و غیبت آلوده نمی شد. حتی زمانی که عراقی ها خواستند ما را به زیارت کربلا و نجف ببرند، علیرغم آرزوی دیرینه ما فقط بخاطر اینکه نماز صبح ما با توجه به برنامه عراقی ها قضا می شد از زیارت چشم پوشی کردیم و درخواست عراقی ها را رد کردیم. آری نماز رکنی برای زدودن تمام پلیدی ها و جمع شدن حول محوری بود که در تمام شرایط ما را حفظ می کرد و این امکان را به ما می داد که با وجودیکه در ظاهر هیچ سلاحی نداشتیم بتوانیم جانانه مقاومت کنیم و دشمن را از پای درآوریم.
منافقین - زخم عشق
بخش اول
شاید اگر امروز از من بپرسند که آیا حاضری دوباره با همان شرایط سالهای اسارت به عقب برگردی و دوباره اسیر باشی؟ همه ی دوران اسارت را بپذیرم بجز چند ماهی که بین منافق ها بودم. در این مدت چنان زجری کشیدم که هرگز نمی خواهم دوباره در آن شرایط باشم. نمی دانم این اسم پر معنی چگونه برای این گروه مزدور و خائن انتخاب شد که واقعاً در خور این قوم لعنت شده می باشد. آن دوران بقدری سخت و زجرآور بود که من حاضر بودم خودم را میان سیمهای خاردار انداخته و با گلوله سربازان عراقی کشته شوم ولی در آن شرایط قرار نگیرم. بوی بد و متعفن نفاق آن قدر چندش آور است که تحمل آن برای یک لحظه هم سخت است. عراقی ها تعدادی از اعضاء گروهک منافقین را به کمپ 7 آورده و می خواستند با ادغام این افراد با دیگر اسرا مقاومت بچه ها را بشکنند. از طرف دیگر عراقی ها عده ای از بچه های مقاوم در اسارت را نیز به دیگر اردوگاه ها منتقل نموده و سعی کردند وضعیت را برای اسرای منافق مناسب کنند. از بد حادثه من هم به اتفاق 7 نفر دیگر از اسرای بسیجی به آسایشگاه منافق ها منتقل شدیم. وضعیت منافق ها خیلی مسخره و مضحک بود. در بیشتر مواقع با یکدیگر دعوا و دائم کتک کاری می کردند. با عراقی ها روبوسی می کردند و حتی جاسوسی دوستان خود را هم به عراقی ها می کردند. در مکالمه های خود از حرفهای رکیک و ناسزا استفاده می کردند. هیچ به مسائل انسانی و مذهبی معتقد نبودند. به راحتی به مقدسات توهین می کردند و این موضوع قابل تحمل نبود و ما هم مجبور می شدیم با آنها درگیر شویم. زور عراقی ها هم روی زور آنها بود و همیشه ما باید از هردو طرف کتک می خوردیم ولی شب هنگام که عراقی ها در اردوگاه نبودند، نمی توانستند با ما طرف شوند و خیلی راحت شکست می خوردند.
این منافقان از اسرائی بودند که به دلائل مختلف بعد از اسیر شدن در میدانهای نبرد و یا تسلیم کردن خودشان در زمان جنگ هنگام اقامت در اردوگاه های اسرا به تبلیغات و رفاهی که منافقین از قبل خیانت به مردم ایران و رزمندگان نصیبشان شده بود دلخوش کرده بودند و به جمع خاسرین دنیا و آخرت پیوسته بودند. از نظر ایمان و عقیده پوچ بوده و چیزی در ذات خود نداشتند. منافقین در اسارت به هیچ قانون مادی و یا معنوی حتی بین خودشان پایبند نبودند. همیشه تنها و تنها به فکر سپری کردن عمر ننگین خود بودند و آرامش لحظه ای از زندگی ذلت بار خود را بر هر چیزی در دنیا ترجیح می داند. توصیف نمودن این حیوانات انسان نما بسی مشکل است و از همه دشوارتر نشان دادن خوی وحشی و منفور این قوم می باشد که در هیچ الفاظ نمی گنجد.
منافقان یکی از دلائل شکست خود و مشکلات رودروی آنها را بسیجیان می پنداشتند و همواره می گفتند که بسیجیان باعث قوام حکومت اسلامی شده و این گروه تمامی معادله های رهبران آنها را برهم زده اند. سردمداران این طیف حقیر در بیرون از اردوگاه های اسارت نیز مجلات و جزوه هائی سراسر کذب محض را به این افراد می دادند و با وعده های توخالی که اگر مقدار دیگری مقاومت کنید شما را به اروپا منتقل می کنیم. بیش از ده سال این فریب خوردگان را در انتظار نگه داشته بودند و تعداد کثیری از آنها نیز دچار بیماری اعصاب و روان شده بودند.
عراقی ها بقول خودشان ما را برای تنبیه شدن از بقیه بچه ها جدا کرده و میان منافقان قرار دادند تا به اصطلاح آنها دست از مخالفت برداریم. روش بسیار زیرکا نه ا ی بکار گرفته بودند بطوری که در این مدت بیشترین رنج و تألم را تحمل نمودیم.
روزهای اول در آسایشگاه منافقان هنگام نماز خواندن مزاحم ما می شدند و سعی می کردند با داد و فریاد کردن و یا شوخی های رکیک و حتی به زمین انداختن بچه ها نماز ما را دچار اخلال کنند. از آن جا که می دانستند ما به طهارت و وضو اهمیت خاصی می دادیم، سعی می کردند هر طور شده طهارت آسایشگاه و بسیجیان را از بین ببرند. بعضی از آنها بیش از 45 سال سن داشتند در کمال وقاهت پشت در ورودی آسایشگاه بصورت ایستاده و بدون پوشاندن عورت ادرار می کردند و قسمت جلو آسایشگاه را که معمولاً محل زندگی ما بود را نجس می کردند. با وجودیکه که نامحرمی در آنجا حضور نداشت، ما برای تعویض پیراهن خود از پوشش پتو استفاده می کردیم، این حیوانات دوپا بدون هیچگونه شرم و حیائی اقدام به تعویض لباس زیر خود می کردند و دیگران هم با خنده و تمسخر کلماتی را بر زبان میآوردند که از بازگوئی آنها شرم دارم.
هنگام پخش اذان از تلویزیون عراق، آن را خاموش می کردند و در عوض به لهو و لعب می پرداختند. به مسئولین مملکت توهین و از هر طریق ممکن برای آزار و اذیت ما استفاده می کردند.
ناچار تصمیم به مقابله گرفتیم و با همفکری بقیه برادران بسیجی برنامه ریزی هایی کردیم که بتوانیم با آنها مقابله کنیم. سلاح موفق منافقین عراقی ها بود که همیشه از آنها پشتیبانی می کردند و ما می بایست هرطور شده این اسلحه را ازکار بیاندازیم. لذا تصمیم گرفتیم بتدریج آنها را زیر فشار گذاشته و بصورت پنهانی آنها را تهدید به قتل کنیم.
یک روز غروب هنگام اذان، ارشد آسایشگاه تلویزیون را خاموش کرد و من هم بلافاصله برخاستم و با صدای بلند شروع به اذان گفتن کردم. هرچه منافقین سعی کردند با خنده و جوک و تمسخر مانع شوند موفق نشدند. سپس به نماز ایستادیم و به محض شروع نماز دوباره تلویزیون را روشن کردند. بین دو نماز بطرف تلویزیون رفتم و آن را خاموش کرده و از برق کشیدم و دوباره به نماز ایستادیم. وسط نماز عشاء دوباره تلویزیون را روشن کردند و بعد از نماز یکی از سرکردگان منافقین بنام رحیم حق مهر مرا صدا زد و گفت:
- " اگر اینجا بخواهی گردن کلفتی کنی با سازمان طرف هستی!"
من هم گفتم:
- اینجا اگر کسی بخواهد مزاحم ما شود با ما طرف هست و باید آماده هرگونه عکس العملی شود.
سپس یکی از منافقین به طرف من آمد، چند نفر از بسیجیان نیز به هواداری من برخاستند و درگیری شروع شد. من بهمراه یکی از بچه های مشهد که فکر کنم نامش محمود بود و دو تن از بچه های نجف آباد اصفهان و چند نفر دیگر که هم اکنون دیگر اسمشان را فراموش کرده ام در میان تعداد زیادی از منافقین قرار گرفتیم. چند نفر از افرادی که منافق نبودند و از کُردهای به اصطلاح علی اللهی بودند با دیدن این وضعیت به حمایت از ما برخاستند و ما توانستیم منافین را در اولین قدم شکست دهیم. آن شب منافقین از ترس تا صبح نخوابیدند و بنوبت کشیک می دادند.
صبح فردای آن روز به محض باز شدن در آسایشگاه یکی از منافقین به سمت عراقی ها رفت و شرح اتفاق شب گذشته را دقیق گزارش داد. عراقی ها بعد از یکی دو ساعت مرا صدا زدند و بعد از کمی کتک زدن گفتند:
- چرا اذان گفته ام! مگر من موذن هستم؟
و تهدید کردند که اگر دوباره تکرار شود مرا به اردوگاه اسرای مفقودین میبرند و بعد از کتک کاری مفصلی به آسایشگاه فرستادند. ضمن اینکه چند تن دیگر از بچه ها را نیز به همین روش تنبیه کردند.
آنروز هنگامی که آمار عصرگاهی گرفته شد و همه اسرا را داخل آسایشگاه کردند، من وسط آسایشگاه فریاد زدم:
- اگر کسی اینجا بخواهد جاسوسی کند خونش پای خودش است، اگر کسی عرضه ندارد از خودش دفاع کند غلط می کند دعوا را شروع می کند، اگر کسی به مسئولین نظام تواهین کند من هم به رهبران مفسد شما توهین خواهم کرد، ما آمده ایم جبهه برای شهادت و فرقی هم ندارد اینجا بمیریم یا در خط مقدم جبهه، پس حواستان را جمع کنید و بدانید با چه کسی طرف هستید!.
هیچکدام از منافقین عکس العملی نشان ندادند و هنگام نماز دوباره با صدای بلند اذان گفتم و نماز مغرب و عشاء را بجا آوردیم.
آنشب بعد از شام ارشد آسایشگاه را صدا زدیم و به او توصیه کردیم که به منافقان بگوید
- دیگر حق ندارند پشت در آسایشگاه ادرار کنند و یا از شوخی های رکیک با صدای بلند استفاده نمایند.
اولین قدم را خوب برداشته بودیم و منافقین دیگر خیلی مزاحم ما نمی شدند.
در آسایشگاه های دیگر هم وضع به همین منوال بود و با وجودیکه بچه های بسیجی در اقلیت قرار داشتند خیلی زود کنترل آسایشگاه را در دست گرفتند و کم کم منافقین و عراقی ها متوجه شدند که در نقطه ضعف قرار دارند و باید هر طور شده دوباره به وضعیت اول برگردند. از طرف دیگر تعدادی از اسرا که بهمراه منافقین از اردوگاه موصل به اردوگاه ما منتقل شده بودند و همیشه از دست منافقین عذاب می کشیدند و بقول خودشان تاکنون تقیه کرده بودند نیز به جمع ما پیوستند و کم کم تعداد ما هم قابل ملاحظه شد. لذا عراقی ها و منافقین در پی توطئه ای دیگر برآمدند و با همکاری یکدیگر سعی کردند بین بچه های بسیجی و کُرد که سنی مذهب بودند و بیشترشان افراد شخصی بودند و در مناطق مختلف کردستان بدست عوامل منافقین و یا کوموله و دموکرات اسیر شده بودند اختلاف بیاندازند و از آب گل آلود ماهی بگیرند. این کُردهای شخصی با عراقی ها رابطه خوبی داشتند ولی با بسیجیان هم دشمن نبودند و برعکس منافقین در صدد آزار و اذیت ما نبودند. یک روز عراقی ها تعدادی از این افراد را برای زیارت یکی از علمایشان که در عراق مدفون بود به خارج از اردوگاه بردند و عده ای دیگر نیز به ملاقات خانواده شان که در اردوگاه های مردمی عراق اسیر بودند رفتند. هنگام برگشت این افراد منافقین شایعه کردند که بسیجیان شیعه به علما و بزرگان شما توهین نموده اند و شما را مسلمان نمی دانند. آنها را ترغیب کردند با ما درگیر شوند. منافقین تعدادی از بچه ها را هم بعنوان عاملین این شایعه به کُردها معرفی کرده بودند و با هماهنگی منافقین، کُردها و عراقی ها نقشه یک درگیری کاملاً یکطرفه را کشیده بودند.
ظهر یکی از روزهای تابستان سال 66 که هوا هم خیلی گرم بود و بسیاری از بچه ها در آسایشگاه مشغول استراحت و یا مطالعه بودند، ناگهان همه درهای آسایشگاه ها را از بیرون قفل کردند و کُردها و منافقین با هر وسیله ای که داشتند به بچه هائی که بیرون از آسایشگاه در محوطه و یا دستشوئی بودند حمله کردند. آن روز من درون آسایشگاه بودم و فقط میتوانستم صحنه های دلخراش ضرب و شتم دوستانم را تماشا کنم. راهی برای خروج وجود نداشت و عراقی ها هم از دور کلاهشان را تکان می دادند و کتک خوردن بسیجیان را تماشا می کردند...
ادامه دارد...
عاشورا- زخم عشق
بخش دوم:
از هر آسایشگاه 10 الی 15 نفر را صدا کردن و به محوطه بیرونی اردوگاه بردند و شروع به زدن دوباره کردند. همه ما را مجبور کردند بلوزهای زرد رنگ را درآورده تا عراقی ها به راحتی بتوانند با کابل هائی که سیمهای آنها را لخت کرده بودند بدنهای بچه ها را زخم کنند. وقتی عراقی ها بدن بچه ها را با نبشی و کابل خون آلود می کردند و هرکس به طریقی فریاد می زد و "یا حسین" می گفت، به فکر صحنه عاشورا و بچه های امام حسین افتاده بودم و عراقی ها را همان یزیدها می دیدم و به راحتی میتوانستم ماهیت این سربازان یزید زمان را درک کنم. این امر تحمل این شکنجه ها را آسان می کرد. بچه ها احساس غرور می کردند که توسط اعقاب یزید شکنجه میشوند و به خود می بالیدند که تا این حد به امام حسین علیه اسلام نزدیک شده ند و یک زجر را تحمل می کنند. این احساس قرابت و نزدیکی چنان نیروئی به بچه ها می داد که تمامی این دردها و زجر ها را به راحتی تحمل می کردند و با عشق امام حسین و ائمه اطهار علیهم السلام عراقی ها را به زانو در می آوردند.
آنشب ما را به دو سلول انفرادی که به سختی جای 4 نفر می شد بصورت وحشتناکی جا دادند و تا مدتی سراغ ما نیامدند. تعدای از بچه ها بیهوش شدند و خون بچه ها کف سلول را پوشانید.
گرمای هوا بیداد می کرد و بچه ها یکی یکی درحالی که ذکر می گفتند از حال می رفتند. حوالی نیمه شب دوباره درها را باز کردند و عده ای از بچه ها را به سلول دیگری انتقال دادند. گوئی فهمیده بودن که در این حالت حتماً عده ای از بچه ها شهید می شدند و تصمیم گرفته بودند اجازه دهند بچه ها کمی نفس بکشند.
فردای آن روز که روز عاشورا بود قبل از آمار گیری همه ما را از سلولها بیرون آوردند و با همان بدنهای زخمی و پر ازخون و عریان ما را به صف کرده و جلو تمامی آسایشگاه ها گرداندند تا بقیه بچه ها درس عبرت بگیرند. خیلی از بچه ها با دیدن سر و صورت خون آلود و پشت های زخمی ما اشک از چشمانشان سرازیر می شد و به آرامی و زیر لب برایمان دعا می کردند. بعضی از بچه ها خیلی شوخ بودند و سعی می کردند در هر حال به بچه ها روحیه بدهند و با گفتن جملات خنده دار سعی می کردند به دیگران روحیه بدهند. عراقی ها بیش از یک هفته این نمایش را تکرار کردند و اوقات هواخوری را از بچه ها گرفتند و سهمیه غذا و نان را نیز به نصف رساندند. شاید اگر امروز کسی به آسایشگاه 5 اردوگاه رمادیه سری بزند خون بچه ها را هنوز به در و دیوار آنجا بخوبی مشاهده کند.
تمامی این شکنجه ها روح معنوی بچه ها را به شدت تقویت می کرد. عبادت های بچه ها با اندام های خون آلود جذابیتی خاص داشت و از طرف دیگر صمیمیتی عجیبی را بین بچه ها بوجود آورده بود که شاید نتوان نمونه آن را دوباره یافت. خلوص، تقوا، پاکی و معنویت در سایه این سختی ها تبلوری عینی پیدا کرده بود و جوی بوجود آمده بود که هیچ اثری از خودخواهی، غرور؛ تعصب، نیرنگ نبوده و یا بوی متعفن نفاق نمی داد.